{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیگر ساعتی بر دست ِ من نخواهی دید

دیگر ساعتی بر دست ِ من نخواهی دید
من بعد، عبور ِ ریز ِ عقربه ها را مرور نخواهم کرد
وقتی قراری ما بین ِ نگاه ِ من
و بی اعتنایی نگاه ِ تو نیست،
ساعت به چه کار ِ من می آید؟
می خواهم به سرعت ِ پروانه ها پیر شوم
مثل ِ همین گل ِ سرخ ِ لیوان نشین،
که پیش از پریروز شدن ِ امروز
می پژمرد
دوست دارم که یک شبه
شصت سال را سپری کنم،
بعد بیایم و با عصایی در دست،
کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم،
تا تو بیایی،
مرا نشناسی،
ولی دستم را بگیری
و از ازدحام ِ خیابان عبورم دهی.
حالا می روم که بخوابم
خدا را چه دیده ای
شاید فردا
به هیئت پیرمردی برخواستم
تو هم از فردا،
دست ِ تمام پیرمردان ِ وامانده در کنار ِ خیابان را بگیر
دلواپس نباش
آشنایی نخواهم داد
قول می دهم آنقدر پیر شده باشم،
که از نگاه کردن به چشمهایم نیز،
مرا نشناسی




یغما گلرویی
دیدگاه ها (۵)

احمدرضا احمدی

شبیه لرزیدن پوست یک مادیانوقتی گنجشکی بر گرده‌اش می‌نشیندیا ...

نشود فاش کسی آنچه میان من و توستتا اشارات نظر نامه رسان من ت...

ﺍﻧﻌﮑﺎﺱ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺎﺵ..ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﺩﺭ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺒﯿﻨﯽ!ﺍﮔﺮ ﻋﺸﻖ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ...

هم اتاقی قدیمی -پارت-۲۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط