{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مکسیمبا پوزخندی که از روی لب هاش پاک نمی شد گفت

𝑀𝑒 𝑝𝑎𝑧 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 22
مکسیم‌با پوزخندی که از روی لب هاش پاک نمی شد گفت
-اسم اسباب بازیت رو بگو تا بگم کجاست
-تهیونگ..کیم تهیونگ
-خب اون...توی آکادمی بود ولی فکر کنم چند ساعتی می شه که فرستادمش پیش عموی عزیزم تا بهش سرویس بده..میشه یه جورایی گفت که اونو فروختم به عموم
نامجون با حس کردن رایحه عصبی جونگ کوک سریع از پشت گرفتش تا یه وقت به مکسیم‌ حمله نکنه توی این وضعیت هیچ چیز از اون آلفا بعید نبود
-آممم چطوره خودتون ما رو پیش عموی محترم ببرید تا ظهرزه رئیسم رو پس بگیریم؟!
نامجون گفت و در ادامه در گوش جونگ‌کوک به کره ای زمزمه کرد
-الان هیچی با عصبانیت درست نمیشه رایحت رو کنترل کن!
...
از ماشین پیاده شد و به عمارت رو به روش نگاه کرد...
کارش ساخته بود. حالا باید هرزه یه نفر می شد شاید بهتر بود فقط سرنوشت فاکی ای که الهه ماه براش رقم زده بود رو قبول کنه!
بادیگارد همراهش به سمت جلو هلش داد تا حرکت کنه. وارد که شد و انتظار هر فاکری رو داشت جز یه پیرمرد ۶۰ ساله!!
ترجیح می داد بمیره ولی همچین کسی به فاکش نده. پیرمرد نزدیکش شد و دست کثیفش رو روی بدنش کشید.
داشت حالت تهوع می گرفت نمی‌تونست لمس هاش رو تحمل کنه
پیرمرد به بادیگارد اشاره کرد که تهیونگ رو بیاره...در یه اتاق رو باز کرد بادیگارد هلش داد داخل و رفت. لرزی به خاطر هوای سردی اتاق کرد
-لباسات رو در بیار
پیرمرد به انگلیسی گفت و باعث شد ته یونگ از افکارش بیرون بیاد. چاره ای جز این نداشت! شاید اگه همکاری می کرد کمتر سختی و درد می کشید به هر حال اینجا دنیای واقعی بود و قطعا قرار نبود یه شوالیه با اسب سفیدش از راه برسه و نجاتش بده پس لباساش رو در آورد و با حرف بعدی پیرمرد عوق زد
-یه روباه فریب کار یا یه کیتن لوس؟کدوم رو ترجیح میدی؟!
خب ترجیحش سکوت بود و این سکوت برای پیرمرد به شدت آزار دهنده بود
§هشدار اسمات§
قلاده صورتی رنگی به گردن تهیونگ بست و اونو کشید تا پسر بیچاره دنبالش بیاد
چهار دست و پا روی تخت رفت و با ورود چیزی توی سوراخش کمی لرزید. پیرمرد دستی روی باسنش کشید
-هیش نترس کیتن کوچولو
تهیونگ واقعا دلش می خواست بمیره چون حالا یه پلاگ دم گربه و به تل گوش سفید گربه روی سرش بود و به خاطر هیچی باید ضربات محکم شلاق رو روی باسن و پاهای سفید خوشگلش که یه زمانی جونگ کوک روشون حساس بود تحمل می کرد
صددرصد اون پیر مرد یه بیماری روانی داشت!
§پایان اسمات§
بغضی که توی گلوش گیر کرده بود کم کم داشت غیر قابل تحمل می‌شد دلش می خواست بشینه و یه دل سیر زار بزنه... احتمالا بدون اینکه پسر عزیزش رو ببینه از این دنیا خداحافظی می کرد...
شاید اگه جونگ کوک نمی رفت وضعیت خیلی بهتر می شد و الان مجبور نبود زیر یه پیر مرد به فاک بره...
تمام تخت با خون سرخ تهیونگ نقاشی شده بود. دوستش بدجوری می سوخت و از شدت درد رو به بیهوشی بود اما با خالی شدن سطل یخ روی بدنش چشماش باز شد و اشکاش همراه با آبی که از صورتش می چکید قاطی شد
ناگهان در با شدت زیادی شکست و قامت جونگ کوک نمایان شد
-فکر می کردم دیگه توهم نمی زنم
تهیونگ بی حال به زبان کره ای گفت و توی دلش آرزو کرد که ای کاش واقعی بود...ای کاش هیچ جمله ای با کاش شروع نمی شد...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ببخشید دوستان من بدجوری مریض شدم و از سردرد و گلودرد دارم می میرم این پارت هم به زور نوشتم اگه تونستم یه پارت دیگه می نویسم و آپ می کنم امروز اما قولی نمی تونم بدم ببخشید🤧🥺
مرسی بابت نگرانی هاتون خیلی خوشحال شدم کامنت ها رو خوندم
دیدگاه ها (۶۸)

فالوشههه@army-bts-love

خوشگلمو حمایت کنیننن@bluexs

بچه ها برید کانالش عضو شیننننتوی بله اس... اگه تعداد زیادی ع...

حاجی هرکی فن ارت از تهکوک داره بیاد پیوی

black flower(p,346)

پیشت اومدم...۳

part52 عشق پنهانسوهو: یالا تفنگت رو بنداز زمین وگرنه یه گوله...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط