وقتی دوباره حرف زدیم فهمیدم که دیگه حتی به خودشم حسی که
"وقتی دوباره حرف زدیم فهمیدم که دیگه حتی به خودشم حسی که قبلا داشتم رو ندارم، انگار یه چیزی دیگه نبود و بینمون یه اقیانوس غریبگی وجود داشت، انگار هیچوقت خاطره نداشتیم، هیچوقت بهش ابراز علاقه نکرده بودم، هیچوقت براش گریه نکرده بودم، هیچوقت باهاش نخندیده بودم!
انگار اون بخشی از من که با این آدم آشنا بود برای همیشه رفته بود یجای دور و دست نیافتنی...اونجا بود که فهمیدم رو آوارِ خونهای که خراب شده دیگه نمیشه خونه ساخت، باید اون آوارهارو برداشت و ریخت دور تا یه خونه جدید ساخته بشه اما اگه دیگه هیچوقت دلت نخواد خونه بسازی چی؟ اگه دیگه هیچوقت کسی رو اونجور که میخوای دوست نداشته باشی؟..."
.
#حسنویسی
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
بفرمایید عزیزانم
انگار اون بخشی از من که با این آدم آشنا بود برای همیشه رفته بود یجای دور و دست نیافتنی...اونجا بود که فهمیدم رو آوارِ خونهای که خراب شده دیگه نمیشه خونه ساخت، باید اون آوارهارو برداشت و ریخت دور تا یه خونه جدید ساخته بشه اما اگه دیگه هیچوقت دلت نخواد خونه بسازی چی؟ اگه دیگه هیچوقت کسی رو اونجور که میخوای دوست نداشته باشی؟..."
.
#حسنویسی
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
بفرمایید عزیزانم
- ۳.۰k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط