"وقتی دوباره حرف زدیم فهمیدم که دیگه حتی به خودشم حسی که

"وقتی دوباره حرف زدیم فهمیدم که دیگه حتی به خودشم حسی که قبلا داشتم رو ندارم، انگار یه چیزی دیگه نبود و بینمون یه اقیانوس غریبگی وجود داشت، انگار هیچوقت خاطره نداشتیم، هیچوقت بهش ابراز علاقه نکرده بودم، هیچوقت براش گریه نکرده بودم، هیچوقت باهاش نخندیده بودم!
انگار اون بخشی از من که با این آدم آشنا بود برای همیشه رفته بود یجای دور و دست نیافتنی...اونجا بود که فهمیدم رو آوارِ خونه‌ای که خراب شده دیگه نمیشه خونه ساخت، باید اون آوارهارو برداشت و ریخت دور تا یه خونه جدید ساخته بشه اما اگه دیگه هیچوقت دلت نخواد خونه بسازی چی؟ اگه دیگه هیچوقت کسی رو اونجور که میخوای دوست نداشته باشی؟..."
.
#حسنویسی
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
بفرمایید عزیزانم
دیدگاه ها (۸)

رها🦋 فهمیدم اگه کسی دور از من خوشه هم اون جای درستی وایستاده...

رقص مرگ و عشقp¹²مدرسه، تنها جایی بود که می‌تونستم نفس بکشم. ...

____[The Forbidden Crossing]____

پارت: 22 (بخش3) **زاویه دید: زین**نگاهش اومد بالا و تو تاریک...

🌹🍷.......‌‌‌‌‌‌‌...........پارت۸..................🍷🌹چرا از ا...

Cold melody part 10صبح شد، اما نه اون صبح‌هایِ درخشان. استود...

پارت: 17 (بخش3) **زاویه دید: زین**بدونِ اینکه برگردم سمتش، ب...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.6 (روایت از زبان ا...

### 🌑 پارت نهم: سوختنِ خاطراتهوا سنگین شده بود، انگار اکسیژن...

پارت۸(کاتسوکی با حرص از روی تخت بلند شد و چند بار طولِ اتاقش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط