بیا گویم برایت داستانی
بیا گویم برایت داستانی
که تا تأثیر چادر را بدانی
در ایامی که صاف و ساده بودم
دم کریاسِ در استاده بودم…
شدم نزد وی و کردم سلامی
که دارم با تو از جایی پیامی
پری رو زین سخن قدری دو دل زیست
که پیغامآور و پیغامده کیست
بدو گفتم که اندر شارع عام
مناسب نیست شرح و بسط پیغام
تو دانی هر مقالی را مقامیست
برای هر پیامی احترامیست
قدم بگذار در دالان خانه
به رقص آر از شعف بنیان خانه
نشست آنجا به صد ناز و چم و خم
گرفته روی خود را سخت و محکم
شگفت افسانه ای آغاز کردم
در صحبت به رویش باز کردم
گهی از زن سخن کردم، گه از مرد
گهی کان زن به مرد خود چه ها کرد
سخن را گه ز خسرو دادم آیین
گهی از بی وفاییهای شیرین
گه از آلمان بر او خواندم، گه از روم
ولی مطلب از اول بود معلوم…
از آن جوش و تغیر ها که دیدم
به «عاقل باش» و «آدم شو» رسیدم
شد آن دشنامهای سخت و سنگین
مبدل بر «جوان آرام بنشین»
چو دیدم خیر، بند لیفه سست است
به دل گفتم که کار ما درست است…
چو خوردم سیر از آن شیرین کلوچه
«حرامت باد» گفت و زد به کوچه
برون آیند و با مردان بجوشند
به تهذیب خصال خود بکوشند
چو زن تعلیم دید و دانش آموخت
رواق جان به نور بینش افروخت
به هیچ افسون ز عصمت برنگردد
به دریا گر بیفتد تر نگردد
چو خور بر عالمی پرتو فشانَد
ولی خود از تعرض دور مانَد
تمنای غلط از وی محال است
خیال بد در او کردن خیال است
اگر زن نیست عشق اندر میان نیست
جهان بی عشق اگر باشد جهان نیست
تو باید زینت از مردان بپوشی
نه بر مردان کنی زینت فروشی…
پیمبر آنچه فرمودست آن کن
نه زینت فاش و نه صورت نهان کن
حجاب دست و صورت خود یقین است
که ضد نص قرآن مبین است…
تو هم دستی بزن این پرده بردار
کمال خود به عالم کن نمودار
تو هم این پرده از رخ دور میکُن
در و دیوار را پر نور میکُن…
#ایرج_میرزا
که تا تأثیر چادر را بدانی
در ایامی که صاف و ساده بودم
دم کریاسِ در استاده بودم…
شدم نزد وی و کردم سلامی
که دارم با تو از جایی پیامی
پری رو زین سخن قدری دو دل زیست
که پیغامآور و پیغامده کیست
بدو گفتم که اندر شارع عام
مناسب نیست شرح و بسط پیغام
تو دانی هر مقالی را مقامیست
برای هر پیامی احترامیست
قدم بگذار در دالان خانه
به رقص آر از شعف بنیان خانه
نشست آنجا به صد ناز و چم و خم
گرفته روی خود را سخت و محکم
شگفت افسانه ای آغاز کردم
در صحبت به رویش باز کردم
گهی از زن سخن کردم، گه از مرد
گهی کان زن به مرد خود چه ها کرد
سخن را گه ز خسرو دادم آیین
گهی از بی وفاییهای شیرین
گه از آلمان بر او خواندم، گه از روم
ولی مطلب از اول بود معلوم…
از آن جوش و تغیر ها که دیدم
به «عاقل باش» و «آدم شو» رسیدم
شد آن دشنامهای سخت و سنگین
مبدل بر «جوان آرام بنشین»
چو دیدم خیر، بند لیفه سست است
به دل گفتم که کار ما درست است…
چو خوردم سیر از آن شیرین کلوچه
«حرامت باد» گفت و زد به کوچه
برون آیند و با مردان بجوشند
به تهذیب خصال خود بکوشند
چو زن تعلیم دید و دانش آموخت
رواق جان به نور بینش افروخت
به هیچ افسون ز عصمت برنگردد
به دریا گر بیفتد تر نگردد
چو خور بر عالمی پرتو فشانَد
ولی خود از تعرض دور مانَد
تمنای غلط از وی محال است
خیال بد در او کردن خیال است
اگر زن نیست عشق اندر میان نیست
جهان بی عشق اگر باشد جهان نیست
تو باید زینت از مردان بپوشی
نه بر مردان کنی زینت فروشی…
پیمبر آنچه فرمودست آن کن
نه زینت فاش و نه صورت نهان کن
حجاب دست و صورت خود یقین است
که ضد نص قرآن مبین است…
تو هم دستی بزن این پرده بردار
کمال خود به عالم کن نمودار
تو هم این پرده از رخ دور میکُن
در و دیوار را پر نور میکُن…
#ایرج_میرزا
- ۴.۶k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط