🍰 پارت اول | اولین لبخند
🍰 پارت اول | اولین لبخند
صدای زنگ کوچکی که بالای در قنادی نصب شده بود، برای اولین بار در فضا پیچید.
«دینگ...»
کیم لیانا نفس عمیقی کشید و با لبخندی از ته دل، به تابلوی تازهای که بالای ویترین نصب شده بود نگاه کرد.
Sweet Dream
رویای چند سالهاش، بالاخره به حقیقت تبدیل شده بود.
قنادی کوچکش درست وسط یکی از خیابانهای شلوغ شهر سئول قرار داشت؛ با دیوارهای سفید، قفسههای چوبی، گلدانهای کوچک اسطوخودوس، بوی نان تازه، عطر وانیل و کاپکیکهای رنگارنگی که هر بینندهای را وسوسه میکرد.
لیانا آرام پیشبند صورتیرنگش را مرتب کرد و زیر لب گفت:
«از امروز... اینجا فقط یه قنادی نیست؛ قراره یه جایی باشه که آدمها با لبخند ازش بیرون برن.»
چند دقیقه بعد، اولین مشتریها وارد شدند.
بعضیها برای خرید کیک تولد آمده بودند، بعضیها فقط برای نوشیدن یک فنجان قهوه و بعضیها هم از روی کنجکاوی وارد شده بودند.
همه از زیبایی قنادی تعریف میکردند.
اما چیزی که بیشتر از همه توجهشان را جلب کرد، تابلوی کوچکی بود که کنار صندوق قرار داشت.
روی آن نوشته شده بود:
«اگر امروز توان خرید شیرینی نداری، فقط به من بگو: "امروز به یک لبخند نیاز دارم." آن وقت، مهمان من هستی. هیچ سؤالی هم از تو نمیپرسم.»
چند نفر با تعجب نوشته را خواندند.
بعضیها لبخند زدند.
بعضیها از آن عکس گرفتند.
و بعضیها باورشان نمیشد.
حدود یک ساعت از افتتاح قنادی گذشته بود که در، دوباره باز شد.
این بار پیرمردی با لباسهای کهنه و کفشهای قدیمی، با تردید وارد شد.
نگاهش مدام بین ویترین شیرینیها و زمین جابهجا میشد.
چند قدم جلو آمد، اما دوباره خواست برگردد.
لیانا سریع از پشت پیشخوان بیرون آمد.
با همان لبخند همیشگیاش گفت:
«سلام. خوش اومدین.»
پیرمرد با خجالت نگاهش کرد.
ـ دخترم... فکر کنم اشتباهی اومدم.
لیانا سرش را آرام تکان داد.
ـ نه... شما درستترین جا اومدین.
نگاه پیرمرد روی تابلوی کنار صندوق افتاد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با صدایی لرزان گفت:
«امروز... به یه لبخند نیاز دارم.»
لبخند لیانا عمیقتر شد.
بدون اینکه حتی یک سؤال بپرسد، به سمت ویترین رفت.
یک جعبه کوچک برداشت و داخلش چند کاپکیک، دو برش چیزکیک و چند شیرینی کرهای چید.
بعد یک فنجان چای داغ هم کنار آن گذاشت.
جعبه را با دو دست به پیرمرد داد و گفت:
«امیدوارم امروز، روز قشنگتری براتون بشه.»
چشمان پیرمرد پر از اشک شد.
ـ خدا خوشبختت کنه دخترم...
وقتی او از قنادی بیرون رفت، چند مشتری که همه چیز را دیده بودند، بیاختیار شروع به دست زدن کردند.
یکی از آنها گفت:
«این اولین باره میبینم یه قنادی، شیرینی رو با مهربونی میفروشه.»
لیانا فقط خندید.
برای او، همان لبخند پیرمرد، ارزشش از تمام درآمد آن روز بیشتر بود.
اما او هنوز نمیدانست...
چند خیابان آنطرفتر، مردی مشغول ادارهی بزرگترین مؤسسه خیریه شهر است.
مردی که خیلی زود، مسیر زندگیاش با مسیر لیانا یکی خواهد شد...
ادامه دارد...🧁⋆⃢
صدای زنگ کوچکی که بالای در قنادی نصب شده بود، برای اولین بار در فضا پیچید.
«دینگ...»
کیم لیانا نفس عمیقی کشید و با لبخندی از ته دل، به تابلوی تازهای که بالای ویترین نصب شده بود نگاه کرد.
Sweet Dream
رویای چند سالهاش، بالاخره به حقیقت تبدیل شده بود.
قنادی کوچکش درست وسط یکی از خیابانهای شلوغ شهر سئول قرار داشت؛ با دیوارهای سفید، قفسههای چوبی، گلدانهای کوچک اسطوخودوس، بوی نان تازه، عطر وانیل و کاپکیکهای رنگارنگی که هر بینندهای را وسوسه میکرد.
لیانا آرام پیشبند صورتیرنگش را مرتب کرد و زیر لب گفت:
«از امروز... اینجا فقط یه قنادی نیست؛ قراره یه جایی باشه که آدمها با لبخند ازش بیرون برن.»
چند دقیقه بعد، اولین مشتریها وارد شدند.
بعضیها برای خرید کیک تولد آمده بودند، بعضیها فقط برای نوشیدن یک فنجان قهوه و بعضیها هم از روی کنجکاوی وارد شده بودند.
همه از زیبایی قنادی تعریف میکردند.
اما چیزی که بیشتر از همه توجهشان را جلب کرد، تابلوی کوچکی بود که کنار صندوق قرار داشت.
روی آن نوشته شده بود:
«اگر امروز توان خرید شیرینی نداری، فقط به من بگو: "امروز به یک لبخند نیاز دارم." آن وقت، مهمان من هستی. هیچ سؤالی هم از تو نمیپرسم.»
چند نفر با تعجب نوشته را خواندند.
بعضیها لبخند زدند.
بعضیها از آن عکس گرفتند.
و بعضیها باورشان نمیشد.
حدود یک ساعت از افتتاح قنادی گذشته بود که در، دوباره باز شد.
این بار پیرمردی با لباسهای کهنه و کفشهای قدیمی، با تردید وارد شد.
نگاهش مدام بین ویترین شیرینیها و زمین جابهجا میشد.
چند قدم جلو آمد، اما دوباره خواست برگردد.
لیانا سریع از پشت پیشخوان بیرون آمد.
با همان لبخند همیشگیاش گفت:
«سلام. خوش اومدین.»
پیرمرد با خجالت نگاهش کرد.
ـ دخترم... فکر کنم اشتباهی اومدم.
لیانا سرش را آرام تکان داد.
ـ نه... شما درستترین جا اومدین.
نگاه پیرمرد روی تابلوی کنار صندوق افتاد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با صدایی لرزان گفت:
«امروز... به یه لبخند نیاز دارم.»
لبخند لیانا عمیقتر شد.
بدون اینکه حتی یک سؤال بپرسد، به سمت ویترین رفت.
یک جعبه کوچک برداشت و داخلش چند کاپکیک، دو برش چیزکیک و چند شیرینی کرهای چید.
بعد یک فنجان چای داغ هم کنار آن گذاشت.
جعبه را با دو دست به پیرمرد داد و گفت:
«امیدوارم امروز، روز قشنگتری براتون بشه.»
چشمان پیرمرد پر از اشک شد.
ـ خدا خوشبختت کنه دخترم...
وقتی او از قنادی بیرون رفت، چند مشتری که همه چیز را دیده بودند، بیاختیار شروع به دست زدن کردند.
یکی از آنها گفت:
«این اولین باره میبینم یه قنادی، شیرینی رو با مهربونی میفروشه.»
لیانا فقط خندید.
برای او، همان لبخند پیرمرد، ارزشش از تمام درآمد آن روز بیشتر بود.
اما او هنوز نمیدانست...
چند خیابان آنطرفتر، مردی مشغول ادارهی بزرگترین مؤسسه خیریه شهر است.
مردی که خیلی زود، مسیر زندگیاش با مسیر لیانا یکی خواهد شد...
ادامه دارد...🧁⋆⃢
- ۲۴۳
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط