«ܢܚࡅ߭ߊܝࡅ࡙ࡐ ܢ̣ܠࡐܠߊܭ »
«ܢܚࡅ߭ߊܝࡅ࡙ࡐ ܢ̣ܠࡐܠߊܭ »
موضوع: وقتی میفهمن تنبلیِ تو دقیقاً شبیه ناگیه... 🗿💤
---
⚽ ایتوشی رین
اول فکر میکنه فقط بعضی وقتها تنبلی میکنی.
تا اینکه میبینه سه ساعت روی تخت موندی و هنوز حتی از جات بلند نشدی.
««قرار نبود بری تمرین؟»»
تو:
««آره.»»
««پس چرا هنوز اینجایی؟»»
««حوصله ندارم.»»
رین برمیگرده سمت ناگی.
بعد دوباره به تو نگاه میکنه.
««...شما دوتا زیادی شبیه همید.»»
---
⚽ ناگی سیشیرو
از همون اول متوجه میشه.
تو روی تخت دراز کشیدی.
ناگی هم روی تخت دراز کشیده.
هر دوتون:
««حوصله ندارم.»»
رئو وارد اتاق میشه و چند ثانیه بهتون نگاه میکنه.
««من دارم دوتا ناگی میبینم؟»»
تو و ناگی همزمان:
««آره.»»
🗿
---
⚽ رئو میکاگه
واقعاً کلافه میشه. 😭
««بلند شو، باید بریم.»»
تو:
««پنج دقیقه دیگه.»»
پنج دقیقه بعد:
««بلند شو.»»
««پنج دقیقه دیگه.»»
پنج دقیقه بعد...
ناگی:
««منم همینو میگم.»»
رئو:
««خدای من... یکی کافیه!»»
---
⚽ ایساگی یوئیچی
اولش براش جالبه.
چون میبینه تو حتی برای چیزهای ساده هم انرژی نمیذاری.
««تو همیشه اینقدر تنبلی؟»»
تو:
««تقریباً.»»
««پس چطور کارهات رو انجام میدی؟»»
تو:
««با تأخیر.»»
ناگی از کنار تخت:
««روش خوبیه.»»
ایساگی:
««نه، نیست.»»
😭
---
⚽ باچیرا مگورو
سعی میکنه تو رو از تخت بیرون بکشه.
««بیا بریم!»»
تو:
««نه.»»
««بیااا!»»
««نههه.»»
ناگی:
««ولش کن.»»
باچیرا:
««شما دوتا علیه من متحد شدین؟!»»
---
⚽ بارو شوئی
هر بار تو رو در حال تنبلی ببینه، عصبانی میشه.
««بلند شو.»»
««حوصله ندارم.»»
««بلند شو.»»
««نه.»»
بارو به ناگی نگاه میکنه.
««تو هم همینطوریای؟»»
ناگی:
««آره.»»
بارو:
««عالیه. دو نفر.»»
🗿
---
⚽ شیدو ریوسه
وقتی میفهمه، عاشق این موضوع میشه. 😭
««یعنی اگه ناگی رو بذاریم کنار تو، هیچکدومتون تکون نمیخورید؟»»
تو:
««دقیقاً.»»
ناگی:
««درسته.»»
شیدو:
««عالیه!»»
---
⚽ هیووری یو
فقط نگاهتون میکنه که هر دو روی مبل افتادید.
««هیچکدومتون قصد ندارید بلند شید؟»»
تو:
««نه.»»
ناگی:
««نه.»»
هیووری:
««حداقل هماهنگید.»»
---
⚽ کونیگامی رنسوکه
واقعاً تلاش میکنه تشویقتون کنه.
««بچهها! بیاید تمرین کنیم!»»
تو:
««بعداً.»»
ناگی:
««بعداً.»»
کونیگامی:
««ولی "بعداً" کیه؟»»
تو:
««نمیدونم.»»
ناگی:
««هر وقت حوصلهمون اومد.»»
کونیگامی:
««...»»
---
⚽ نیکو ایکّی
خیلی منطقی نتیجهگیری میکنه:
««شما دوتا وقتی کاری ندارید، میخوابید.»»
تو:
««بله.»»
ناگی:
««دقیقاً.»»
««وقتی کاری دارید؟»»
تو:
««بازم میخوابیم.»»
نیکو:
««فهمیدم.»»
🗿
---
⚽ اوتویا ئیئیتا
بهت نگاه میکنه.
بعد به ناگی.
بعد دوباره به تو.
««یه سؤال.»»
««چی؟»»
««شما دوتا مسابقهی تنبلی گذاشتید؟»»
تو:
««نه.»»
ناگی:
««چون حوصله نداریم.»»
اوتویا:
««...باشه.»»
---
⚽ ایتوشی سائه
وقتی میبینه روی مبل دراز کشیدی:
««تمرین.»»
تو:
««حوصله ندارم.»»
چند ثانیه بعد ناگی هم:
««منم.»»
سائه فقط نگاهتون میکنه.
««افتضاح.»»
و میره.
---
⚽ آریو جوبی
وقتی میبینه حتی برای مرتب کردن موهات هم حوصله نداری:
««این دیگر چه سطحی از تنبلی است؟»»
تو:
««سطح حرفهای.»»
ناگی:
««من استادشم.»»
---
⚽ کایزر
با دیدن شما دوتا روی مبل:
««چه صحنهی باشکوهی.»»
تو:
««چی؟»»
««دو نفر که هیچ انگیزهای برای حرکت ندارند.»»
ناگی:
««دقیقاً.»»
کایزر:
««حداقل صادقید.»»
---
⚽ نِس
اول فکر میکنه شوخی میکنی.
««واقعاً نمیخوای بلند شی؟»»
تو:
««نه.»»
««حتی برای غذا؟»»
چشمت برق میزنه.
««...غذا؟»»
ناگی هم سریع میشینه.
««چی داریم؟»»
نِس:
««پس برای غذا انرژی دارید؟! 😭»»
---
🤍 آخرش
رئو با ناامیدی وسط اتاق ایستاده.
تو و ناگی کنار هم روی مبل لم دادید.
رئو:
««تمرین شروع شده.»»
تو:
««بعداً میایم.»»
ناگی:
««آره.»»
رئو:
««تمرین تموم شد.»»
تو:
««خب... فردا.»»
ناگی:
««فردا خوبه.»»
رئو:
««شما دوتا واقعاً یک نفر با دو بدنید. 😭»»
و باچیرا از پشت سر:
««دو تا ناگییییی! 🐝»»
تو و ناگی همزمان:
««حوصله نداریم جواب بدیم.»»
🗿💤
موضوع: وقتی میفهمن تنبلیِ تو دقیقاً شبیه ناگیه... 🗿💤
---
⚽ ایتوشی رین
اول فکر میکنه فقط بعضی وقتها تنبلی میکنی.
تا اینکه میبینه سه ساعت روی تخت موندی و هنوز حتی از جات بلند نشدی.
««قرار نبود بری تمرین؟»»
تو:
««آره.»»
««پس چرا هنوز اینجایی؟»»
««حوصله ندارم.»»
رین برمیگرده سمت ناگی.
بعد دوباره به تو نگاه میکنه.
««...شما دوتا زیادی شبیه همید.»»
---
⚽ ناگی سیشیرو
از همون اول متوجه میشه.
تو روی تخت دراز کشیدی.
ناگی هم روی تخت دراز کشیده.
هر دوتون:
««حوصله ندارم.»»
رئو وارد اتاق میشه و چند ثانیه بهتون نگاه میکنه.
««من دارم دوتا ناگی میبینم؟»»
تو و ناگی همزمان:
««آره.»»
🗿
---
⚽ رئو میکاگه
واقعاً کلافه میشه. 😭
««بلند شو، باید بریم.»»
تو:
««پنج دقیقه دیگه.»»
پنج دقیقه بعد:
««بلند شو.»»
««پنج دقیقه دیگه.»»
پنج دقیقه بعد...
ناگی:
««منم همینو میگم.»»
رئو:
««خدای من... یکی کافیه!»»
---
⚽ ایساگی یوئیچی
اولش براش جالبه.
چون میبینه تو حتی برای چیزهای ساده هم انرژی نمیذاری.
««تو همیشه اینقدر تنبلی؟»»
تو:
««تقریباً.»»
««پس چطور کارهات رو انجام میدی؟»»
تو:
««با تأخیر.»»
ناگی از کنار تخت:
««روش خوبیه.»»
ایساگی:
««نه، نیست.»»
😭
---
⚽ باچیرا مگورو
سعی میکنه تو رو از تخت بیرون بکشه.
««بیا بریم!»»
تو:
««نه.»»
««بیااا!»»
««نههه.»»
ناگی:
««ولش کن.»»
باچیرا:
««شما دوتا علیه من متحد شدین؟!»»
---
⚽ بارو شوئی
هر بار تو رو در حال تنبلی ببینه، عصبانی میشه.
««بلند شو.»»
««حوصله ندارم.»»
««بلند شو.»»
««نه.»»
بارو به ناگی نگاه میکنه.
««تو هم همینطوریای؟»»
ناگی:
««آره.»»
بارو:
««عالیه. دو نفر.»»
🗿
---
⚽ شیدو ریوسه
وقتی میفهمه، عاشق این موضوع میشه. 😭
««یعنی اگه ناگی رو بذاریم کنار تو، هیچکدومتون تکون نمیخورید؟»»
تو:
««دقیقاً.»»
ناگی:
««درسته.»»
شیدو:
««عالیه!»»
---
⚽ هیووری یو
فقط نگاهتون میکنه که هر دو روی مبل افتادید.
««هیچکدومتون قصد ندارید بلند شید؟»»
تو:
««نه.»»
ناگی:
««نه.»»
هیووری:
««حداقل هماهنگید.»»
---
⚽ کونیگامی رنسوکه
واقعاً تلاش میکنه تشویقتون کنه.
««بچهها! بیاید تمرین کنیم!»»
تو:
««بعداً.»»
ناگی:
««بعداً.»»
کونیگامی:
««ولی "بعداً" کیه؟»»
تو:
««نمیدونم.»»
ناگی:
««هر وقت حوصلهمون اومد.»»
کونیگامی:
««...»»
---
⚽ نیکو ایکّی
خیلی منطقی نتیجهگیری میکنه:
««شما دوتا وقتی کاری ندارید، میخوابید.»»
تو:
««بله.»»
ناگی:
««دقیقاً.»»
««وقتی کاری دارید؟»»
تو:
««بازم میخوابیم.»»
نیکو:
««فهمیدم.»»
🗿
---
⚽ اوتویا ئیئیتا
بهت نگاه میکنه.
بعد به ناگی.
بعد دوباره به تو.
««یه سؤال.»»
««چی؟»»
««شما دوتا مسابقهی تنبلی گذاشتید؟»»
تو:
««نه.»»
ناگی:
««چون حوصله نداریم.»»
اوتویا:
««...باشه.»»
---
⚽ ایتوشی سائه
وقتی میبینه روی مبل دراز کشیدی:
««تمرین.»»
تو:
««حوصله ندارم.»»
چند ثانیه بعد ناگی هم:
««منم.»»
سائه فقط نگاهتون میکنه.
««افتضاح.»»
و میره.
---
⚽ آریو جوبی
وقتی میبینه حتی برای مرتب کردن موهات هم حوصله نداری:
««این دیگر چه سطحی از تنبلی است؟»»
تو:
««سطح حرفهای.»»
ناگی:
««من استادشم.»»
---
⚽ کایزر
با دیدن شما دوتا روی مبل:
««چه صحنهی باشکوهی.»»
تو:
««چی؟»»
««دو نفر که هیچ انگیزهای برای حرکت ندارند.»»
ناگی:
««دقیقاً.»»
کایزر:
««حداقل صادقید.»»
---
⚽ نِس
اول فکر میکنه شوخی میکنی.
««واقعاً نمیخوای بلند شی؟»»
تو:
««نه.»»
««حتی برای غذا؟»»
چشمت برق میزنه.
««...غذا؟»»
ناگی هم سریع میشینه.
««چی داریم؟»»
نِس:
««پس برای غذا انرژی دارید؟! 😭»»
---
🤍 آخرش
رئو با ناامیدی وسط اتاق ایستاده.
تو و ناگی کنار هم روی مبل لم دادید.
رئو:
««تمرین شروع شده.»»
تو:
««بعداً میایم.»»
ناگی:
««آره.»»
رئو:
««تمرین تموم شد.»»
تو:
««خب... فردا.»»
ناگی:
««فردا خوبه.»»
رئو:
««شما دوتا واقعاً یک نفر با دو بدنید. 😭»»
و باچیرا از پشت سر:
««دو تا ناگییییی! 🐝»»
تو و ناگی همزمان:
««حوصله نداریم جواب بدیم.»»
🗿💤
- ۷۱۰
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط