🧁 پارت سوم | اولین قدم برای یک همکاری

🧁 پارت سوم | اولین قدم برای یک همکاری

صبح آن روز، عطر نان تازه و دارچین مثل همیشه تمام قنادی Sweet Dream را پر کرده بود.

لیانا آخرین سینی کوکی‌های شکلاتی را داخل ویترین گذاشت و با لبخند به مشتری‌ها خوشامد گفت.

همان موقع، مینا با هیجان وارد قنادی شد و گوشی‌اش را جلوی صورت لیانا گرفت.

ـ لیانا! ویدیوی قنادی‌مون از ده میلیون بازدید هم رد شده!

لیانا با تعجب چشم‌هایش را گرد کرد.

ـ واقعاً؟

ـ آره! همه دارن درباره‌ی قانون قشنگ قنادی حرف می‌زنن.

لیانا لبخندی زد، اما مثل همیشه آرام گفت:

ـ امیدوارم باعث بشه آدم‌های بیشتری به هم کمک کنن.

مینا خندید.

ـ تو واقعاً یه فرشته‌ای!

لیانا با خنده، پیش‌بند آردی‌اش را تکاند.

ـ نه... فقط دوست دارم هیچ‌کس با دل شکسته از اینجا بیرون نره.

---

چند ساعت بعد، وقتی قنادی کمی خلوت‌تر شد، لیانا مشغول حساب‌وکتاب درآمد آن هفته بود.

بعد از چند دقیقه، دفترچه را بست و زیر لب گفت:

ـ فکر کنم وقتشه بخشی از درآمد این هفته رو هم برای کار خیر کنار بذارم.

او لپ‌تاپش را باز کرد و شروع به جست‌وجوی مؤسسه‌های خیریه کرد.

اسم‌های زیادی روی صفحه ظاهر شدند، اما یکی از آن‌ها بیشتر از همه توجهش را جلب کرد.

«مؤسسه خیریه لبخند فردا»

زیر نام مؤسسه نوشته شده بود:

«با هم، امید را به خانه‌ها برمی‌گردانیم.»

لیانا وارد صفحه‌ی مؤسسه شد.

عکس‌هایی از جشن تولد کودکان، کمک به سالمندان، تهیه‌ی غذا برای خانواده‌های نیازمند و ساخت کتابخانه‌های کوچک دیده می‌شد.

چشم‌هایش برق زد.

ـ دقیقاً همون چیزیه که دنبالش بودم...

او شماره‌ی مؤسسه را برداشت و تماس گرفت.

چند ثانیه بعد، صدای خانمی از پشت خط شنیده شد.

ـ مؤسسه لبخند فردا، بفرمایید.

ـ سلام، من کیم لیانا هستم... صاحب قنادی Sweet Dream. دوست دارم با مؤسسه‌تون همکاری کنم.

چند لحظه سکوت برقرار شد.

بعد خانم با هیجان گفت:

ـ واقعاً خودِ خانم لیانا؟ باعث افتخاره! اگر مایل باشید، فردا ساعت ده صبح تشریف بیارید تا با مدیر مؤسسه هم صحبت کنید.

لیانا با لبخند پاسخ داد:

ـ حتماً. ممنون از دعوتتون.

تماس که قطع شد، قلبش از شوق تندتر می‌زد.

او نمی‌دانست فردا، قرار است یکی از مهم‌ترین آدم‌های زندگی‌اش را ملاقات کند.

از آن طرف شهر...

در طبقه‌ی آخر ساختمان مؤسسه، مردی با کت سرمه‌ای، کنار پنجره ایستاده بود و به حیاط پر از کودکان نگاه می‌کرد.

منشی در زد.

ـ آقای جئون، فردا صبح صاحب قنادی Sweet Dream برای همکاری تشریف میارن.

جنگکوک لبخند آرامی زد.

ـ همون دختری که این چند روز همه درباره‌ی مهربونیش حرف می‌زنن؟

ـ بله، خود ایشون.

جنگکوک نگاهش را دوباره به حیاط دوخت و گفت:

ـ پس فردا، ازشون به گرمی استقبال کنید.

او هنوز نمی‌دانست...

این ملاقات، فقط آغاز یک همکاری نیست؛

آغاز داستانی است که قرار است زندگی هر دوی آن‌ها را برای همیشه شیرین‌تر کند.

ادامه دارد...🧁⋆⃢
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
شرط برای سه پارت بعدی : ( برای هر سه پارت هست🧁⃢)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟹𝟻🧁⇽
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟸𝟸🧁⇽
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟹🧁⇽
دیدگاه ها (۲۶)

پارت هفتم | بعد از تعطیلیآن شب، باران دوباره شروع شده بود.سا...

👑 پارت پنجم | شام در قصرغروب همان روز، کالسکه‌ی خانواده‌ی کی...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟔 🌷🪽𓂃 ࣪˖ ִֶָ «اگه بگم دلم برات تن...

پارت ۴۹ ساعت هفت شده بود.لینا جلوی آینه آخرین نگاه رو به خود...

🎭 آخرین نقشپارت پانزدهم | پایانچند هفته بعد...شب اکران فیلم ...

خونه‌ی سه شیطونپارت ۱۲ — لو رفتی رها!جونگکوک از وقتی تهیونگ ...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت سیزدهم 𓆪جیمین سرعت ماشین را بیشتر کرد....

چندپارتی جونگ کوک

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍فصل دوم | پارت ۲۷ | رو‌به‌رومرد چند قدم جلو آمد.جونگ‌ک...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت پنجاهم | پایان 𓆪 🖤🥀اسما مدت زیادی به صفحه‌ی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط