{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

« امن ترین خطر »

« امن ترین خطر »
پارت : ۳

حدود یک ساعت گذشته بود.

آیلین روی تخت نشسته بود و مدام به صدای بیرون گوش می‌داد. چند بار صدای فریاد و دویدن شنیده بود ولی حالا همه‌جا ساکت شده بود.

دیگه طاقت نیاورد.

آروم در اتاقش رو باز کرد و سرک کشید. راهرو خالی بود.

همین که چند قدم برداشت، صدای سرد جونکوک پشت سرش اومد:

«بهت نگفتم بیرون نیا؟»

آیلین سریع برگشت. 
جونکوک آخر راهرو ایستاده بود. کت مشکیش رو درآورده بود و آستین سفید پیراهنش خونی شده بود.

چشم‌های آیلین گرد شد.
«تو زخمی شدی؟»

جونکوک بی‌حوصله جواب داد:
«چیز مهمی نیست.»

ولی وقتی خواست راه بره، کمی اخم کرد. معلوم بود درد داره.

آیلین چند ثانیه مردد موند، بعد آروم گفت:
«باید ضدعفونیش کنی.»

جونکوک پوزخند کوتاهی زد.
«دکتر شدی؟»

«نه... ولی اگه عفونت کنه می‌میری.»

جونکوک چند لحظه نگاهش کرد. بعد بدون حرف از کنارش رد شد و رفت سمت اتاق پایین.

آیلین هم پشت سرش رفت.

جونکوک روی مبل نشست و اسلحه‌ش رو روی میز انداخت. آیلین با دیدن لکه‌های خون اخم کرد و جعبه کمک‌های اولیه رو برداشت.

وقتی نزدیک شد، جونکوک دستش رو گرفت.

«نترسیدی؟»

آیلین گیج نگاهش کرد.
«از چی؟»

«از من.»

چند ثانیه سکوت شد.

بعد آیلین خیلی آروم گفت:
«هنوز مطمئن نیستم باید بترسم یا نه.»

برای اولین بار گوشه لب جونکوک خیلی کم بالا رفت. 
یه لبخند کوتاه و محو.

و همون باعث شد قلب آیلین عجیب بکوبه.

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
#کمپانی_ویکتور
#جونگکوک
#فیکشن
دیدگاه ها (۶)

«امن ترین خطر »پارت : ۴ بارون آروم روی شیشه‌های بلند عمارت م...

«امن ترین خطر»پارت: ۲ آیلین هنوز چمدونش رو کامل باز نکرده بو...

« امن ترین خطر »پارت : ۱ صدای بارون بی‌وقفه روی سقف ماشین می...

تو مال منی...p6

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط