برادرخواندهیمن پارت50:
هوسوک با شنیدن حرفای جیمین به دیوار پشت سرش تکیه داده بود و رفتن یونگی و جیمین، اونم دست در دست هم رو تماشا میکرد. حالا مطمئن بود که از دستش داده و از اینم مطمئن بود که مقصر خودشه. زمانی که با هم بودن فکر نمیکرد چنین احساس عمیقی داشته باشه ولی بعد از جداییشون کم کم فهمید که از دست دادن جیمین براش به قیمت از دست دادن تموم دلخوشی زندگیش تموم شده. جیمین هم دردای زیادی رو متحمل شده بود. نمونهش بیاحساس و سنگی شدن قلبش بود. نمونهش شبهایی بود که با سیگار و الکل به صبح میرسید. نمونهش خودکشیای ناموفقش توی اویل جداییشون بود که اگه تهیونگ سر نمیرسید قطعا یکیشون با موفقیت صورت میگرفت. جیمین هنوز دست یونگی رو گرفته بود و همراه مرد به سمت ماشینش قدم بر میداشت. با رسیدنشون به ماشین یونگی، هر دو سوار شدن. جیمین که تازه متوجه اطرافش شده بود یهو داد زد:
_اون چه کوفتی بود که گفتی؟ به چه حقی خودتو اونطوری معرفی کردی؟
یونگی نگاه کوتاهی به چهره عصبی جیمین انداخت و بعد به صندلیای پشت نگاه کرد. یونسویی که از ترس بخاطر داد زدنای جیمین خودشو جمع کرده بود و متعجب نگاشون میکرد. جیمین با گرفتن رد نگاه یونگی به یونسو رسید. با دیدن پسر کوچیکی که از داد زدناش ترسیده بود با سرفهای گلوشو صاف کرد و بهش لبخند زد. با صدای آرومی گفت:
_اوه سلام آقای محترم!
یونسو در حالی که همچنان زانوهاشو بغل گرفته بود آروم جواب داد:
_سلام
جیمین سعی داشت نذاره یونسو نسبت بهش نگرش منفی داشته باشه پس با همون لبخند پرسید:
_میتونم اسمتونو بدونم؟
یونسو با تردید به یونگی نگاه کرد. یونگی براش سری به نشونه اطمینان تکون داد و پسر دوباره نگاهشو به جیمین داد:
_یونسو
هوسوک با شنیدن حرفای جیمین به دیوار پشت سرش تکیه داده بود و رفتن یونگی و جیمین، اونم دست در دست هم رو تماشا میکرد. حالا مطمئن بود که از دستش داده و از اینم مطمئن بود که مقصر خودشه. زمانی که با هم بودن فکر نمیکرد چنین احساس عمیقی داشته باشه ولی بعد از جداییشون کم کم فهمید که از دست دادن جیمین براش به قیمت از دست دادن تموم دلخوشی زندگیش تموم شده. جیمین هم دردای زیادی رو متحمل شده بود. نمونهش بیاحساس و سنگی شدن قلبش بود. نمونهش شبهایی بود که با سیگار و الکل به صبح میرسید. نمونهش خودکشیای ناموفقش توی اویل جداییشون بود که اگه تهیونگ سر نمیرسید قطعا یکیشون با موفقیت صورت میگرفت. جیمین هنوز دست یونگی رو گرفته بود و همراه مرد به سمت ماشینش قدم بر میداشت. با رسیدنشون به ماشین یونگی، هر دو سوار شدن. جیمین که تازه متوجه اطرافش شده بود یهو داد زد:
_اون چه کوفتی بود که گفتی؟ به چه حقی خودتو اونطوری معرفی کردی؟
یونگی نگاه کوتاهی به چهره عصبی جیمین انداخت و بعد به صندلیای پشت نگاه کرد. یونسویی که از ترس بخاطر داد زدنای جیمین خودشو جمع کرده بود و متعجب نگاشون میکرد. جیمین با گرفتن رد نگاه یونگی به یونسو رسید. با دیدن پسر کوچیکی که از داد زدناش ترسیده بود با سرفهای گلوشو صاف کرد و بهش لبخند زد. با صدای آرومی گفت:
_اوه سلام آقای محترم!
یونسو در حالی که همچنان زانوهاشو بغل گرفته بود آروم جواب داد:
_سلام
جیمین سعی داشت نذاره یونسو نسبت بهش نگرش منفی داشته باشه پس با همون لبخند پرسید:
_میتونم اسمتونو بدونم؟
یونسو با تردید به یونگی نگاه کرد. یونگی براش سری به نشونه اطمینان تکون داد و پسر دوباره نگاهشو به جیمین داد:
_یونسو
- ۳۶۱
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط