روزها از پسِ هم می گذرند، ومن این بار دگر می میرم...
روزها از پسِ هم می گذرند، ومن این بار دگر می میرم...
در شبی بارانی، در غمی بی فرجام،
در سکوتی که مرا می کاود
تو در این تاریکی، به چه می اندیشی؟!
به من و مُشتی خاک؟! به من و مشتی عشق؟!
به من و سایه ی سنگین شب شوم و سیاه
شب عشقی که مرا می پوسد
من از این ویرانی، به کجا خواهم رفت؟
به تبِ گوری تنگ،
به غم دلهره ی تلخِ گناه
چه سیاه...چه تباه...
تو که می اندیشی، من در این تاریکی جان خود می بازم!،
نه گمانی مبری که پس از این غصه،
تبِ سرد و عطشِ عشق تو را می بازم...
تب سنگین و من ِ سرگردان
گور تاریک و صدایی خندان!
به چه می خندم من؟!
که در این وحشت و ترس،
که در این مرگ و تباهیِ گناه،
آتش عشق تو را می سازم!!!
در شبی بارانی، در غمی بی فرجام،
در سکوتی که مرا می کاود
تو در این تاریکی، به چه می اندیشی؟!
به من و مُشتی خاک؟! به من و مشتی عشق؟!
به من و سایه ی سنگین شب شوم و سیاه
شب عشقی که مرا می پوسد
من از این ویرانی، به کجا خواهم رفت؟
به تبِ گوری تنگ،
به غم دلهره ی تلخِ گناه
چه سیاه...چه تباه...
تو که می اندیشی، من در این تاریکی جان خود می بازم!،
نه گمانی مبری که پس از این غصه،
تبِ سرد و عطشِ عشق تو را می بازم...
تب سنگین و من ِ سرگردان
گور تاریک و صدایی خندان!
به چه می خندم من؟!
که در این وحشت و ترس،
که در این مرگ و تباهیِ گناه،
آتش عشق تو را می سازم!!!
- ۴۳۱
- ۲۲ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط