{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوش میآمد و رخساره برافروخته بود

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غمزده‌ای سوخته بود
رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود
#شعر_فارسی
دیدگاه ها (۱)

خدایا به من زیستنی عطا کنکه در لحظه ي مرگ بر بی ثمری لحظه اي...

#شعر_نو #سهراب_سپهری

آن لباناز آن پیش‌تر که بگویدشنیدنی‌ست.آن دست‌هابیش از آنکه گ...

#زیبا #شعر_کوتاه

دست من نیست اگر دل نگرانم، چه کنم!می روی،  باز  همانم که هما...

صدایی در گوشم پیچیدزنگی اشنا از شماره ای اشنااسترس ونگرانی ب...

ارباب منPart11لیا:از خاب بیدار شدم چاعان پیشم نبود بلند شدم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط