{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دفترچه خاطرات ما

دفترچه خاطرات ما
پارت 2

با کمی کلافگی جواب کوتاهی بهش دادم.
چویا: خ-خب باشه...تچ..
دازای:*اکلیل*وااای ممنون چیبی جون✨.
چویا: خفه شو بانداژی💢.
دازای:*خنده*
چند لحظه بعد مترو رسید.

•مسیر بعد، آکادمی آکاتسوکا•

متوجه ی اومدن مترو شدم که همه ی بچه هایی که از آکادمی بودن به سمت مترو حمله ور شدن.
دازای: فک کنم جا گیرمون نیاد.
سریع دستشو گرفتم و به سمت مترو دویدیم.
چویا: اگه زودتر بریم نه!.
دازای: اه!..
سریع با هم وارد مترو شدیم،واقعا جایی نمونده بود برای همین مجبور شدیم وایستیم.
در مترو بسته شد و مترو شروع کرد به حرکت.
دازای کنارم وایساده بود و با بیخیالی به اطرافش نگاه میکرد.مترو سرعتشو بیشتر کرد.همه کمی از سرعت مترو تلو تلو خوردن،یهویی یکی از بچه های آکادمی افتاد سمتم و باعث شد به سمت دازای هل داده شم.
دازای به دیواره ی مترو چسبید و منم افتادم روش، خیلی بهم نزدیک شده بودیم، نمیدونستم باید چه غلطی کنم.
دازای: اوه...ببینم خوبی؟..سرخ شدی چویا🙃.
چویا: چ-چی؟!...*سریع عقب کشیدم و خودمو جمع و جور کردم*.
دازای:*لبخند*
به سختی میتونستم سرخی گونه هامو پنهان کنم و خداروشکر موفق شدم.
'خوب شد از این وضعیت بیرون اومدم...هووووف'
به آکادمی رسیدیم و مترو کنار ایستکاه متوقف شد.
همه ریختن بیرون از مترو و منم با دازای با کلی بدبختی از مترو بیرون اومدیم.


شرط پارت بعد پنج تا ری اکت🎀
دیدگاه ها (۳)

دفترچه خاطرات ماپارت 1*صدای آلارم گوشی*'لعنتی...به این زودی؟...

فعاایت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط