{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

║پارت8. ║☃➢

║پارت8. ║☃➢
تهیونگ:«وقتی با من حرف میزنی تو
چشمام نگاه کن



جراتمو جم کردمو تو چشماش زل زدم

ا.ت:«.من شرطتونو قبول میکنم باهاتون ازدواج میکنم




تهیونگ:«ولی پدرت ترجیح میده بره زندان



ات:آقای کیم من اتفاقی حرفای بابامو شنیدم



من نمیدونم بابام با شما چیکار کرده که
میخواین ازش انتقام بگیرین


برامم مهم نیست بابام حتی نمیخواست من بفهمم



همچین شرطی هست ولی من این شرط و قبول میکنم چون نمیخوام اون بخاطر یه
اشتباه ناخواسته بره زندان




تهیونگ :عجب دختر فدا کاری

تو میدونی من چن سالمه اصلا


منو میشناسی


ا/ت:.وقتی اومدم اینجا تصمیمو گرفته بودم چه هفتاد سالتون بود چه بیست سال من
باهاتون ازدواج میکردم




_من نمیخوام مجبورت کنم ازدواج کنی
پریدم وسط حرفش و گفتم من مشکلی ندارم فقط از بابام شکایت نکنید




تهیونگ: من سی سالمه اخالقمم همه میگن خیلی بده

تازه اگه بعد عقد بامن نباید
با
خانوادت ارتباط داشته باشی



بابهت بهش خیره بودم یعنی واقعا نمیتونم خانوادمو ببینم خیلی استرس دارم میترسم



چی میشه
بدون فکر ک ردن قبول کردم هر اتفاقیم بیافته بدتر از زندانی شدن



بابام ک نیست یه کارت
گذاشت رو میزو بلند شد رفت



ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

║پارت،9. ║☃➢ به کارت نگاه کردم رییس شرکت کیم تهیونگ بلند شد...

«تک پارتی از جیمین»#درخواستی *تو همیشه یک خواب تکراری میبینی...

║پارت7. ║☃➢ویو ته یونگ: از شرکت زدم بیرون به سمت کافه ای که ...

#سناریو وقتی دیوارای خونه رو خط خطی میکنینامجون:اتتت چرا دار...

║پارت2. ║☃➢بابا_ سولی من هیچوقت نمیزارم ا/ت با اون مرتیکه ا...

عشق زیر نور ماه | قسمت 7

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط