{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Rz prpr

Rz prpr ⁴

ویو راوی

یونگی حس عجیبی داشت یه حسی که انگار این آخرین باری بود که با کوک حرف میزد بغلش میکرد یا حتی خندشو میدید راستش یونگی دوست نداشت حتی یه خار تو پای برادرش بره اون بچگی سختی رو تحمل کرده بود
اون تصادف لعنتی پدر و مادرشو ازش گرفته بود اون زمان خودش 7 ساله و کوک 1 ساله بود
هنوز حرف مادرش تو ذهنش مونده بود

{پسرم ازت برادرت مراقبت کن اون به تو نیاز داره نذار مزه ی درد و ناراحتی رو بچشه}

از اون زمان یونگی کوک رو به بهترین مدرسه ها فرستاده بود و همیشه مراقبش بود

با خودش گفت کاش مجبور نبودم برای این قراداد کوک رو تنها بزارم میترسم اتفاقی براش بیوفته

تصمیم گرفت به یکی از رفیقای مافیاش زنگ بزنه و ازش کمک بگیره

یونگی: سلام نامجون خوبی؟(عع این که نامجون خودمونه)

نامجون: خدایی ساعت 12 شب زنگ زدی حالمو بپرسی؟

یونگی: نه کارت دارم

نامجون: چیزی شده؟ قرارداد فردات کنسل شده؟

یونگی: نه بابا

نامجون: پس چی شده؟

یونگی: راستش میترسم بلایی سر کوک بیاد آخه میدونی که من دشمن زیاد دارم کاش می‌توانستم یکی رو بفرستم پیشش تو خونه تنها نباشه

نامجون: همین؟ خو زودتر بگو کاری ندارع که جین هم تنهاست میفرستمش پیش کوک

یونگی: باشه میگم هنو با جین ازدواج نکردی؟

نامجون: بخدا پیر شدم ولی باباش میگه تا 3 سال باید با هم باشین بعد ازدواج کنین🤕

یونگی:🤣نگران نباش از پاریس برگشتیم با باباش حرف میزنم

نامجون: باش کاری نداری؟

یونگی: نه خدافظ

به کوک پیام دادم { شیر موز کوچلو فردا نامزد دوستم میاد پیشت تا وقتی من نیستم تنها نباشی پسر خوبیه ازش خوشت میاد دوست دارم ـ shga}
دیدگاه ها (۱۰)

🤣🤣

Rz prpr ⁵ویو کوک صبح با صدای در از خواب بیدار شدم خدایا کدوم...

Rz prpr ³باورم نمیشد ماتم برده بود کف خونه کاملا خونی بود ما...

اسلاید اول: شخصیت کوکاسلاید دوم : شخصیت شوگااسلاید سوم: شخصی...

Rz prpr ¹⁶نامجون: کارای ترخیصشو انجام داد..با دیدن قیافه پکر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط