پارت اول《بخش اول از زندگینامه تهیونگ》
پارت اول《بخش اول از زندگینامه تهیونگ》
《Custom kiss》
☆ گذشته☆
توی دُکون نجاری
بوی چوب و تخته فضا رو پر کرده بود
بوی اِسِتشمام رو میشد حسش کرد
پسری کوچک با اسباب بازی همیشگی اش که از چوب ساخته شده بود بازی میکرد
از دنیا غافل...از خبرها و هم هم ها پنهان...
گویا که فقط خودش است و این اسبه کوچک چوبی اش در این دنیا...
او مثل همیشه برای کمک به پدرش، به دکان او میرفت تا دسته کم، با آن جثه ی نحیف و ظریفش به او کمک کند
اما پدرش مثل همیشه او را به گوشه ای از دکان...صندلی چوبی...جایی که مخصوص پسرش بود...هدایت میکرد
پسرک داستان ما، آن روزش مثل بقیه روزها بود...نه خوب و نه بد...
او در دنیا و عالم خودش بود...
و از خوب و بد روزگار چیزی نمیدانست...
پسرک علاقه ی شدیدی به درس خواندن دارد...ولی از آنجایی که میداند و درک میکند...وضع مالی خانواده اش به آن خوبی نیست که بتوانند پسرشان را به در مدرسه ای ثبت نام کنند...
اما او این موضوع را به خوبی درک میکند...و برایش پا فشاری نمیکند...
چرا که حرف های مادرش بسیار خوب در او تاثیر میگذارد
او هر وقت که دل تنگ مادرش میشود...
حرف های او را به یاد می آورد...البته همیشه سعی میکند حرف های مادرش را
در دفترچه کوچکش که مادرش برای او
گرفته است؛ بنویسد...
شاید اعماق دل پسرک را بشناسید و درک کنید...اما او عجیب تر از ان چیزی است که فکر میکنید البته خودش اینگونه فکر میکند وگرنه مادرش همیشه در این باره به پسرش میگوید...
مادرش: پسرم تو باهوش تر و خاص تر از اون چیزی هستی که فک میکنی...
درسته بچه های هم سن و سالت فک میکنن عجیب غریبی و بابت این باهات دوست نمیشن...ولی بدون که آدمای خاص زندگی شون مثل خودشون خاصه
و هرقدمی که میری جلو مطمئن باش درسته چون تو خاصی...چون تو پسر منی و من مطمئنم که بهترین تصمیم هارو میگیری و منم بهت افتخار میکنم کوچولوی مامان...
تهیونگ کوچولو: واقعانی مامانی؟؟؟
(چشماش از ذوق گشاد میشه)
مادرش: البته مایع افتخارم
(دستاش رو روی صورت پفی و نرم پسر کوچولوش قاب میکنه)
تهیونگ کوچولو: مامانی...یعنی واقعا یه روزی میرسه که من رو کسی دوس داشته باشه؟
مادرش: آره عزیزم چرا که نه...
ولی مطمئن باش که آدمای بزرگ/سرشناس/باهوش/ خاص و عجیب
تو زندگیشون هیچ دوستی ندارن
و اگر هم داشته باشن یکی یا دوتاست
که میتونن خوب درکت کنن
اما پسرم این رو بدون که نباید دوس داشتن همه برات مهم باشه...چون ممکنه اونوقت خود واقعیت رو گم کنی
پسرک حرف مادرش را درست حسابی متوجه نشد ولی با تاکیدی که مادرش سر حرف آخرش داشت آن را در دفترچه ی کوچکش نوشت؛ چرا که میدانست روزی میرسد که... به حرف های مادرش نیاز خواهد داشت...
پسرک بیش از اندازه ای که فکر میکندی
به مادرش وابسته بود...حتی میتوان گفت که به پدرش در این حد وابسته نبود و نیست...
البته نه اینکه او را دوست نداشته باشد...یا قدردان زحمات پدرش نباشد...اتفاقا برعکس او هم پدرش را دوست دارد و هم قدردان تمام زحمات پدرش است... و اما
☆زمان حال☆
روی صندلی چوبی بچگی اش نشسته است...با عینک مطالعه اش... با دقت سوزن را وارد سوراخِه یه گشادِه یه کیف میکند...چشمانش را ریز کرده تا بتواند
کارش را به درستی انجام دهد...اما ناگهان سوزن را به اشتباه وارد دستش میکند...
و این کار مُساعده میشود تا دستش خونریزی کند
^پایان^
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
یه پارت دیگه هم آپلود میکنم...امیدوارم خوشتون بیاد🌹
و اینکه این علامت[ ] یعنی شنونده یه عزیز توجه کنید
و علامت پایان پارت رو هم که مشخصه
☆ و این علامت یعنی بُرهِیه زمان(گذشته/حال و آینده)
《Custom kiss》
☆ گذشته☆
توی دُکون نجاری
بوی چوب و تخته فضا رو پر کرده بود
بوی اِسِتشمام رو میشد حسش کرد
پسری کوچک با اسباب بازی همیشگی اش که از چوب ساخته شده بود بازی میکرد
از دنیا غافل...از خبرها و هم هم ها پنهان...
گویا که فقط خودش است و این اسبه کوچک چوبی اش در این دنیا...
او مثل همیشه برای کمک به پدرش، به دکان او میرفت تا دسته کم، با آن جثه ی نحیف و ظریفش به او کمک کند
اما پدرش مثل همیشه او را به گوشه ای از دکان...صندلی چوبی...جایی که مخصوص پسرش بود...هدایت میکرد
پسرک داستان ما، آن روزش مثل بقیه روزها بود...نه خوب و نه بد...
او در دنیا و عالم خودش بود...
و از خوب و بد روزگار چیزی نمیدانست...
پسرک علاقه ی شدیدی به درس خواندن دارد...ولی از آنجایی که میداند و درک میکند...وضع مالی خانواده اش به آن خوبی نیست که بتوانند پسرشان را به در مدرسه ای ثبت نام کنند...
اما او این موضوع را به خوبی درک میکند...و برایش پا فشاری نمیکند...
چرا که حرف های مادرش بسیار خوب در او تاثیر میگذارد
او هر وقت که دل تنگ مادرش میشود...
حرف های او را به یاد می آورد...البته همیشه سعی میکند حرف های مادرش را
در دفترچه کوچکش که مادرش برای او
گرفته است؛ بنویسد...
شاید اعماق دل پسرک را بشناسید و درک کنید...اما او عجیب تر از ان چیزی است که فکر میکنید البته خودش اینگونه فکر میکند وگرنه مادرش همیشه در این باره به پسرش میگوید...
مادرش: پسرم تو باهوش تر و خاص تر از اون چیزی هستی که فک میکنی...
درسته بچه های هم سن و سالت فک میکنن عجیب غریبی و بابت این باهات دوست نمیشن...ولی بدون که آدمای خاص زندگی شون مثل خودشون خاصه
و هرقدمی که میری جلو مطمئن باش درسته چون تو خاصی...چون تو پسر منی و من مطمئنم که بهترین تصمیم هارو میگیری و منم بهت افتخار میکنم کوچولوی مامان...
تهیونگ کوچولو: واقعانی مامانی؟؟؟
(چشماش از ذوق گشاد میشه)
مادرش: البته مایع افتخارم
(دستاش رو روی صورت پفی و نرم پسر کوچولوش قاب میکنه)
تهیونگ کوچولو: مامانی...یعنی واقعا یه روزی میرسه که من رو کسی دوس داشته باشه؟
مادرش: آره عزیزم چرا که نه...
ولی مطمئن باش که آدمای بزرگ/سرشناس/باهوش/ خاص و عجیب
تو زندگیشون هیچ دوستی ندارن
و اگر هم داشته باشن یکی یا دوتاست
که میتونن خوب درکت کنن
اما پسرم این رو بدون که نباید دوس داشتن همه برات مهم باشه...چون ممکنه اونوقت خود واقعیت رو گم کنی
پسرک حرف مادرش را درست حسابی متوجه نشد ولی با تاکیدی که مادرش سر حرف آخرش داشت آن را در دفترچه ی کوچکش نوشت؛ چرا که میدانست روزی میرسد که... به حرف های مادرش نیاز خواهد داشت...
پسرک بیش از اندازه ای که فکر میکندی
به مادرش وابسته بود...حتی میتوان گفت که به پدرش در این حد وابسته نبود و نیست...
البته نه اینکه او را دوست نداشته باشد...یا قدردان زحمات پدرش نباشد...اتفاقا برعکس او هم پدرش را دوست دارد و هم قدردان تمام زحمات پدرش است... و اما
☆زمان حال☆
روی صندلی چوبی بچگی اش نشسته است...با عینک مطالعه اش... با دقت سوزن را وارد سوراخِه یه گشادِه یه کیف میکند...چشمانش را ریز کرده تا بتواند
کارش را به درستی انجام دهد...اما ناگهان سوزن را به اشتباه وارد دستش میکند...
و این کار مُساعده میشود تا دستش خونریزی کند
^پایان^
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
یه پارت دیگه هم آپلود میکنم...امیدوارم خوشتون بیاد🌹
و اینکه این علامت[ ] یعنی شنونده یه عزیز توجه کنید
و علامت پایان پارت رو هم که مشخصه
☆ و این علامت یعنی بُرهِیه زمان(گذشته/حال و آینده)
- ۱۳۳
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط