عشقونفرت
╭────────╮
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت³⁹
به دریا خیره شد و گفت:اول از همه قول بده فقط گوش بدی و قضاوتم نکنی..
سرمو به معنی "تایید" تکون دادم.
نفس کلافه ای کشید و گفت:وقتی بچه بودم توی یه روستای ساده با خانوادهم زندگی میکردم..یه زمین کشاورزی داشتیم که کل امیدمون به اون بود،همه چی عالی و رویایی بود تا اینکه یه روز دیدم یه مرد با کت و شلوار اومده خونمون..خیلی عصبانی بود،همش میگفت پدرم ازش کلاهبرداری کرده
نگاهم و از دریا گرفتم و به جونگ کوک دوختم و گفتم:احیاناً این ربطی به غیب شدنت..
حرفمو قطع کرد و گفت:قول دادی فقط گوش بدی
هوفی کشیدم و منتظر نگاهش کردم.
ادامه داد:من از لای در نگاهشون میکردم،دعوا به جایی رسید که اون مرد اسلحهشو درآورد و پدر و مادرمو کشت..
نگاهشو توی صورتم چرخوند و با بغض گفت:آرا..من فقط شیش سالم بود..اما مرگ پدر مادرمو جلوی چشمم دیدم،همون موقع بود که به خودم قول دادم انتقام بگیرم..اونموقعه فقط به امید انتقام زنده موندم..از هر راهی پول درآوردم تا برم مدرسه و دانشگاه..چون آرزوی مامانم این بود دکتر بشم..
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:بلاخره روز انتقام رسید..آرا..من اون مردو کشتم
دستشو آورد بالا و گفت:با همین دستام
مات نگاهش میکردم..هضم این اتفاق و حرفاش برام خیلی سخت بود.
نیشخندی زد و ادامه داد:میدونی اون مرد کی بود؟..پدرت آرا..
با آخرین کلمه ای که از دهنش خارج شد قبلم هزار تیکه شد..
باورش برام سخت بود..این مردی که من دوستش دارم..قاتل بابامه..
از طرفی هم نمیتونستم باور کنم پدرم انقدر بیرحم باشه..
زبونم بند اومده بود..بغض مثل یه ابر بارونی گلومو چنگ میزد اما اجازه نمیدادم بباره.
سرشو تکون داد و گفت:بعد از مرگ پدرت هنوز هم اون آتیش توی وجودم خاموش نشده بود..میخواستم همونطور که اون خانواده منو نابود کرد منم خانواده شو نابود کنم..وقتی فهمیدم حافظهتو از دست دادی با خودم گفتم چه موقعیت خوبی..میخواستم تورو عاشق خودم کنم و بعد بهت ضربه بزنم..
چقدر شنیدن این جملات برام سخت بود..
هر کلمهش مثل یه تیری بود که مستقیم به قلبم میخورد..
یعنی همه اون توجه ها،حرفها،محبت ها..همه دروغ بودن؟
بغضم شکست و زدم زیر گریه..
پدر من کل خانوادهاش رو به قتل رسونده..هرکی جای اون بود همین کارو میکرد.
نمیدونستم باید درکش کنم یا ازش متنفر بشم...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت³⁹
به دریا خیره شد و گفت:اول از همه قول بده فقط گوش بدی و قضاوتم نکنی..
سرمو به معنی "تایید" تکون دادم.
نفس کلافه ای کشید و گفت:وقتی بچه بودم توی یه روستای ساده با خانوادهم زندگی میکردم..یه زمین کشاورزی داشتیم که کل امیدمون به اون بود،همه چی عالی و رویایی بود تا اینکه یه روز دیدم یه مرد با کت و شلوار اومده خونمون..خیلی عصبانی بود،همش میگفت پدرم ازش کلاهبرداری کرده
نگاهم و از دریا گرفتم و به جونگ کوک دوختم و گفتم:احیاناً این ربطی به غیب شدنت..
حرفمو قطع کرد و گفت:قول دادی فقط گوش بدی
هوفی کشیدم و منتظر نگاهش کردم.
ادامه داد:من از لای در نگاهشون میکردم،دعوا به جایی رسید که اون مرد اسلحهشو درآورد و پدر و مادرمو کشت..
نگاهشو توی صورتم چرخوند و با بغض گفت:آرا..من فقط شیش سالم بود..اما مرگ پدر مادرمو جلوی چشمم دیدم،همون موقع بود که به خودم قول دادم انتقام بگیرم..اونموقعه فقط به امید انتقام زنده موندم..از هر راهی پول درآوردم تا برم مدرسه و دانشگاه..چون آرزوی مامانم این بود دکتر بشم..
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:بلاخره روز انتقام رسید..آرا..من اون مردو کشتم
دستشو آورد بالا و گفت:با همین دستام
مات نگاهش میکردم..هضم این اتفاق و حرفاش برام خیلی سخت بود.
نیشخندی زد و ادامه داد:میدونی اون مرد کی بود؟..پدرت آرا..
با آخرین کلمه ای که از دهنش خارج شد قبلم هزار تیکه شد..
باورش برام سخت بود..این مردی که من دوستش دارم..قاتل بابامه..
از طرفی هم نمیتونستم باور کنم پدرم انقدر بیرحم باشه..
زبونم بند اومده بود..بغض مثل یه ابر بارونی گلومو چنگ میزد اما اجازه نمیدادم بباره.
سرشو تکون داد و گفت:بعد از مرگ پدرت هنوز هم اون آتیش توی وجودم خاموش نشده بود..میخواستم همونطور که اون خانواده منو نابود کرد منم خانواده شو نابود کنم..وقتی فهمیدم حافظهتو از دست دادی با خودم گفتم چه موقعیت خوبی..میخواستم تورو عاشق خودم کنم و بعد بهت ضربه بزنم..
چقدر شنیدن این جملات برام سخت بود..
هر کلمهش مثل یه تیری بود که مستقیم به قلبم میخورد..
یعنی همه اون توجه ها،حرفها،محبت ها..همه دروغ بودن؟
بغضم شکست و زدم زیر گریه..
پدر من کل خانوادهاش رو به قتل رسونده..هرکی جای اون بود همین کارو میکرد.
نمیدونستم باید درکش کنم یا ازش متنفر بشم...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۷۸.۴k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط