{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.هوا ناگهان سنگین شد.

.هوا ناگهان سنگین شد.

نه بادی می‌وزید، نه آبی موج می‌زد— اما رودخانه زمزمه می‌کرد.

رشته‌ی سرخ دوباره ظاهر شد، این‌بار نه فقط میان مچ‌هایشان، بلکه چون دایره‌ای نورانی زیر پایشان کشیده شد. نمادی پیچیده، ترکیبی از خطوط روشن و تیره، روی سطح آب شکل گرفت.

یونجون زیر لب گفت:

“اون اینجاست…”

بومگیو حسش کرد. حضور نه در برابرشان، بلکه درون پیوند.

گرمایی آرام در سینه‌اش پیچید، بعد صدایی— عمیق، سنگین، آشنا اما نشنیده.

«اگر این پیام را می‌شنوید… یعنی پیوند بیدار شده است.»

بومگیو بی‌اختیار زمزمه کرد:

“یوگو…”

تصویری شفاف میان مه شکل گرفت. نه کاملاً جسم، نه کاملاً سایه. چهره‌ی امپراطور سایه، با همان چشمان خاکستری که بومگیو لحظاتی پیش در ذهنش دیده بود.

یوگو نگاهش را میان هر دو شاهزاده چرخاند.

زمان زیادی نداشتم. دشمنی نزدیک‌تر از آن بود که تصور می‌کردم. پیوند شما انتخابی از سر اجبار نبود… بلکه حفاظی بود.»

یونجون قدمی جلو رفت. “پدر… از چه چیزی؟”

تصویر اندکی لرزید.

«از فروپاشی تعادل.»

آب رودخانه تیره‌تر شد. در عمقش شکافی سیاه دیده می‌شد، مانند زخمی در دل جهان

خب اينم از پارت جديدد😃
ميشه اد استورى كنيد؟
دیدگاه ها (۲۳)

سلاممممم😃من ضحور كردم😃و به زودى پارت هاى بعدى رو ميزارم 😃

خب رفتم تو فاز عکاسی-خب دوستان شما نظاره گر یکی از ارزشمند ت...

مه روی رودخانه سنگین‌تر شده بود، تا حدی که بومگیو به سختی یو...

داشت به این فکر می‌کرد که چقدر این دشمنی بزرگ است که باعث شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط