سخت ترین انتخاب
سخت ترین انتخاب
پارت ۵.•°♡
_جانگ کوک رفت پشت در تا تهیونگ نبینتش و من رفتم در رو باز کردم _
+چیزی نیاز دارین اقای کیم؟
_فک کنم گوشی هامون جا به جا شده.
+واقعا؟
_اره، ممنون میشم گوشمو برگردونی.
+باش
_فکر تهیونگ. وقتی صدای ا/ت رو شنیدم . فکر کردم حتما مشکلی هست و تصمیم گرفتم برم ببینم _
+اما اقای کیم این گوشی خودمه .
_اها...خب...فکر کنم اشتباه کردم خانوم لی.
+مشکلی نیست .*لبخند*
_پس شب خوش
_وقتی رفت در رو سریع بستم که دیدم جانگ کوک از پشت در اومد بیرون_
+توام باید بری.
×کجا باید برم؟*پوزخند*
+برو تو اتاق خودت. همین الان.
×باشه باشه ولی بحثمون اینجا تموم نشده *دستهاشو به نشونه تسلیم بالا میبره و بعد از اتاق میره *
_وقتی رفت در رو قفل کردم و بعد از کلی فکر و خیال خوابم برد . _
_صبح وقتی بیدار شدم رفتم حموم و بعدش برای کار آماده شدم و رفتم سمت اتاق تهیونگ تا بهش بگم بریم برای کار که یهو صدای سولی رو از اتاق تهیونگ شنیدم_
¥اقای کیم ..خواهش میکنم .
_گفتم نمیشه.
¥اما اقای...
_بحث نکن . حرف، حرف منه .الانم برو حاضر شو باید بریم سر کار خانوم سولی پارک.
¥باش .
_وقتی سولی رفت منم برگشتم اتاقم ، چند دقیقه بعد رفتم در اتاق تهیونگ رو زدم و جوابی نشنیدم و ترسیدم که شاید رفته باشه و من جا موندم ،در اتاق رو باز کردم که یهو دیدم تهیونگ از حموم اومد بیرون و حوله دورش بود و منم خشکم زد_
+آ...آقای ..کیم ..من...راستش..*سریع چشمامو بستم*معذرت میخوام.
_همم...اشکالی نداره *معذب میشه *
+واقعا معذرت میخوام*همونطور که چشمام بسته بود رفتم آروم آروم جلو تا برم بیرون تهیونگ رفت کنار در ایستاد تا من برم در رو ببنده و منم رفتم جلو و دستمم جلوم گرفتم تا به دیوار نخورم که جلو رفتم داشتم میخوردم به در که یهو تهیونگ منو گرفت و همون موقع سولی ما رو دید و عکس گرفت و ...*
پارت ۵.•°♡
_جانگ کوک رفت پشت در تا تهیونگ نبینتش و من رفتم در رو باز کردم _
+چیزی نیاز دارین اقای کیم؟
_فک کنم گوشی هامون جا به جا شده.
+واقعا؟
_اره، ممنون میشم گوشمو برگردونی.
+باش
_فکر تهیونگ. وقتی صدای ا/ت رو شنیدم . فکر کردم حتما مشکلی هست و تصمیم گرفتم برم ببینم _
+اما اقای کیم این گوشی خودمه .
_اها...خب...فکر کنم اشتباه کردم خانوم لی.
+مشکلی نیست .*لبخند*
_پس شب خوش
_وقتی رفت در رو سریع بستم که دیدم جانگ کوک از پشت در اومد بیرون_
+توام باید بری.
×کجا باید برم؟*پوزخند*
+برو تو اتاق خودت. همین الان.
×باشه باشه ولی بحثمون اینجا تموم نشده *دستهاشو به نشونه تسلیم بالا میبره و بعد از اتاق میره *
_وقتی رفت در رو قفل کردم و بعد از کلی فکر و خیال خوابم برد . _
_صبح وقتی بیدار شدم رفتم حموم و بعدش برای کار آماده شدم و رفتم سمت اتاق تهیونگ تا بهش بگم بریم برای کار که یهو صدای سولی رو از اتاق تهیونگ شنیدم_
¥اقای کیم ..خواهش میکنم .
_گفتم نمیشه.
¥اما اقای...
_بحث نکن . حرف، حرف منه .الانم برو حاضر شو باید بریم سر کار خانوم سولی پارک.
¥باش .
_وقتی سولی رفت منم برگشتم اتاقم ، چند دقیقه بعد رفتم در اتاق تهیونگ رو زدم و جوابی نشنیدم و ترسیدم که شاید رفته باشه و من جا موندم ،در اتاق رو باز کردم که یهو دیدم تهیونگ از حموم اومد بیرون و حوله دورش بود و منم خشکم زد_
+آ...آقای ..کیم ..من...راستش..*سریع چشمامو بستم*معذرت میخوام.
_همم...اشکالی نداره *معذب میشه *
+واقعا معذرت میخوام*همونطور که چشمام بسته بود رفتم آروم آروم جلو تا برم بیرون تهیونگ رفت کنار در ایستاد تا من برم در رو ببنده و منم رفتم جلو و دستمم جلوم گرفتم تا به دیوار نخورم که جلو رفتم داشتم میخوردم به در که یهو تهیونگ منو گرفت و همون موقع سولی ما رو دید و عکس گرفت و ...*
- ۳.۷k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط