{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۷

پارت ۷

(عشق ممنوعه/🫠🙃❤️‍🩹🚫)

تیر زدن اومد......تیری که روی هوا پرتاب شد.......😔



بعد دیدم تمام آدمای بازارچه داد میزدن و فرار میکردن ........🫣

منو ته هم دوییدیم ....🙂‍↔️


بعد من سرمو برگردوندم دیدم که شهردار دهکده و مامانو بابای منو و ته دارن میان دنبالمون ......🙂‍↔️🫨


شهردار گفت وایسین ما با پلیس اومدیم😏


دیدم با چهارتا پلیس دارن میان به ته گفتم ته وایسا باید تسلیم شیم .....ته گفت:نه اصلا....فقط بدو....😌😔


یه تیر زدن توی پای من و افتادم ته منو کول کرد و برد منو تَه کوچه ی بن بست و منو بوسید و بعدش بهم گفت اگه آشنا شدن با تو اشتباه بود این قشنگ ترین اشتباهه من بود ..و هست .......بعدش رفت 😭😔

جلوی پلیس هارو بگیره که نیان منو ببرن .....ته اونجا یه تیر به پا و بازوش خورد ولی هنوز جلوی پلیس ها مونده بود......😭

و من بلاخره خودمو رسوندم به ته پلیس ها دست های مارو گرفتن و لگد زدن به پامون تا زانو بزنیم که یهو آقای مونتی اومد کمکمون که اون رو هم با گلوله به رگبار گرفتن
من شروع کردم به گریه و گفتم :نهههههه آقای مونتی ....نه لطفااااااا‌ ....😭😭🙁😔



بعد شهردار اومد جلو و دو تا آمپول به منو ته زد .....و ما بیهوش شدیم ....🫠

بعد که به هوش اومدم دیدم که توی دهکده ی خودمون هستیم....و توی یه زیر زمین خیلی تاریک هستیم....و دیدم که من به (صندلی.....★) بسته شدم .... 🙃😖

شرط این پارت 🫠۵ لایک ۵ کامنت ۲ بازنشر
دیدگاه ها (۶)

ساسان و علی

حسین...꒷꒦︶꒷꒦︶ ๋ ࣭ ⭑꒷꒦꒷꒦︶꒷꒦︶ ๋ ࣭ ⭑꒷꒦꒷꒦︶꒷꒦︶ ๋ ࣭ سوال پست =اسم ...

یسنا

نازی

پارت ۶(عشق ممنوعه/🫠🙃❤️‍🩹🚫)خونه ی نسبتا کوچیکی بود ولی به پول...

#قمار_سرنوشت پارت¹²ویو لونا از ماشین پیاده شدم و رفتم تو عما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط