{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نشــسته ام و بــرایت

نشــسته ام و بــرایت
از عشق کلمه میبافم
ان زمان که شــعر بلنــدم
به پایان رسیـد
کمــی قــد خمیده کن
میخــواهم انـرا
دور گـردنت بینـدازم
دیدگاه ها (۱)

به دو تا چشم غــــزلــوارهجادویـت قسم به هلال کـجعاشق کـشِ ا...

تــو کیستی که مــن اینگونه بی تــو بیتابمشــب از هجــوم خیــ...

با بعضــیـهامیـتوانـی چهـار فصل را حس کنـیبهاری مـی ایـندو ت...

چــه زیبــاست وقتـی میفهمـیکسـی زیــر ایـن گنبد کبــودانتظــ...

گــوش کن سـاز دلم را که شنـیدن داردهمــه شب دل نی عشق تو دمی...

خورشید امروز هم طلوع کرد تا به ما یادآوری کند...امید، هرگز غ...

#حکایت_قدیمی «سواره از پیاده خبر ندارد، سیر از گرسنه»در زمان...

سناریو تهیونگ

p30

پارت اول (ROSE) پارچه ی لغزان لباس میسو، در میان جمعیت از ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط