پارت بیست و پنجم
پارت بیست و پنجم
گوشه ای از تاریکی
..........ـ
ناٱکو: لعنت بهش....
داشت سعی میکرد بره بیرون که ایسامو مانع شد
ایسامو:هی هی وایسا ببینم کجا میری؟آدرسی چیزی داری؟
پا های ناٱکو سست شدن
پرت شد روی زمین
برای همه عجیب بود چون ناٱکو هیچوقت کم نمیآورد ولی اینبار.....
ایسامو:حالا چرا زانوی غم بغل میکنی؟پاشو بیا من دارم
ناٱکو:جدی!؟*از جاش بلند شد
ایسامو:آره بیا اگه خونش نبود میریم محل کارش
...........ـ
مکان فعلی: آژانس کارگاهی مصلح
ناٱکو مثل جتِ هیپر سونیک پرید تو ساختمون و داخل دفتر شد ـ
چند تا دختر که معلوم بود کارمند سادن داشتن یه کارایی میکردن احمیت نداد و رفت سمت دفتر رئیس
یه دختر مانع شد و
نائومی: رئیس نیستن ـ
شیفت کاری خیلی وقته تموم شده
ناٱکو:کسی به اسم دازای اوسامو میشناسی؟
نائومی: آره ـ یکی از همکار هامونه
ناٱکو: رفتم خونشون ولی اونجا نبود ـ یه کار خیلی مهم باهاشون دارم
نائومی:درسته یه مدتی میشه با چویا ناهاکارا سان زندگی میکنه
ناٱکو:آدرسی چیزی؟
نائومی:نه ولی میدونم مدیر اجرایی مافیای بندره
ناٱکو:باشه ممنون
ناٱکو زد بیرون و سوار موتورش شد ایسامو دیگه تا اینجا نیومده بود چون اگه میدیدنش با این همه شباهت به دازای همه چیزی میفهمیدن
پیش به سوی مافیای بندر
..........ـ
مکان فعلی:جلوی دفتر موری
ناٱکو نگهبان ها رو بیهوش کرد چون حال سر و کله زدن باهاشون رو نداشت
وارد دفتر شد و موری رو دید که با یه زن نشستن و صحبت میکنن
مگه مهمه؟
ناٱکو:اوی اوگای
موری برگشت سمتش و از دیدنش تعجب کرد
چون هرگونه قراردادی با سوسن مشکی نداشتن
موری: ناٱکو چان؟مشکلی پیش اومده؟
ناٱکو :آدرس ناهاکارا رو بهم بده
موری: چیکار چویا کون داری؟
ناٱکو:حالا یه کاری دارم به تو چه
..........ـ
همین هم بستونه دستم شکست ـ
پایان پارت
گوشه ای از تاریکی
..........ـ
ناٱکو: لعنت بهش....
داشت سعی میکرد بره بیرون که ایسامو مانع شد
ایسامو:هی هی وایسا ببینم کجا میری؟آدرسی چیزی داری؟
پا های ناٱکو سست شدن
پرت شد روی زمین
برای همه عجیب بود چون ناٱکو هیچوقت کم نمیآورد ولی اینبار.....
ایسامو:حالا چرا زانوی غم بغل میکنی؟پاشو بیا من دارم
ناٱکو:جدی!؟*از جاش بلند شد
ایسامو:آره بیا اگه خونش نبود میریم محل کارش
...........ـ
مکان فعلی: آژانس کارگاهی مصلح
ناٱکو مثل جتِ هیپر سونیک پرید تو ساختمون و داخل دفتر شد ـ
چند تا دختر که معلوم بود کارمند سادن داشتن یه کارایی میکردن احمیت نداد و رفت سمت دفتر رئیس
یه دختر مانع شد و
نائومی: رئیس نیستن ـ
شیفت کاری خیلی وقته تموم شده
ناٱکو:کسی به اسم دازای اوسامو میشناسی؟
نائومی: آره ـ یکی از همکار هامونه
ناٱکو: رفتم خونشون ولی اونجا نبود ـ یه کار خیلی مهم باهاشون دارم
نائومی:درسته یه مدتی میشه با چویا ناهاکارا سان زندگی میکنه
ناٱکو:آدرسی چیزی؟
نائومی:نه ولی میدونم مدیر اجرایی مافیای بندره
ناٱکو:باشه ممنون
ناٱکو زد بیرون و سوار موتورش شد ایسامو دیگه تا اینجا نیومده بود چون اگه میدیدنش با این همه شباهت به دازای همه چیزی میفهمیدن
پیش به سوی مافیای بندر
..........ـ
مکان فعلی:جلوی دفتر موری
ناٱکو نگهبان ها رو بیهوش کرد چون حال سر و کله زدن باهاشون رو نداشت
وارد دفتر شد و موری رو دید که با یه زن نشستن و صحبت میکنن
مگه مهمه؟
ناٱکو:اوی اوگای
موری برگشت سمتش و از دیدنش تعجب کرد
چون هرگونه قراردادی با سوسن مشکی نداشتن
موری: ناٱکو چان؟مشکلی پیش اومده؟
ناٱکو :آدرس ناهاکارا رو بهم بده
موری: چیکار چویا کون داری؟
ناٱکو:حالا یه کاری دارم به تو چه
..........ـ
همین هم بستونه دستم شکست ـ
پایان پارت
- ۲.۲k
- ۱۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط