{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گهگداری سمت ما هم با لبانت خنده کن

گهگداری سمت ما هم با لبانت خنده کن
مرده ای را دست کم با آن نگاهت زنده کن
روسری را بسته ای تا احتکار مو کنی
لحظه ای هم فکرِ چَشمِ هیزِ این جوینده کن
تا دمِ آن دکمه هایت آمدم ، در بسته بود
لااقل با بوسه ای جبران این بازنده کن
بر نوک انگشت پایت قد بکش تا صورتم
گرچه دارد زحمتی، اما مرا شرمنده کن
رو سیاهم چون لبانم پر تَرک باشد ولی
با همان رژهای خود، سطح لبم، لغزنده کن
خُب دگر کافی بوَد ای نازنین خودکار من
اندکی هم فکر احساسات این خواننده کن !
دیدگاه ها (۱۱)

چه رفته است که صبحی دگر نمی آید" شب فراق به پایان مگر نمی آی...

رُک بگویم... از همه رنجیده ام !!!از غریب و آشنا ترسیده ام !...

بیا که از تبِ عشقِ تو آب شد دلِ مندچار دردو غمۍبیحساب شد دلِ...

شاعر که باشی ، شعرهایت درد دارد !حتی قلم ، ‌گاهی به جایت در...

سفیر کبیر Grand Ambassador

سایه_افتن_پارت_اول

سناریو اوبیکاکا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط