part:6
چون چند روزی نیستم گفتم این یه پارت و بذارم و برای پارت بعد یه سری شرط هست که امیدوارم انجام بدین.
لایک ۳۸
کامنت ۱۴ نفری دوتا
بازنشر ۹
+ته.تهیونگ تو کجا بودی.
_هیجا راستش آبجی جونم به کل یادم رفت بهت زنگ بزنم خونه نامجون بودم بخاطر همون.
+مطمئن باشم که راستشو میگی.
_سرم بره تو کو....یعنی تو لباسات اگه دروغ بگم.
+من که میدونستم میخواستی چی بگی بیشور.
_گی نخور دیگه من میخوام بخوابم خستم تا فردا.
+دلت مویاد آبجیتو بغل نکنی .
_مگه میشه دلم بیاد آخه من قربون آبجی یکی یدونم بشم بیا بغلم .
+خب دیگه شب بخیر داداشی.
+شب بخیر میمون.
+شیطونه میگه بگیرم بکن....نه آخه چیز ندارم اصلا بیخیال منم برم کپه مرگمو بزارم فردا خیر سرم باید با آلارم مزخرف موبایلم بیدار شم.
شب قبل ویو تهیونگ.
به جیمین و کوک گفتم مراقب یانگین باشن چون میدونستم دشمن قصدش فقط کشتن مامان بابا نبوده.
به نامجون گفته بودم رده شونو بزنه .
که در آخر زدن رد آنها مساوی شد .
با یه زیرزمین پر از سلاح و وسایل جنگی.
پس حتما خیلی برنامه ریزی کرده بودن.
_نامجون.
&بله.
_ده تا از بادیگاردارو از سمت شرق و سی تا هم از سمت غرب ببر باید محاصره شون کنیم.
احتمالا الان میدونن که پیداشون کردیم.
پس اسلحه نارنجک و چیزای لازم و بذار پشت ون. بادیگارد های ماهر رو انتخاب کن .
اگه تو این جنگ شکست بخوریم دیگه نمیتونیم سرپا باستیم.
&چشم.
هر کدوم خم شده بودیم پشت الف ها دوتا بادیگاردای جلو رو با تیر خفه کننده زدیم تا صدایی نیاد.
هرکدوممون تقسیم شدیم .
در با سیستم خودکار بود.
به کارتای دور گردن بادیگاردای دشمن نگاهی انداختم هرکدوم رمز در بودن .
کارت رو روی اسکنر گذاشتم و در باز شد.
این کار رو چندباری انجام دادیم تا رسیدیم به در آخر.
که روش حک شده بود با رنگ قرمز در مرگ.
یعنی چندساله که دارن برای کشتن خانوادم برنامه ریزی میکنن که باعث شده این همه تجهیزات آماده کنن.
لعنتی اگه مافیا نمیشدم اونا کشته نمیشدن اما من کلا سه ساله که مافیام و آماده کردن زیرزمینی به این بزرگی و پیشرفته و این همه تجهیزات جنگی بیشتر از سه سال طول میکشه.
پس یه ریگی توی کفششون هست که هنوز من نمیدونم.
دروباز کردم و با چندتا سیستم کامپیوتر و صندی خالی مواجه شدیم یعنی اون زودتر از ما وارد عمل شدن . و به تازگی این محل رو ترک کردن.
با خوردن چیز تیزی مثل این تیغای سمی حرفم نصفه نیمه موند.
خواستم به عقب نگاهی بندازم که چشمام بسته شدن و افتادم روی زمین سرد زیرزمین.
با پاشیده شدن آب سرد صورتم درهم ریخت.
نور کمی بالای سقف بود و تو این تاریکی فقط قامت یه نفر با خنده های حال بهم زنش شنیده و دیده میشد.
:اوه کیم تهیونگ با شناخت گرگ زخمی حالت چطوره .👤
+تو اون کسی هستی که سعی داشت خانوادمو بکشه.
:آره موفق هم شدم فقط حیف که اون خواهر ه*ر*ز*ه*ا*ت زنده موند وقتی چهرشو دیدم گفتم حیفه بمیره پس چطوره بشه زیرخواب من هوم کیم تهیونگ.👤
_خفه شو عوضی اسم خواهر منو به اون زبون کثیفت نیار.
:دست تو که نیست تو بزودی میمیری البته به همراه دوستت و بادیگاردای احمقت.
یدفعه همه چراغا روشن شد و این روشنایی باعث شد همه ی ما برای چند لحظه سرمون رو پایین بگیریم تا به نور دقت کنیم.
وقتی سرمو آوردم بالا نامجون با لباس های پاره و بقیه بادیگاردا با ترس به چهره اون مرد👤خیره بودن.
_به چیش خیره شدین به قیافت ک*ی*ر*ی*ش که با ماسک پنهانش کرده.
حتی با اینکه به احتمال٪ ۹۹ قرار بود بمیریم همه زدن زیر خنده و اون مرد 👤 فقط با سکوت و دستایب که مشت شده بودن از اتاق بیرون رفت.
اما قبل از اینکه کامل خارج بشه روبه تعداد زیادی از بادیگاردا که اونجا بودن کرد و گفت .
همشونو بکشید هیچ کدوم نباید جون سالم به در ببرن 👤
ادامه دارد.....................
لایک ۳۸
کامنت ۱۴ نفری دوتا
بازنشر ۹
+ته.تهیونگ تو کجا بودی.
_هیجا راستش آبجی جونم به کل یادم رفت بهت زنگ بزنم خونه نامجون بودم بخاطر همون.
+مطمئن باشم که راستشو میگی.
_سرم بره تو کو....یعنی تو لباسات اگه دروغ بگم.
+من که میدونستم میخواستی چی بگی بیشور.
_گی نخور دیگه من میخوام بخوابم خستم تا فردا.
+دلت مویاد آبجیتو بغل نکنی .
_مگه میشه دلم بیاد آخه من قربون آبجی یکی یدونم بشم بیا بغلم .
+خب دیگه شب بخیر داداشی.
+شب بخیر میمون.
+شیطونه میگه بگیرم بکن....نه آخه چیز ندارم اصلا بیخیال منم برم کپه مرگمو بزارم فردا خیر سرم باید با آلارم مزخرف موبایلم بیدار شم.
شب قبل ویو تهیونگ.
به جیمین و کوک گفتم مراقب یانگین باشن چون میدونستم دشمن قصدش فقط کشتن مامان بابا نبوده.
به نامجون گفته بودم رده شونو بزنه .
که در آخر زدن رد آنها مساوی شد .
با یه زیرزمین پر از سلاح و وسایل جنگی.
پس حتما خیلی برنامه ریزی کرده بودن.
_نامجون.
&بله.
_ده تا از بادیگاردارو از سمت شرق و سی تا هم از سمت غرب ببر باید محاصره شون کنیم.
احتمالا الان میدونن که پیداشون کردیم.
پس اسلحه نارنجک و چیزای لازم و بذار پشت ون. بادیگارد های ماهر رو انتخاب کن .
اگه تو این جنگ شکست بخوریم دیگه نمیتونیم سرپا باستیم.
&چشم.
هر کدوم خم شده بودیم پشت الف ها دوتا بادیگاردای جلو رو با تیر خفه کننده زدیم تا صدایی نیاد.
هرکدوممون تقسیم شدیم .
در با سیستم خودکار بود.
به کارتای دور گردن بادیگاردای دشمن نگاهی انداختم هرکدوم رمز در بودن .
کارت رو روی اسکنر گذاشتم و در باز شد.
این کار رو چندباری انجام دادیم تا رسیدیم به در آخر.
که روش حک شده بود با رنگ قرمز در مرگ.
یعنی چندساله که دارن برای کشتن خانوادم برنامه ریزی میکنن که باعث شده این همه تجهیزات آماده کنن.
لعنتی اگه مافیا نمیشدم اونا کشته نمیشدن اما من کلا سه ساله که مافیام و آماده کردن زیرزمینی به این بزرگی و پیشرفته و این همه تجهیزات جنگی بیشتر از سه سال طول میکشه.
پس یه ریگی توی کفششون هست که هنوز من نمیدونم.
دروباز کردم و با چندتا سیستم کامپیوتر و صندی خالی مواجه شدیم یعنی اون زودتر از ما وارد عمل شدن . و به تازگی این محل رو ترک کردن.
با خوردن چیز تیزی مثل این تیغای سمی حرفم نصفه نیمه موند.
خواستم به عقب نگاهی بندازم که چشمام بسته شدن و افتادم روی زمین سرد زیرزمین.
با پاشیده شدن آب سرد صورتم درهم ریخت.
نور کمی بالای سقف بود و تو این تاریکی فقط قامت یه نفر با خنده های حال بهم زنش شنیده و دیده میشد.
:اوه کیم تهیونگ با شناخت گرگ زخمی حالت چطوره .👤
+تو اون کسی هستی که سعی داشت خانوادمو بکشه.
:آره موفق هم شدم فقط حیف که اون خواهر ه*ر*ز*ه*ا*ت زنده موند وقتی چهرشو دیدم گفتم حیفه بمیره پس چطوره بشه زیرخواب من هوم کیم تهیونگ.👤
_خفه شو عوضی اسم خواهر منو به اون زبون کثیفت نیار.
:دست تو که نیست تو بزودی میمیری البته به همراه دوستت و بادیگاردای احمقت.
یدفعه همه چراغا روشن شد و این روشنایی باعث شد همه ی ما برای چند لحظه سرمون رو پایین بگیریم تا به نور دقت کنیم.
وقتی سرمو آوردم بالا نامجون با لباس های پاره و بقیه بادیگاردا با ترس به چهره اون مرد👤خیره بودن.
_به چیش خیره شدین به قیافت ک*ی*ر*ی*ش که با ماسک پنهانش کرده.
حتی با اینکه به احتمال٪ ۹۹ قرار بود بمیریم همه زدن زیر خنده و اون مرد 👤 فقط با سکوت و دستایب که مشت شده بودن از اتاق بیرون رفت.
اما قبل از اینکه کامل خارج بشه روبه تعداد زیادی از بادیگاردا که اونجا بودن کرد و گفت .
همشونو بکشید هیچ کدوم نباید جون سالم به در ببرن 👤
ادامه دارد.....................
- ۵۴۱
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط