{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلم میسوزد که دیگر دوست صمیمی ام نیست.یعنی دوستم هست اما

دلم میسوزد که دیگر دوست صمیمی ام نیست.یعنی دوستم هست اما دیگر با هم حرف نمیزنیم.من غر نمیزنم از زندگی ام.او هم چیزی نمیگوید.
دلم میخواهد تقصیرها را بندازم گردن او. وقتی ازم حالم را پرسید و گفتم که خوب نیستم و گفت که تو هم که حالت هیچ وقت خوب نیست.
دلم یک جوری خالی شد.
خب آدم که به دوستش الکی نمیگوید حالش خوب است وقتی که نیست.
فقط الان دلم می سوزد که دیگر دوست صمیمی ام نیست.
بروم اینها را بهش بگویم ...؟
دیدگاه ها (۱)

چندپارتی تهیونگ

بخش دوم part 62تهیونگ« داداشی؟ شاید این سوال یکم شخصی باشه و...

P24ویو دامیان وایی چه بدن نرم و لطیف و قشنگی داره دیگه واقا ...

عاشقم باش Part 53

پارت اول — جایی میان ماجونگ‌کوک همیشه فکر می‌کرد عشق یعنی پی...

پارت ۴۴ آن شب تهیونگ با چند تا از دوست‌هاش بیرون رفته بود.قر...

Anya x Damian پارت۵۷

وقتی پسر عموی بدنسازت توی سفرش عاشقت شده بود🩶پارت ۳(last par...

True Love③⑥تهیونگنه ا/ت نه نه این یه کابوسه یه کابوس ا/ت ی م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط