{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞

:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟗

تالار بزرگ قصر امشب پر از نور و صدای موسیقی بود.
پادشاه، ملکه، سئول و شاهزاده جونگ هو پشت میز سلطنتی نشسته بودند.
روی میز، انواع میوه‌ها، غذاهای سلطنتی و جام‌های طلایی چیده شده بود.
مهمان‌ها نیز جام‌های نوشیدنی در دست داشتند و جشن را تماشا می‌کردند.

سئول کنار مادرش نشسته بود و با بی‌حوصلگی به جمعیت نگاه می‌کرد.
جونگ هو گاهی با لبخند چیزی برای پادشاه تعریف می‌کرد.
اما ذهن سئول جای دیگری بود و مدام دنبال یک چهره‌ی آشنا می‌گشت.
تا اینکه بالاخره چشمش به گوشه‌ی تالار افتاد.

جونگ‌کوک کنار یکی از ستون‌ها ایستاده بود.
لباس مشکی و قرمز مخصوصش را پوشیده و دستکش‌های مشکی به دست داشت.
در همان لحظه، دختر جوانی از میان مهمان‌ها به سمتش رفت.
سئول ناخودآگاه نگاهش را روی آن دو ثابت کرد.

دختر چیزی گفت و جونگ‌کوک با لبخند جوابش را داد.
چند لحظه با یکدیگر صحبت کردند و دختر آرام خندید.
سئول بدون اینکه حتی متوجه شود، جامش را محکم‌تر در دست گرفت.
چیزی در دلش باعث شد نگاهش سردتر از همیشه شود.

جونگ هو متوجه تغییر حالت سئول شد و پرسید: «چیزی شده؟»
سئول بدون اینکه نگاهش را از جونگ‌کوک بردارد، جواب داد: «نه.»
اما صدای برخورد جام با میز، جواب واقعی او را نشان می‌داد.
چند نفر از مهمان‌ها برای لحظه‌ای به سمتشان برگشتند.

جونگ‌کوک صدای برخورد جام را شنید و سرش را بلند کرد.
نگاهش مستقیم به سئول افتاد و حالت چهره‌ی او را دید.
سئول با چشمانی سرد به او خیره شده بود و هیچ حرفی نمی‌زد.
جونگ‌کوک برای لحظه‌ای لبخندش را پنهان کرد.

دختر جوان هنوز کنار جونگ‌کوک ایستاده بود و مشغول صحبت بود.
جونگ‌کوک نگاه کوتاهی به او انداخت و دوباره به سمت سئول نگاه کرد.
انگار تازه فهمیده بود دلیل آن نگاه سرد چیست.
گوشه‌ی لبش آرام بالا رفت و لبخند کوچکی روی صورتش نشست.

او دستکش مشکی‌اش را به‌آرامی از دستش بیرون آورد.
دختر با تعجب نگاهش کرد و پرسید: «چیزی شده؟»
جونگ‌کوک چیزی نگفت و فقط دستش را بالا آورد.
سپس با پشت دست، چند تار موی دختر را آرام پشت گوشش قرار داد.

سئول با دیدن این صحنه، نگاهش را از آن‌ها گرفت.
لب‌هایش را به هم فشرد و سعی کرد بی‌تفاوت به نظر برسد.
اما انگشتانش دور جام محکم شده بود و عصبانیتش را پنهان نمی‌کرد.
ملکه با نگاهی کنجکاو متوجه رفتار دخترش شد.

جونگ‌کوک بعد از چند لحظه از دختر فاصله گرفت.
دستکش خود را دوباره پوشید و آخرین نگاه را به سئول انداخت.
این بار لبخندش کاملاً واضح بود؛ انگار عمداً می‌خواست واکنشش را ببیند.
سئول هم با نگاه سردی جوابش را داد.

جونگ هو که تمام این صحنه را دیده بود، کمی به سمت سئول خم شد.
«به نظر میاد امشب چیزی ناراحتت کرده.»
سئول جامش را برداشت و با خونسردی گفت: «من فقط از شلوغی این مهمونی خسته شدم.»
اما جونگ هو لبخند کوتاهی زد؛ انگار دلیل واقعی را فهمیده بود.

کمی بعد، موسیقی آرام‌تر شد و مهمان‌ها برای رقص آماده شدند.
پادشاه جامش را بالا برد و برای سلامتی خاندان سلطنتی سخن گفت.
همه جام‌هایشان را بالا بردند و سئول نیز مجبور شد این کار را انجام دهد.
اما نگاهش هنوز گاهی به گوشه‌ی تالار می‌رفت.

جونگ‌کوک این بار تنها ایستاده بود و به او نگاه می‌کرد.
وقتی چشم‌هایشان دوباره به هم رسید، سئول سریع نگاهش را برگرداند.
جونگ‌کوک لبخند محوی زد و زیر لب گفت: «پس بالاخره حسود شدی...»
و برای اولین بار، از دیدن ناراحتی سئول احساس عجیبی از خوشحالی کرد.

اما سئول قرار نیست به همین راحتی از کنار این ماجرا بگذره... و امشب، ممکنه حسادتش راز بزرگی رو لو بده. 👑🖤
پارت بعدی رو بخونید؛ چون سئول بالاخره تصمیم می‌گیره خودش از جونگ‌کوک توضیح بخواد. 🎭🌹

اگر از این پارت خوشتون اومد، با لایک و کامنت‌هاتون از فیک حمایت کنید. ❤️
دیدگاه ها (۰)

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟎مهمانی هنوز ادامه داشت، اما ...

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟖صبح روز بعد، سئول هنگام صبحان...

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟕صبح روز بعد، سئول با صدای ناق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط