{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

spy family

spy ×family
فصل •۳•پارت•۵•

امروز روز مدرسه است

دامیان داره برا مدرسه حاضر میشه دیمیتریوس چند ساعت پیش رفت دانشگاه داناوان نبود و ملیندا رفته بود نیم ساعت پیش انجمن

جیوز: دامیان ساما

دامیان: بله جیوز

جیوز: مادرتون یه پیغام براتون دارند

دامیان: ما...مادرم؟

جیوز: بله . گفتند مراقب آنیا چان باشید

دامیان: پوففففف باشه بابا

دامیان : وای اون دختر کله صورتی هنوز خوابه اههههععععع

دامیان: جیوز بگیر رو آنیا رو بیدار کن

جیوز: چشم

آنیا با چشمای خواب آلود: عاااا.... (خمیازه) صبح بخیر مامان صبح بخیر بابا سلام باندو

دامیان: چی.توهم زده ؟ هی... کله صورتی بگیر بیا صبحونت بخور بعد درخت خانوادگیت رو دوره کن

آنیا: چی؟ عووووو باشه اومدم


داره صبحونه میخورن

دامیان: ۱ . ما اونجا نامزد که هیچ دوست هم نیستیم

آنیا: اوکی ( داره میخوره فقط🤣)

دامیان: 2 اقایی ماقایی منو صدا بزنی ها

آنیا : باشه(دهنش پره)

دامیان: 3 به هیچ وجه نمیگی با من زندگی می‌کنی

آنیا: قول نمید...

دامیان: همین که گفتمممم(با داد)

آنیا: باشه باشه (بعد غذاش رو قورت میده و کیفش رو برمیداره سریع می‌ره دم در میگه: بای بای پسر دوم من رفتم (چشمک هم میزنه)

دامیان یکم سرخ میشه میگه: پیر شدن از دست این کله پوک احمق

تو مدرسه همهههه نگاه ها روی انیاست

معاون: صبح بخیر خانم دزموند

آنیا با تعجب: صبح بخیر ...


دخترا همه بهش حسودی میکنن

یهو یه پسره میاد با گریه: مگه پسره دزموند چی داشت که من نداشتم 😭😭😭😭😭

آنیا: ببخشید من بای برم..


بکی: انیااا چانننننننننننننننن . انیااااااا چانننننن

آنیا: بکییییییی

میوفتن تو بغل هم
آنیا و بکی:😭😭😭🫂😭😭😭🫂

تو حضور غیاب :

الکس فلان فلان: حاضر

آنیا دزموند:(همه: چی؟ منظورش چیه ؟)

آنیا که باورش نمیشه

معلم: اهممم آنیا دزموند

آنیا: چیزه حاضر

معلم: دامیان دزموند

دامیان که سرخ و عصبانی: حا...ضر

زنگ میخوره

دامیان داره می‌ره که یکهو آنیا رو میبینه

یه پسره رو قفسه کتاب ها دستش رو می‌زاره کنار سر آنیا میگه: خوشگله دوست دخترم میشی؟

آنیا کراواتش رو می‌کشه جلو صورتش میگه: نمیدونی نمیتونم باهات برم تو رابطه هوم؟

دامیان اون پشت داره گوش میده(ولی آنیا نمی‌فهمه چون دوره دیگه)

پسره: عشقم .. لطفا به خاطره اون پسره لعنتی دزمونده؟دیوث حروم زاده

آنیا کراوات اون پسره رو ول می‌کنه نگاهش مثه نگاه های یور ترسناک میشه میگه: تو نمیتونی همینقدر راحت درمورد اون پسر صحبت کنی و یک مشت میخوابونه تو صورتش

آنیا: اگر هم به کسی بگی این اتفاق ها افتاده مجبور میشم بگم داشتی بهم دست درازی میکردی و اخراج میشی پس اون دهن کثیفت رو ببند ..

آنیا می‌ره..

دامیان تو ذهنش: اون... اون.. اون بخاطر من اینکارو که...کردد....؟ نه ... اره؟ .... بخاطر من؟


آنیا که داره رد میشه ذهن دامیان رو میخونه وایمیسته
ذهن آنیا: چی... دامیان اینجا بود؟ خوب شد نبوسیدم اون مرتیکه رو وای...


دامیان سرخ شده و باورش نمیشه که آنیا اینکارو کرده


دینگ دینگ زنگ میخوره (چه طولانی بود به به🤣🤣)

«به زور نوشتم براتوننن😭✨»
دیدگاه ها (۸)

حتما فالوس کنید🎀🗣️ مرسی حمایت می‌کنی😭🥹

مرسی از حمایتاتون😭🎀🥹حتما فالوشون کنیدددکم کم داریم 60 تایی م...

بچه ها قول میدم فردا وقت کردم حتما براتون پارت بدم ببخشییددد...

مبارکهههههعع🥹🥹🥹🫂🫶🏻مرسی از شما که رمان هام رو حمایت می‌کنید و...

کله پوک صورتی✨️ پارت ۲۶ملیندا خندید و گفت : خوب میتونی انیا ...

کله پوک صورتی✨️ پارت ۲۰ 《ویژه》دامیان :نه من عمرا با اون تنها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط