{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مه روی رودخانه سنگینتر شده بود تا حدی که بومگیو به سختی

مه روی رودخانه سنگین‌تر شده بود، تا حدی که بومگیو به سختی یونجون را تشخیص می‌داد. تنها چیزی که میان آن دو دیده می‌شد، رشته‌ی باریک و سرخ بود که از مچ‌هایشان امتداد داشت و در هوا می‌درخشید. بومگیو نفسش را در سینه حبس کرد، حس کرد رشته، مثل موجودی زنده می‌تپد.

یونجون آرام گفت:
"پیوند فقط نشانه نیست، بومگیو. بخشی از ذات مائه. وقتی یکی از ما احساس شدیدی داشته باشه، اون یکی رو تو اعماق ذهنش حس می‌کنه."

بومگیو قدمی جلو رفت، صدای موج‌های بی‌قرار زیر پایش پیچید. "یعنی اگه تو بخندی، من خوشحال می‌شم؟ و اگه تو درد بکشی، منم درد میکشم؟"

یونجون لبخند کوتاهی زد، اما چشمانش غمگین بود. "دقیقاً . برای همین گفتم باید درکش کنیم، قبل از اینکه خودش ما رو کنترل کنه."

سکوتی کوتاه. باد سردی از سمت جنگل سایه برخاست. بومگیو در آن لحظه، تصویری ناگهانی دید — لرزشی کوتاه در ذهنش، مثل خاطره‌ای که به او تعلق نداشت.
چهره‌ی مردی با ردایی سیاه، چشمان خاکستری، و صدایی که می‌گفت: «تعادل، نه جنگ.»

بومگیو نفسش را برید. دست به شقیقه‌اش برد. "من... همین الان یکی رو دیدم. یک مرد... صداش می‌گفت تعادل، نه جنگ......ممکنه اون پدر تو یوگو باشه؟"

یونجون بلافاصله نگاهش را تیز کرد. "دیدیش؟!"
رشته‌ی سرخ میانشان روشن‌تر شد، نورش تندتر، تقریباً آزاردهنده.
"این یعنی پیوندمون بیدار شده!"

بومگیو عقب رفت. "چطور؟ من فقط—"
اما ناگهان از میان آب رودخانه، موجی برخاست که هر دو را محاصره کرد. نه آب واقعی، بلکه انرژی تاریک و روشن درهم‌تنیده. صدها ذره نوری و سایه، چرخیدند، گردابی ساختند که انگار زمان را هم بلعیده بود.

یونجون فریاد زد: "نترس! فقط نگهش دار—"
اما بومگیو محوِ تصاویر ذهنی شد. صحنه‌هایی سریع از گذشته. دو کودک، یکی در روشنایی، یکی در تاریکی، کنار هم بازی می‌کردند. صدای خنده‌شان... بعد ناگهان رعد، فریاد امپراطورها، و رشته‌ای که از آسمان فرو افتاد.

گرداب فرو نشست. نفس‌های هر دو بریده بود. بومگیو در چشمان یونجون نگاه کرد. "اون بچه‌ها... ما بودیم، نه؟"

یونجون سرش را پایین انداخت. "قبل از اینکه پدرم پیوند رو رسمی کنه ، ما چند بار با هم دیده شده بودیم. یادت نمی‌آید چون پدرت تمام خاطراتت از سایه رو پاک کرد."

بومگیو ماتش برد. چیزی درونش شکست. حس کرد رشته روی مچش گرم‌تر شد، مثل قلبی که از درونش می‌تپد.
"چرا به من نگفته بودن..." صدایش لرزید.

یونجون جلو آمد، دستش را روی رشته گذاشت. "چون ترسیده بودن از قدرت ما. یوگو باور داشت اگر نور و سایه در یک روح واحد متحد بشن، قوی ترین پادشاهی میشن که جهان تا به حال به خودش دیده!۱ "

بومگیو به رودخانه خیره شد. قطره‌ای اشک از گونه‌اش لغزید، اما در آب فرو نیفتاد — قبل از برخورد، در هوا به نور تبدیل شد.

یونجون نفس عمیقی کشید و گفت:
"یوگو فقط دنبال صلح نبود، بومگیو. دنبال تولد چیز جدیدی بود — *پادشاهی میان نور و سایه.* و پیوند ما، کلیدش بود."

بومگیو در سکوت ایستاد، بین حیرت و هراس.
رشته‌ی سرخ به آرامی دور مچشان حلقه زد، درخشید و در تاریکی شب محو شد.

در دلش می‌دانست:
از این لحظه، هر احساسی، هر تصمیم، و هر درد، دیگر فقط از آنِ او نبود. بخشی از او، در سایه زندگی می‌کرد.
دیدگاه ها (۱۷)

درود بر دختران سرزمینم در این روز فرخنده که به نام تو مزین گ...

داشت به این فکر می‌کرد که چقدر این دشمنی بزرگ است که باعث شد...

امروز روز تولدش بود. پادشاهی نور همه غرق در شادی بودند آخر ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط