•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۱۰●•
•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۱۰●•
_شرلوک هلمز_
نگاهی به ویلیام انداختم. سرش پایین بود و مشغول خوندن کتابش بود. خودمم یه کتاب از قفسه برداشتم و روی مبل کنار پنجره نشستم. کتاب رو باز کردم و سعی کردم حواسم رو بهش بدم. سعی کردم. ولی هر چند دقیقه یکبار، بیاختیار چشمهام از روی نوشتهها جدا میشد و سمت ویلیام میرفت. اونقدر ساکت شده بود که حتی صدای ورق زدن کتابش هم به سختی شنیده میشد. چند دقیقه گذشت.
بعد ده دقیقه.
بعد بیست دقیقه.
ویلیام همچنان مشغول خوندن بود. این بار واقعاً خیالم راحت شد و دوباره چشمهام رو روی کتابم گذاشتم.
حدود چهل دقیقه بعد، بدون اینکه دلیل خاصی داشته باشم سرم رو بالا آوردم تا مطمئن بشم ویلیام حالش خوبه. اما چیزی که دیدم باعث شد چند ثانیه فقط بهش خیره بمونم. ویلیام سرش رو روی میز گذاشته بود. کتاب هنوز جلوش باز بود و یکی از دستهاش کنار صفحه قرار داشت. خوابش برده بود. آروم از جام بلند شدم و به سمتش رفتم. کنار میز ایستادم و کمی خم شدم و توی گوشش زمزمه کردم:
- شرلوک: ویلیام؟
جوابی نداد، کاملا خواب بود. لبخند کوچیکی روی لبم نشست. مثل اینکه بالاخره اون مغز همیشه مشغولش هم تسلیم خستگی شده بود. آروم صندلی کنارش رو عقب کشیدم و نشستم. چند لحظه فقط نگاهش کردم.
موهای بلوندش کمی روی پیشونیش ریخته بود و صورتش برخلاف همیشه کاملاً آروم به نظر میرسید. دستش هنوز نزدیک کتاب بود؛ انگار حتی موقع خواب هم نمیخواست اعتراف کنه که خسته است. آروم گفتم:
- شرلوک: پس این بود اون "خوبم" گفتنت؟
ویلیام تکون کوچیکی خورد، اما بیدار نشد. خندهام گرفت، اما بلند نخندیدم تا بیدارش نکنم. کتابی که جلویش بود رو بستم و کنار گذاشتم. بعد به ساعت نگاهی انداختم. هنوز وقت زیادی تا ظهر مونده بود. بهتر بود بذارم بخوابه. همون لحظه ویلیام کمی جابهجا شد و ابروهاش رو درهم کشید.
- ویلیام: ...شرلوک...
با تعجب نگاهش کردم.
- شرلوک: ...من اینجام.
چند ثانیه بعد دوباره آروم شد. لبخندم محوتر شد.
- شرلوک: حتی توی خوابت هم دست از سرم برنمیداری، ویلیام.
دوباره به کتابش نگاه کردم و بعد چشمهام روی صورتش موند. دیگه لازم نبود هر چند دقیقه یکبار ازش بپرسم "خوبی؟" چون جوابم رو خودِ خوابش داده بود. خسته بود. خیلی بیشتر از چیزی که میخواست نشون بده. آروم تکیه دادم و زیر لب گفتم:
- شرلوک: این یکی رو دیگه نمیتونی انکار کنی. و بعد تصمیم گرفتم تا وقتی خودش بیدار نشده، مزاحمش نشم.
البته...
فقط امیدوار بودم وقتی بیدار شد، سرش درد نگرفته باشه. چون اگر میگرفت، مطمئن بودم اولین چیزی که میشنید این بود:
- ویلیام: "خوبم."
و من هم طبق معمول جواب میدادم:
- شرلوک: "فعلاً."
... ... ... ... ... ... ... ...
لایک و کامنت فراموش نشه!!
_شرلوک هلمز_
نگاهی به ویلیام انداختم. سرش پایین بود و مشغول خوندن کتابش بود. خودمم یه کتاب از قفسه برداشتم و روی مبل کنار پنجره نشستم. کتاب رو باز کردم و سعی کردم حواسم رو بهش بدم. سعی کردم. ولی هر چند دقیقه یکبار، بیاختیار چشمهام از روی نوشتهها جدا میشد و سمت ویلیام میرفت. اونقدر ساکت شده بود که حتی صدای ورق زدن کتابش هم به سختی شنیده میشد. چند دقیقه گذشت.
بعد ده دقیقه.
بعد بیست دقیقه.
ویلیام همچنان مشغول خوندن بود. این بار واقعاً خیالم راحت شد و دوباره چشمهام رو روی کتابم گذاشتم.
حدود چهل دقیقه بعد، بدون اینکه دلیل خاصی داشته باشم سرم رو بالا آوردم تا مطمئن بشم ویلیام حالش خوبه. اما چیزی که دیدم باعث شد چند ثانیه فقط بهش خیره بمونم. ویلیام سرش رو روی میز گذاشته بود. کتاب هنوز جلوش باز بود و یکی از دستهاش کنار صفحه قرار داشت. خوابش برده بود. آروم از جام بلند شدم و به سمتش رفتم. کنار میز ایستادم و کمی خم شدم و توی گوشش زمزمه کردم:
- شرلوک: ویلیام؟
جوابی نداد، کاملا خواب بود. لبخند کوچیکی روی لبم نشست. مثل اینکه بالاخره اون مغز همیشه مشغولش هم تسلیم خستگی شده بود. آروم صندلی کنارش رو عقب کشیدم و نشستم. چند لحظه فقط نگاهش کردم.
موهای بلوندش کمی روی پیشونیش ریخته بود و صورتش برخلاف همیشه کاملاً آروم به نظر میرسید. دستش هنوز نزدیک کتاب بود؛ انگار حتی موقع خواب هم نمیخواست اعتراف کنه که خسته است. آروم گفتم:
- شرلوک: پس این بود اون "خوبم" گفتنت؟
ویلیام تکون کوچیکی خورد، اما بیدار نشد. خندهام گرفت، اما بلند نخندیدم تا بیدارش نکنم. کتابی که جلویش بود رو بستم و کنار گذاشتم. بعد به ساعت نگاهی انداختم. هنوز وقت زیادی تا ظهر مونده بود. بهتر بود بذارم بخوابه. همون لحظه ویلیام کمی جابهجا شد و ابروهاش رو درهم کشید.
- ویلیام: ...شرلوک...
با تعجب نگاهش کردم.
- شرلوک: ...من اینجام.
چند ثانیه بعد دوباره آروم شد. لبخندم محوتر شد.
- شرلوک: حتی توی خوابت هم دست از سرم برنمیداری، ویلیام.
دوباره به کتابش نگاه کردم و بعد چشمهام روی صورتش موند. دیگه لازم نبود هر چند دقیقه یکبار ازش بپرسم "خوبی؟" چون جوابم رو خودِ خوابش داده بود. خسته بود. خیلی بیشتر از چیزی که میخواست نشون بده. آروم تکیه دادم و زیر لب گفتم:
- شرلوک: این یکی رو دیگه نمیتونی انکار کنی. و بعد تصمیم گرفتم تا وقتی خودش بیدار نشده، مزاحمش نشم.
البته...
فقط امیدوار بودم وقتی بیدار شد، سرش درد نگرفته باشه. چون اگر میگرفت، مطمئن بودم اولین چیزی که میشنید این بود:
- ویلیام: "خوبم."
و من هم طبق معمول جواب میدادم:
- شرلوک: "فعلاً."
... ... ... ... ... ... ... ...
لایک و کامنت فراموش نشه!!
- ۱۱۲
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط