فیک«شب بی پایان»
فیک«شب بی پایان»
°از زبون ا.ت°
چند روزی میشه از شرکت مدلینگ بیرون اومدم.خیلی شرکت خوبی بود ولی یه دختره خیلی رو اعصابم بود.اسمش ``یونا``ست.من خیلی معروفم ولی اون طوری حرف میزد انگار سه مرتبه از من بیشتر و با استعداد تره.اوفففف چندش.
فردا قراره برم شرکت بابام تا اونجا کار کنم.
چیزای زیادی ازش نمیدونم ولی انگار خیلی شرکت کار معروفیه.اسم شرکت بابام ``گرند``هستش.
اونجا من قرار مدل و بازیگر باشم.گاهی موزیک ویدیو هم قبول میکنم.صدام خوبه ولی آیدل نیستم.
خب,روتین پوستیم رو انجام دادم و میرم بخوابم...
*فردا صبح*
آلارم گوشیم زنگ خورد و بلند شدم یه دوش ۱۰ دقیقه ای گرفتم.روی میز نشستم و روتین پوستیم رو انجام دادم و موهام رو خشک کردم.
ست لباس مورد علاقه ام رو پوشیدم(عکسش هست).
از اتاقم بیرون اومدم و رفتم پایین.
ا.ت«سلام ددی,سلام مامی و سلام سومین(خدمتکار عمارت)»
پدر ا.ت«سلام عزیزم صبح بخیر»
مامان ا.ت«سلام قشنگم صبحت بخیر»
سومین«سلام بانو صبح بخیر»
ا.ت«ممنونم»(باخنده و ناز)
رفتم رو صندلی نشستم و صبحانه خوردم.
پدر ا.ت«عزیزم امروز که استرس نداری?!»
ا.ت«نه بیشتر ذوق دارم تا استرس»
پدر ا.ت«یادم نبود ۱۲ بار شرکت عوض میکنی(خنده)
ا.ت«بله,راستی ددی,مگه شما نباید زودتر می رفتین سر کارتون?!»
پدر ا.ت«چرا قشنگم ولی گفتم با تو برم اما تو با ماشین خودت میای.»
ا.ت«بله ولی شما که در این شرکت ها نمیاین.»
پدر ا.ت«اره عزیزم ولی چند ماه یک بار به شرکت سر میزنم و میرم.»
ا.ت«بله»
از میز بلند شدم و رفتم باغ و چند ماشین اومدن و بابام رو بردن و بعد از چند مین لامبورگینی مشکی خودم اومد...
اینم پارت 1 قشنگا💓✨🌈
°از زبون ا.ت°
چند روزی میشه از شرکت مدلینگ بیرون اومدم.خیلی شرکت خوبی بود ولی یه دختره خیلی رو اعصابم بود.اسمش ``یونا``ست.من خیلی معروفم ولی اون طوری حرف میزد انگار سه مرتبه از من بیشتر و با استعداد تره.اوفففف چندش.
فردا قراره برم شرکت بابام تا اونجا کار کنم.
چیزای زیادی ازش نمیدونم ولی انگار خیلی شرکت کار معروفیه.اسم شرکت بابام ``گرند``هستش.
اونجا من قرار مدل و بازیگر باشم.گاهی موزیک ویدیو هم قبول میکنم.صدام خوبه ولی آیدل نیستم.
خب,روتین پوستیم رو انجام دادم و میرم بخوابم...
*فردا صبح*
آلارم گوشیم زنگ خورد و بلند شدم یه دوش ۱۰ دقیقه ای گرفتم.روی میز نشستم و روتین پوستیم رو انجام دادم و موهام رو خشک کردم.
ست لباس مورد علاقه ام رو پوشیدم(عکسش هست).
از اتاقم بیرون اومدم و رفتم پایین.
ا.ت«سلام ددی,سلام مامی و سلام سومین(خدمتکار عمارت)»
پدر ا.ت«سلام عزیزم صبح بخیر»
مامان ا.ت«سلام قشنگم صبحت بخیر»
سومین«سلام بانو صبح بخیر»
ا.ت«ممنونم»(باخنده و ناز)
رفتم رو صندلی نشستم و صبحانه خوردم.
پدر ا.ت«عزیزم امروز که استرس نداری?!»
ا.ت«نه بیشتر ذوق دارم تا استرس»
پدر ا.ت«یادم نبود ۱۲ بار شرکت عوض میکنی(خنده)
ا.ت«بله,راستی ددی,مگه شما نباید زودتر می رفتین سر کارتون?!»
پدر ا.ت«چرا قشنگم ولی گفتم با تو برم اما تو با ماشین خودت میای.»
ا.ت«بله ولی شما که در این شرکت ها نمیاین.»
پدر ا.ت«اره عزیزم ولی چند ماه یک بار به شرکت سر میزنم و میرم.»
ا.ت«بله»
از میز بلند شدم و رفتم باغ و چند ماشین اومدن و بابام رو بردن و بعد از چند مین لامبورگینی مشکی خودم اومد...
اینم پارت 1 قشنگا💓✨🌈
- ۳۰
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط