{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غمزده‌ای سوخته بود
رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود
#شعر_فارسی
دیدگاه ها (۱)

خدایا به من زیستنی عطا کنکه در لحظه ي مرگ بر بی ثمری لحظه اي...

#شعر_نو #سهراب_سپهری

آن لباناز آن پیش‌تر که بگویدشنیدنی‌ست.آن دست‌هابیش از آنکه گ...

#زیبا #شعر_کوتاه

باز یادت در دلم امشب قیامت می کندبی تو دلتنگی مرا هرلحظه غار...

دست من نیست اگر دل نگرانم، چه کنم!می روی،  باز  همانم که هما...

صدایی در گوشم پیچیدزنگی اشنا از شماره ای اشنااسترس ونگرانی ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط