برادرخواندهیمن پارت51:
جیمین با جلو بردن دستش گفت:
_از آشناییت خوشوقتم یونسو! منم جیمینم
یونسو با اینکه اول با شنیدن فریاد جیمین ترسیده بود، حالا حس خوبی بهش داشت که موجب اعتمادش شده بود. جیمین با قرار گرفتن دست کوچیک پسر بچه توی دستش، انگشتاشو نوازشوار پشت دستش کشید و لبخندش پررنگ تر شد.
_از حالا من و تو با هم دوستیم یونسو!
_ولی آپا بهم گفته فقط میتونم با کسایی که هم سن خودمن دوست بشم
یونگی با شنیدن این جمله به خنده افتاد و همین باعث محو شدن لبخند جیمین و خط خطی شدن اعصابش بود.
_خیلی خب.. آپات حرف درستی زده!
با برگشتن به سمت یونگی، به چشماش خیره شد و با چهرهای خنثی گفت:
_من بیشتر از این بهت زحمت نمیدم
دستشو به سمت در ماشین برد اما قبل از اینکه بازش کنه دست یونگی روی مچش قرار گرفت:
_اگه الان بری هوسوک میفهمه حرفامون حقیقت نداشته و ممکنه بازم برات مزاحمت ایجاد کنه پس من میرسونمت
جیمین که قصد نداشت دست از لجبازیش برداره گفت:
_ولی ماشینم تو پارکینگ شرکته
دستشو از دست یونگی بیرون کشید و خواست در رو باز کنه که یونگی اینبار دستشو محکمتر گرفت:
_جاش تو پارکینگ شرکت قطعا امنه نه؟
جیمین چند لحظه نگاش کرد.
_اونوقت فردا قراره با چی بیام شرکت؟
یونگی مکث کرد و با نگاه انداختن به ساختمون شرکت گفت:
_میام دنبالت!
جیمین با جلو بردن دستش گفت:
_از آشناییت خوشوقتم یونسو! منم جیمینم
یونسو با اینکه اول با شنیدن فریاد جیمین ترسیده بود، حالا حس خوبی بهش داشت که موجب اعتمادش شده بود. جیمین با قرار گرفتن دست کوچیک پسر بچه توی دستش، انگشتاشو نوازشوار پشت دستش کشید و لبخندش پررنگ تر شد.
_از حالا من و تو با هم دوستیم یونسو!
_ولی آپا بهم گفته فقط میتونم با کسایی که هم سن خودمن دوست بشم
یونگی با شنیدن این جمله به خنده افتاد و همین باعث محو شدن لبخند جیمین و خط خطی شدن اعصابش بود.
_خیلی خب.. آپات حرف درستی زده!
با برگشتن به سمت یونگی، به چشماش خیره شد و با چهرهای خنثی گفت:
_من بیشتر از این بهت زحمت نمیدم
دستشو به سمت در ماشین برد اما قبل از اینکه بازش کنه دست یونگی روی مچش قرار گرفت:
_اگه الان بری هوسوک میفهمه حرفامون حقیقت نداشته و ممکنه بازم برات مزاحمت ایجاد کنه پس من میرسونمت
جیمین که قصد نداشت دست از لجبازیش برداره گفت:
_ولی ماشینم تو پارکینگ شرکته
دستشو از دست یونگی بیرون کشید و خواست در رو باز کنه که یونگی اینبار دستشو محکمتر گرفت:
_جاش تو پارکینگ شرکت قطعا امنه نه؟
جیمین چند لحظه نگاش کرد.
_اونوقت فردا قراره با چی بیام شرکت؟
یونگی مکث کرد و با نگاه انداختن به ساختمون شرکت گفت:
_میام دنبالت!
- ۳۰۸
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط