True Love⑧
True Love⑧
ا/ت
امروز همون پس فردایی بود که لحظه شماری میکردم و قرار بود با تهیونگ یک قرار یک روزه باهم داشته باشیم شاید امروز آخرین روزی باشه که میبینمش
م.ب: عزیزم چیکار میکنی؟
ا/ت: دارم لباس میپوشم
م.ب: میخوای امشب بهش اعترف کنی؟
ا/ت: نه من نمیتونم
م.ب: حرف دلت رو بهش بزن دخترم
ا/ت: نه مامان جون نمیتونم
م.ب: بعد خودت پشیمون میشی از من گفتن بود...
تهیونگ
م:دختره بهت گفته باهاش قرار بذاری اما تو قرار بود اعتراف کنی
تهیونگ: مامان دختره بیمارم بوده گناه داره
م: من نداشتم تو نداشتی داداشت نداشت؟یکم غیرت داشته باش
تهیونگ: خب چیکار کنم
م: برو و بهش بگو که قرار بذارید دوباره
تهیونگ: شک میکنه اگر به این زودی بگم
م: بهش بگو به من اعتماد کن
تهیونگ: باشه...
یک ساعت بعد
ا/ت: سلام
تهیونگ: سلام
ا/ت: دیر که نکردم؟
تهیونگ: نه اهمم بیا 💐
ا/ت: واییی خیلی خوشگله ممنون
تهیونگ: خواهش میکنم کجا بریم؟
ا/ت: نمیدونم بریم سینما بعد بریم شام بخوریم؟
تهیونگ: باشه
ا/ت
رفتیم سینما وسط فیلم دستام کمی سرد شده بود ولی نگاه کردن به تهیونگ بهم حس آرامش عجیبی میداد بعد از سینما رفتیم یه رستوران زیبا و اروم
گارسون سفارشها رو آورد و شروع کردیم به غذا خوردن
تهیونگ: غذاش خوبه؟
ا/ت: آره خیلی خوشمزهست ممنون
تهیونگ: نوش جونت... فیلم چطور بود؟ خوشت اومد؟
ا/ت: خیلی قشنگ بود مخصوصاً بعد از این همه مدت که اصلاً جای شلوغ نرفته بودم
تهیونگ: خوشحالم حس میکنم خیلی نسبت به روزای اول فرق کردی حالت واقعاً بهتره.
ا/ت: یعنی فکر میکنی من کاملاً خوب شدم؟
تهیونگ: از نظر پزشکی پیشرفتت عالی بوده. ترسهات خیلی کمتر شدن اضطرابت کنترل شده. این نشونهی خوبیه نه؟
ا/ت:آره خب... ولی...
تهیونگ: ولی چی؟ اتفاقی افتاده ا/ت؟
ا/ت: حقیقتش نه، من اونقدری که فکر میکنی خوب نشدم
تهیونگ: منظورت چیه؟ مشکلی هست که بهم نگفتی؟
ا/ت: من... من هنوز کابوس میبینم.
تهیونگ:کابوس؟ از همون اتفاق؟
ا/ت: آره هنوز وقتی چشامو میبندم اون پسره رو میبینم تصویرش از ذهنم پاک نمیشه حس خفگی بهم دست میده من هنوز به کمکت احتیاج دارم اگه نباشی حس میکنم دوباره برمیگردم به همون روزهای تاریک
تهیونگ:ا/ت... چرا زودتر نگفتی؟
ا/ت: ترسیدم ترسیدم بگی دیگه نیازی به تراپی ندارم و رسما دیوونه شدم و بگی کع این آخرین باری باشه که میبینمت
تهیونگ: نگران نباش من جایی نمیرم تنهات نمیذارم تا وقتی که خیالم از حالت کاملاً راحت بشه باز هم همدیگه رو میبینیم
ا/ت: واقعاً؟
تهیونگ: آره واقعاً بهت قول میدم
#فیک
#سناریو
#تهیونگ
#عشق_واقعی
ا/ت
امروز همون پس فردایی بود که لحظه شماری میکردم و قرار بود با تهیونگ یک قرار یک روزه باهم داشته باشیم شاید امروز آخرین روزی باشه که میبینمش
م.ب: عزیزم چیکار میکنی؟
ا/ت: دارم لباس میپوشم
م.ب: میخوای امشب بهش اعترف کنی؟
ا/ت: نه من نمیتونم
م.ب: حرف دلت رو بهش بزن دخترم
ا/ت: نه مامان جون نمیتونم
م.ب: بعد خودت پشیمون میشی از من گفتن بود...
تهیونگ
م:دختره بهت گفته باهاش قرار بذاری اما تو قرار بود اعتراف کنی
تهیونگ: مامان دختره بیمارم بوده گناه داره
م: من نداشتم تو نداشتی داداشت نداشت؟یکم غیرت داشته باش
تهیونگ: خب چیکار کنم
م: برو و بهش بگو که قرار بذارید دوباره
تهیونگ: شک میکنه اگر به این زودی بگم
م: بهش بگو به من اعتماد کن
تهیونگ: باشه...
یک ساعت بعد
ا/ت: سلام
تهیونگ: سلام
ا/ت: دیر که نکردم؟
تهیونگ: نه اهمم بیا 💐
ا/ت: واییی خیلی خوشگله ممنون
تهیونگ: خواهش میکنم کجا بریم؟
ا/ت: نمیدونم بریم سینما بعد بریم شام بخوریم؟
تهیونگ: باشه
ا/ت
رفتیم سینما وسط فیلم دستام کمی سرد شده بود ولی نگاه کردن به تهیونگ بهم حس آرامش عجیبی میداد بعد از سینما رفتیم یه رستوران زیبا و اروم
گارسون سفارشها رو آورد و شروع کردیم به غذا خوردن
تهیونگ: غذاش خوبه؟
ا/ت: آره خیلی خوشمزهست ممنون
تهیونگ: نوش جونت... فیلم چطور بود؟ خوشت اومد؟
ا/ت: خیلی قشنگ بود مخصوصاً بعد از این همه مدت که اصلاً جای شلوغ نرفته بودم
تهیونگ: خوشحالم حس میکنم خیلی نسبت به روزای اول فرق کردی حالت واقعاً بهتره.
ا/ت: یعنی فکر میکنی من کاملاً خوب شدم؟
تهیونگ: از نظر پزشکی پیشرفتت عالی بوده. ترسهات خیلی کمتر شدن اضطرابت کنترل شده. این نشونهی خوبیه نه؟
ا/ت:آره خب... ولی...
تهیونگ: ولی چی؟ اتفاقی افتاده ا/ت؟
ا/ت: حقیقتش نه، من اونقدری که فکر میکنی خوب نشدم
تهیونگ: منظورت چیه؟ مشکلی هست که بهم نگفتی؟
ا/ت: من... من هنوز کابوس میبینم.
تهیونگ:کابوس؟ از همون اتفاق؟
ا/ت: آره هنوز وقتی چشامو میبندم اون پسره رو میبینم تصویرش از ذهنم پاک نمیشه حس خفگی بهم دست میده من هنوز به کمکت احتیاج دارم اگه نباشی حس میکنم دوباره برمیگردم به همون روزهای تاریک
تهیونگ:ا/ت... چرا زودتر نگفتی؟
ا/ت: ترسیدم ترسیدم بگی دیگه نیازی به تراپی ندارم و رسما دیوونه شدم و بگی کع این آخرین باری باشه که میبینمت
تهیونگ: نگران نباش من جایی نمیرم تنهات نمیذارم تا وقتی که خیالم از حالت کاملاً راحت بشه باز هم همدیگه رو میبینیم
ا/ت: واقعاً؟
تهیونگ: آره واقعاً بهت قول میدم
#فیک
#سناریو
#تهیونگ
#عشق_واقعی
- ۲.۷k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط