رمان شراب عشق

رمان شراب عشق

نیم ساعتی بود که توی راه بودیم. همش ذهنم کشیده میشد طرف ارسلان من از

اون میترسیدم. نه از خودش از کارش بالاخره ۳سال باهاش زندگی کردم شوهرم بود

نمیدونم چرا ولی اون سه سالی که با ارسلان ازواج کرده بودم. بهترین سال های

زندگیم بود. بعد از سه سال ازدواج یک روز ارسلان اومد خونه خیلی خسته بود

نه توجهی به من نه تشکری بابت غذا نه قربون صدقه هیچی. باخودم گفتم

شاید خسته اس ولش کن بزار استراحت کنه. با این افکاز ذهنم به طرف

خاطراتم با ارسلان کشیده شد درسته فقط سه سال بود ولی سه ساله پر از عشق

ناخوداه گاه ذهنم رفت به سمت روزی که ارسلان بهم اون حرف هارو زد:

فلش بک🎼

داشتم رخت خوابم رو مرتب میکردم ارسلان امروز صبح زود رفت سرکار بچم

مثل اینکه خیلی کار داشته.دست از فکرام کشیدم که یهو که به نامه ای
برخوردم.

برش نداشتم و خوندم داخلش نوشته بود:

(الان که داری این نامه رو میخوانی من درحال رفتن به آلمان با پدر بزرگ هستم.

من در آلمان با دختر دیگری آشنا شدم. و عاشقش هستم. حالاهم دارم برای

دیدنش به آلمان میرم. تو برایم یک هوسی بیش نبودی. دیگر عاشقت نیستم

نسبت من و شما از این به بعد دختر عمو و پسر عمو هست.

امضاء پسر عموت ارسلان کاشی.

پایان فلش بک🎼

به خودم اومدم که دیدم امیر داره صدام میزنه:

امیر: دیانا دیانا دیاناااا!

دیانا: جان؟

امیر؛ کجایی. پیاده شو رسیدیم.

دیانا: اها باش.

و از ماشین پیاده شدیم و به سمت درب ورودی فرودگاه رفتم. امیر دستش رو

قفل دستم کرد و منم از ترس ارسلان دستش رو فشار دادم و محکم گرفتم.

ای کاش هیچ وقت این پسره ی انگل اسک نمیومد ایران. اهه
دیدگاه ها (۳)

رمان شراب عشق باهم وارد فرودگاه امام خمینی شدیم. از استراس د...

بچه ها این پیجی که تگ اش کردم. به من گفت رمان هم جنس*گرایی ب...

یچه ها به من ربطی نداره. ولی ارسلان چی داره که روش کراشید؟ ا...

رمان شراب عشق#دیانادیانا: امیرررر من آماده ام. امیر: باشه عز...

رمان بغلی من پارت۱۳۶و۱۳۷و۱۳۸و۱۳۹دیانا: ارسلان اون بچه فقط پن...

جیمین فیک زندگی پارت ۷۴#

چند پارتی نامجون {درخواستی}دیگه واقعا خسته شده بودم.....این ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط