#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۳۹: حرفهایی که باید گفته میشد
چند لحظه بعد از حرف مادرش، اتاق دوباره ساکت شد.
سوآ هنوز به زمین نگاه میکرد.
پدرش آرام گفت:
— «یه سؤال دیگه دارم.»
سوآ سرش را بلند کرد.
— «بپرس.»
پدرش چند ثانیه مکث کرد.
— «اگه یه روز مجبور بشی بین اون… و زندگی آرومی که اینجا داری یکی رو انتخاب کنی چی؟»
سوآ کمی فکر کرد.
بعد آرام گفت:
— «زندگی آروم من… از وقتی اون وارد زندگیم شد دیگه آروم نیست.»
مادرش لبخند کوچکی زد.
سوآ ادامه داد:
— «ولی عجیب اینه که… با وجود همه دردسرها هنوزم نمیخوام ازش دور بشم.»
پدرش به او خیره شد.
— «حتی با وجود ملکه؟»
سوآ نفس آرامی کشید.
— «حتی با وجود اون.»
مادرش دست سوآ را فشار داد.
— «پس خیلی جدیه.»
سوآ با صدای آرام گفت:
— «من سعی کردم ازش دور بشم.»
— «حتی قلبش رو شکستم.»
چشمهایش کمی خیس شد.
— «ولی وقتی دوباره دیدمش… فهمیدم اصلاً نمیتونم.»
پدرش آه کشید و روی صندلی کنار تخت نشست.
— «اون پسر امشب یه چیز رو ثابت کرد.»
سوآ با تعجب نگاهش کرد.
— «چی؟»
پدرش گفت:
— «اینکه ترسو نیست.»
مادرش خندید.
— «مخصوصاً وقتی با جیهوپ درگیر شد.»
سوآ هم خندید.
— «جیهوپ واقعاً میخواد فردا بکشتش.»
پدرش لبخند زد.
— «بعید میدونم.»
مادرش گفت:
— «اون پسر به نظر میاد بلد باشه از خودش دفاع کنه.»
سوآ با شیطنت گفت:
— «خیلی هم بلد باشه، جیهوپ وقتی عصبانی میشه تبدیل به هیولا میشه.»
پدرش خندید.
بعد کمی جدی شد.
— «سوآ.»
سوآ نگاهش کرد.
— «بله؟»
پدرش آرام گفت:
— «من هنوز کاملاً مطمئن نیستم که این مسیر برای تو امنه.»
سوآ سر تکان داد.
— «میفهمم.»
پدرش ادامه داد:
— «ولی یه چیز رو میدونم.»
— «اون پسر واقعاً دوستت داره.»
مادرش لبخند زد.
— «حتی یه ذره هم سعی نکرد پنهانش کنه.»
سوآ آرام گفت:
— «اون همیشه همینطوریه...خیلی مستقیم.»
مادرش با شیطنت گفت:
— «مخصوصاً وقتی گفت میخواد با تو ازدواج کنه.»
سوآ صورتش سرخ شد.
— «مامان!»
پدرش خندید.
— «قیافهات دیدنی شده بود.»
سوآ بالش را برداشت و به طرفش پرت کرد.
— «بابا!»
چند لحظه بعد مادرش از جا بلند شد.
— «خب، فکر کنم باید بزاریم بخوابی.»
پدرش هم بلند شد.
قبل از رفتن چند لحظه مکث کرد.
بعد گفت:
— «سوآ.»
— «فقط یه چیز.»
سوآ نگاهش کرد.
پدرش لبخند کوچکی زد.
— «اگه اون پسر فردا از دست جیهوپ زنده بیرون اومد…»
مکث کرد.
— «شاید بد نباشه بیشتر بشناسمش.»
چشمهای سوآ گرد شد.
— «یعنی…؟»
پدرش شانه بالا انداخت.
— «یعنی هنوز تصمیم نگرفتم.»
مادرش خندید.
— «ترجمهاش اینه که نصف راه رو رفته.»
سوآ خندید.
پدرش چراغ اتاق را خاموش کرد.
— «شب بخیر دخترم.»
مادرش هم گفت:
— «شب بخیر.»
در اتاق بسته شد.
سوآ چند ثانیه به سقف خیره ماند.
بعد زیر لب گفت:
— «فقط امیدوارم فردا جیهوپ واقعاً نکشتتش…»
و با همان فکر آرامآرام چشمهایش بسته شد.
[ادامه دارد...]
•••
شرایط پارت بعد:
47 لایک
28 بازنشر
پارت ۱۳۹: حرفهایی که باید گفته میشد
چند لحظه بعد از حرف مادرش، اتاق دوباره ساکت شد.
سوآ هنوز به زمین نگاه میکرد.
پدرش آرام گفت:
— «یه سؤال دیگه دارم.»
سوآ سرش را بلند کرد.
— «بپرس.»
پدرش چند ثانیه مکث کرد.
— «اگه یه روز مجبور بشی بین اون… و زندگی آرومی که اینجا داری یکی رو انتخاب کنی چی؟»
سوآ کمی فکر کرد.
بعد آرام گفت:
— «زندگی آروم من… از وقتی اون وارد زندگیم شد دیگه آروم نیست.»
مادرش لبخند کوچکی زد.
سوآ ادامه داد:
— «ولی عجیب اینه که… با وجود همه دردسرها هنوزم نمیخوام ازش دور بشم.»
پدرش به او خیره شد.
— «حتی با وجود ملکه؟»
سوآ نفس آرامی کشید.
— «حتی با وجود اون.»
مادرش دست سوآ را فشار داد.
— «پس خیلی جدیه.»
سوآ با صدای آرام گفت:
— «من سعی کردم ازش دور بشم.»
— «حتی قلبش رو شکستم.»
چشمهایش کمی خیس شد.
— «ولی وقتی دوباره دیدمش… فهمیدم اصلاً نمیتونم.»
پدرش آه کشید و روی صندلی کنار تخت نشست.
— «اون پسر امشب یه چیز رو ثابت کرد.»
سوآ با تعجب نگاهش کرد.
— «چی؟»
پدرش گفت:
— «اینکه ترسو نیست.»
مادرش خندید.
— «مخصوصاً وقتی با جیهوپ درگیر شد.»
سوآ هم خندید.
— «جیهوپ واقعاً میخواد فردا بکشتش.»
پدرش لبخند زد.
— «بعید میدونم.»
مادرش گفت:
— «اون پسر به نظر میاد بلد باشه از خودش دفاع کنه.»
سوآ با شیطنت گفت:
— «خیلی هم بلد باشه، جیهوپ وقتی عصبانی میشه تبدیل به هیولا میشه.»
پدرش خندید.
بعد کمی جدی شد.
— «سوآ.»
سوآ نگاهش کرد.
— «بله؟»
پدرش آرام گفت:
— «من هنوز کاملاً مطمئن نیستم که این مسیر برای تو امنه.»
سوآ سر تکان داد.
— «میفهمم.»
پدرش ادامه داد:
— «ولی یه چیز رو میدونم.»
— «اون پسر واقعاً دوستت داره.»
مادرش لبخند زد.
— «حتی یه ذره هم سعی نکرد پنهانش کنه.»
سوآ آرام گفت:
— «اون همیشه همینطوریه...خیلی مستقیم.»
مادرش با شیطنت گفت:
— «مخصوصاً وقتی گفت میخواد با تو ازدواج کنه.»
سوآ صورتش سرخ شد.
— «مامان!»
پدرش خندید.
— «قیافهات دیدنی شده بود.»
سوآ بالش را برداشت و به طرفش پرت کرد.
— «بابا!»
چند لحظه بعد مادرش از جا بلند شد.
— «خب، فکر کنم باید بزاریم بخوابی.»
پدرش هم بلند شد.
قبل از رفتن چند لحظه مکث کرد.
بعد گفت:
— «سوآ.»
— «فقط یه چیز.»
سوآ نگاهش کرد.
پدرش لبخند کوچکی زد.
— «اگه اون پسر فردا از دست جیهوپ زنده بیرون اومد…»
مکث کرد.
— «شاید بد نباشه بیشتر بشناسمش.»
چشمهای سوآ گرد شد.
— «یعنی…؟»
پدرش شانه بالا انداخت.
— «یعنی هنوز تصمیم نگرفتم.»
مادرش خندید.
— «ترجمهاش اینه که نصف راه رو رفته.»
سوآ خندید.
پدرش چراغ اتاق را خاموش کرد.
— «شب بخیر دخترم.»
مادرش هم گفت:
— «شب بخیر.»
در اتاق بسته شد.
سوآ چند ثانیه به سقف خیره ماند.
بعد زیر لب گفت:
— «فقط امیدوارم فردا جیهوپ واقعاً نکشتتش…»
و با همان فکر آرامآرام چشمهایش بسته شد.
[ادامه دارد...]
•••
شرایط پارت بعد:
47 لایک
28 بازنشر
- ۱۴.۹k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط