بسم الله الرحمن الرحیم
بسم الله الرحمن الرحیم
نتیجه سیلی و لگد به رهبرانقلاب :
آقای دانشمند میگوید: رهبر انقلاب در سفری به ایرانشهر از اطرافیان پرسیدند درزمان تبعیدم به اینجا یک رئیس پاسگاه اینجابودکجاست؟
گفتند سنّش بالا رفته و بازنشست شده فرمودند هر طور شده پیداش کنیدبااحترام بیاریدش این شخص سنّی بود.
به هر زحمتی بود پیداش کردند گفتند از طرف رهبرانقلاب آمدیم تا این را شنید از ترس رنگش پرید وافتاد روی زمین و شروع کرد به گریه که من نمیام بالاخره آوردنش به محلّ اسکان رهبرانقلاب در حیاط کنار حوض لوله آب را گرفت و گفت داخل نمیام توروخدا بهم رحم کنید به رهبرانقلاب خبردادند
ایشان خودشان آمدند داخل حیاط تا رهبر انقلاب رادید وحشت کرد و شروع کردبه لرزیدن و میگفت سیّد تو رو خدامرا ببخش رهبر بغلش کردند و گفتندبرادر من دلم برایت تنگ شده پیرمردگفت شما میخواهید منو بکشید بالاخره رهبر بردنش داخل اتاق و با او گرم گرفتندساعتی با هم نشستند ومشکلاتش را برطرف کردند موقعی که این پیرمرد را بر می گرداندند از او پرسیدند جریان شما چه بود؟
گفت موقعی که ایشان اینجا تبعید بودند من هرروز میگفتم او را به پاسگاه بیارید و سیلی به گوشش می زدم به پهلویش لگد میزدم و به مادرش ناسزا میگفتم و من وقتی شنیدم ایشون رهبر شده هرروز منتظر بودم که بیایند مرا دستگیر کنند گفت این مرد یک انسان عادی نیست یک اوليای الهی هست مگر می شود انسان اینقدر گذشت داشته باشد حداقل مجازاتم کشتن بود ولی این مرد مثل جدش با من رفتار کرد و مرا بخشید.
این پیرمرد، همسرش و بچّه هایش بااین رفتار رهبرانقلاب شیعه شدند.
جانم فدای چنین رهبردوست داشتنی و بزرگواری.
نتیجه سیلی و لگد به رهبرانقلاب :
آقای دانشمند میگوید: رهبر انقلاب در سفری به ایرانشهر از اطرافیان پرسیدند درزمان تبعیدم به اینجا یک رئیس پاسگاه اینجابودکجاست؟
گفتند سنّش بالا رفته و بازنشست شده فرمودند هر طور شده پیداش کنیدبااحترام بیاریدش این شخص سنّی بود.
به هر زحمتی بود پیداش کردند گفتند از طرف رهبرانقلاب آمدیم تا این را شنید از ترس رنگش پرید وافتاد روی زمین و شروع کرد به گریه که من نمیام بالاخره آوردنش به محلّ اسکان رهبرانقلاب در حیاط کنار حوض لوله آب را گرفت و گفت داخل نمیام توروخدا بهم رحم کنید به رهبرانقلاب خبردادند
ایشان خودشان آمدند داخل حیاط تا رهبر انقلاب رادید وحشت کرد و شروع کردبه لرزیدن و میگفت سیّد تو رو خدامرا ببخش رهبر بغلش کردند و گفتندبرادر من دلم برایت تنگ شده پیرمردگفت شما میخواهید منو بکشید بالاخره رهبر بردنش داخل اتاق و با او گرم گرفتندساعتی با هم نشستند ومشکلاتش را برطرف کردند موقعی که این پیرمرد را بر می گرداندند از او پرسیدند جریان شما چه بود؟
گفت موقعی که ایشان اینجا تبعید بودند من هرروز میگفتم او را به پاسگاه بیارید و سیلی به گوشش می زدم به پهلویش لگد میزدم و به مادرش ناسزا میگفتم و من وقتی شنیدم ایشون رهبر شده هرروز منتظر بودم که بیایند مرا دستگیر کنند گفت این مرد یک انسان عادی نیست یک اوليای الهی هست مگر می شود انسان اینقدر گذشت داشته باشد حداقل مجازاتم کشتن بود ولی این مرد مثل جدش با من رفتار کرد و مرا بخشید.
این پیرمرد، همسرش و بچّه هایش بااین رفتار رهبرانقلاب شیعه شدند.
جانم فدای چنین رهبردوست داشتنی و بزرگواری.
- ۲۷۱
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط