{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دفترچه خاطرات ما

دفترچه خاطرات ما
پارت 1

*صدای آلارم گوشی*
'لعنتی...به این زودی؟'
دستمو کش دادمو آلارم رو خاموش کردم،آخه مدرسه به این زودی شروع میشه؟تازه روز اوله😑
نشستم و نگاهی به ساعت انداختم.
'هنوز زوده که...اهه...'
با قیافه ی خواب آلودم از تخت پایین اومدم و از اتاقم بیرون رفتم.
شروع کردم به آماده کردن خودم و رفتم جلوی آیینه.
مثل همیشه با همون مدل ساده و همیشگی موهامو شونه کردم و بستمشون.
'امیدوارم با دازای تو یه کلاس نیفتاده باشم..'
برای آخرین بار به ساعت نگاهی انداختم و کیفمو برداشتم و از خونه بیرون رفتم.
*ایستگاه مترو*
از اونجایی که آکادمی دوره برای همین با مترو میرم..و بدتر از اون دازای هم با مترو ی همین ایستگاه میره آکادمی.
به دیوار تکیه دادم و با گوشیم ور میرفتم تا مترو برسه که متوجه حظور دازای کنار خودم شدم.
دازای: پخ!..
چویا:!!..چه مرگته!..
گوشیم میخواست از دستم بیوفته ولی سریع گرفتمش.
چویا: چی میخوای؟!...
دازای:هیچی... فقط میخواستم بگم که میای با هم بریم آکادمی؟.
چویا: چ-چی؟...
نمیدونستم باید چی بگم، قبول کنم یا نه.. اخه این بانداژ حروم کن.. چرا باید همراهیش کنم؟...


شرط پارت بعد پنج تا لایک❤
دیدگاه ها (۳)

دفترچه خاطرات ما پارت 2با کمی کلافگی جواب کوتاهی بهش دادم. چ...

فعاایت

#عشق_مافیای_منپارت۶دازای بوسه ای روی لب چوکی میزاره اروم ولی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط