تقاص عشق فصل part
تقاص عشق/ فصل ۲ / part ۱۲۸
ات سمته چمدون لباس هایش رفت و بازش کرد اسلحه آشکار تویه چمدون گذاشته بود سریع برش داشت و زیر لباس ها قائم اش کرد لباس خوابش را برداشت و دوباره ساک رو بست و گوشه ای گذاشت اش
درحالی که لباس رو عوض میکرد خنده ای از سره حرص و ناراحتی کرد با خودش گفت
ات : چجوری شب عروسیم رو تصور میکردم ....عشقم با دست های خودش لباس عروسمو از تنم در بیار نه اینکه شب اول عروسیم بزاره بره
لباس خوابش را پوشید و رفت سمته تخت و دراز کشید
دست اش رو گذاشت رویه شکم اش
ات : نی نی من آخر سر خودمون می مونیم هیچکس پیش مون نمی مونه
از خسته گی زیاد چشم هایش کم کم به خواب رفتن .......
................
دینا که رویه تخت کناره ات نشسته بود و همش دست ات رو تکون میداد
دینا : مامانی بیدال سو مامانی مامانی
کم کم چشم هاشو باز کرد وقتی دینا رو دید نشست رویه تخت
دینا : مامانی صبح بخیل
ات : صبح توهم بخیر دختره نازم
دینا نزدیک ات شد و دست های کوچیک اش رو گذاشت رویه شکمه ات و با لبخندی که دندون هایش معلوم بود گفت
دینا : یه نی نی اینجا زندگی میکنه
ات : آره خوشگلم یه نی نی اینجا زندگی میکنه
دینا : خواهله منه من میسم خواهل بزلگه بهس همه چیو یاد میدم
ات : آره یاد میدی بهش تو میشی دختره بزرگ ما
دینا : یهوو من میسم دختله بزلگ
ات از تخت پایین شد و سمته ساک اش رفت دامن سیاهی رو با نیمه تنه ای برداشت و پیراهن
ات : دخترم من میرم دوش بگیرم سریع میام
دینا : باسه مامانی
ات سمته حمام اتاق رفت حمام زیبایی بود درو بست و لباس هاشو کشید و زیر دوش ایستاد حتا زره ای هم خوشحال تویه تمام وجودش نبود فقط بخاطر خوشحال کردن دینا جلوش خودش رو خوشحال نشون میداد ولی ناراحتی و بغض تمام وجودش را گرفته بود
اسلاید ۲ لباس ات
بعد از زمان کوتاهی لباسش رو پوشید و از حمام آمد بیرون دینا نبود تو اتاق ات بعد از خشک کردنه موهاش بیحالی رفت سمته پنجره و باز کرد نگاهی به حیاط عمارت کرد حیاط قشنگی داشت درخت همه جا رو گرفته بود جانگ هی با مادرش تویه حیاط بودن جانگ هی از همانجا صداش زد
جانگ هی : اینو خانوادش الان دارن میرن این عینه خیالش هم نیست
ات پنجره را بست و دیگه به حرف های جانگ هی گوش نکرد
ات : یعنی راست میگه ...نه اونا منو تنها نمیزارن
بغضی تویه گلوش پیچید سریع از اتاق بیرون رفت اجوما جلوش آمد سینی صبحانه دست اش بود
اجوما : براتون صبحانه آوردم
ات بدون هیچ حرفی از پله ها پایین رفت
از عمارت بیرون رفت و تاکسی گرفت سوارش شد
با بغضی که تویه گلوش بود با خودش زمزمه کرد
ات : خواهش میکنم .. نرفته باشند ..
ات سمته چمدون لباس هایش رفت و بازش کرد اسلحه آشکار تویه چمدون گذاشته بود سریع برش داشت و زیر لباس ها قائم اش کرد لباس خوابش را برداشت و دوباره ساک رو بست و گوشه ای گذاشت اش
درحالی که لباس رو عوض میکرد خنده ای از سره حرص و ناراحتی کرد با خودش گفت
ات : چجوری شب عروسیم رو تصور میکردم ....عشقم با دست های خودش لباس عروسمو از تنم در بیار نه اینکه شب اول عروسیم بزاره بره
لباس خوابش را پوشید و رفت سمته تخت و دراز کشید
دست اش رو گذاشت رویه شکم اش
ات : نی نی من آخر سر خودمون می مونیم هیچکس پیش مون نمی مونه
از خسته گی زیاد چشم هایش کم کم به خواب رفتن .......
................
دینا که رویه تخت کناره ات نشسته بود و همش دست ات رو تکون میداد
دینا : مامانی بیدال سو مامانی مامانی
کم کم چشم هاشو باز کرد وقتی دینا رو دید نشست رویه تخت
دینا : مامانی صبح بخیل
ات : صبح توهم بخیر دختره نازم
دینا نزدیک ات شد و دست های کوچیک اش رو گذاشت رویه شکمه ات و با لبخندی که دندون هایش معلوم بود گفت
دینا : یه نی نی اینجا زندگی میکنه
ات : آره خوشگلم یه نی نی اینجا زندگی میکنه
دینا : خواهله منه من میسم خواهل بزلگه بهس همه چیو یاد میدم
ات : آره یاد میدی بهش تو میشی دختره بزرگ ما
دینا : یهوو من میسم دختله بزلگ
ات از تخت پایین شد و سمته ساک اش رفت دامن سیاهی رو با نیمه تنه ای برداشت و پیراهن
ات : دخترم من میرم دوش بگیرم سریع میام
دینا : باسه مامانی
ات سمته حمام اتاق رفت حمام زیبایی بود درو بست و لباس هاشو کشید و زیر دوش ایستاد حتا زره ای هم خوشحال تویه تمام وجودش نبود فقط بخاطر خوشحال کردن دینا جلوش خودش رو خوشحال نشون میداد ولی ناراحتی و بغض تمام وجودش را گرفته بود
اسلاید ۲ لباس ات
بعد از زمان کوتاهی لباسش رو پوشید و از حمام آمد بیرون دینا نبود تو اتاق ات بعد از خشک کردنه موهاش بیحالی رفت سمته پنجره و باز کرد نگاهی به حیاط عمارت کرد حیاط قشنگی داشت درخت همه جا رو گرفته بود جانگ هی با مادرش تویه حیاط بودن جانگ هی از همانجا صداش زد
جانگ هی : اینو خانوادش الان دارن میرن این عینه خیالش هم نیست
ات پنجره را بست و دیگه به حرف های جانگ هی گوش نکرد
ات : یعنی راست میگه ...نه اونا منو تنها نمیزارن
بغضی تویه گلوش پیچید سریع از اتاق بیرون رفت اجوما جلوش آمد سینی صبحانه دست اش بود
اجوما : براتون صبحانه آوردم
ات بدون هیچ حرفی از پله ها پایین رفت
از عمارت بیرون رفت و تاکسی گرفت سوارش شد
با بغضی که تویه گلوش بود با خودش زمزمه کرد
ات : خواهش میکنم .. نرفته باشند ..
- ۱۰.۶k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط