𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫𝐬
𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫𝐬
p29
بیخیال هوانگ. تا دو دقیقه پیش که میگفتی این یه خراش ناچیز و کم اهمیته!
-من هوانگ رو میبرم دفتر، اما فردا با شما دوتا هم حرف دارم!
خانم سون درحالی که هوانگ رو به دفتر میبرد توضیح داد.
تهیونگ بعد از رفتن خانم سون بدو بدو سمت دستشویی رفت.
جونگکوک که نگران امگا شدن بود تهیونگ رو دنبال کرد.
در قفل بود.
جونگکوک در زد.
- تهیونگ؟ تهیونگ؟... نیاز داری صحبت کنی؟
تهیونگ با صدای گرفته لب زد:« ن... نه... »
-وایسا، داری گریه میکنی؟
«ب.. برو... »
- ازم توقع داری امگام که هالش ابیه و رایحش تلخه و داره گریه میکنه رو اینطوری ول کنم؟
صدای باز شدن قفل در اومد.
قبل از اینکه جونگکوک بتونه با انگشت های کشیدش اشک های امگا رو پاک کنه امگا با چشم های قرمز پف کردش تو بغل جونگکوک پرید و مثل یه کوالا بهش چسبید.
- هیش.. میفهممت تمشک کوچولوم... مجبور نیستی بهم بگی چی شده، ولی اگر حس کردی لازمه با کسی در میون بذاری، من اینجام، باشه؟
آلفا درحالی که کمر امگا رو نوازش میکرد گفت.
تهیونگ که سرش رو بین sine های آلفا پنهون کرده بود:« فقط...چرا..چرا همه میخوان کنترلم کنن؟ یعنی میدونی...اگر زشت بودم مطمئن میشدم که هرکسی که ازم خوشش میاد واقعا خوشش میاد...نه فقط به خاطر ظاهرم، از من خوشش میاد!! اما حالا همه دنبال badan و چهره ی منن.. کی واقعا من رو میخواد؟ از کجا بفهمم کی منه واقعی رو دوست داره؟ک....کی راست میگه، کی دروغ؟ اصلا از کجا باید بدونم توهم من رو به خاطر ظاهرم نمیخوای؟ اگر چهرم متفاوت بود، هنوز دوسم داشتی؟
- من از همون اول دیدمت، امگا.. برام مهم نیست ظاهرت چه شکلیه، من در همه حالت ستایشت میکنم؛ درست همونطور که مسیحیان، مسیح رو میپرستن، همونطور که یونانیان باستان، زئوس رو میپرستیدن.
« چطوری... چطوری باور کنم این حرف ها دروغ نیستن؟»
تهیونگ که سرش رو از sine های جونگکوک بیرون آورده بود پرسید.
- به چشمام نگاه کن امگا... به نظرت دروغ میگم؟
تهیونگ با چشم های شفاف و لرزونش به چشم های جونگکوک خیره شد.
تمام تلاشش رو کرد که کوچک ترین ردی از دروغ پیدا کنه، اما هیچ چیز جز صداقت تو اون جفت چشم های کشیده ی مشکیه جونگکوک نبود. تنها چیزی که توی اون چشم ها بود، انعکاس تصویر تهیونگ بود.
- میبینی تهیونگ؟ توی چشم های من، فقط میدونی انعکاس خودت رو ببینی.. چون تو حقیقته منی، من هرگز به حقیقتم دروغ نمیگم!
من نمیگم تو بی عیب و نقصی، تهیونگ.. اما با تک تک سلول های بدنم عاشق نقص های تو هستم، تمشک کوچولو.. نقص ها بد نیستن، تهیونگ.. نقص ها تورو کامل میکنن، تورو خاص میکنن، درست همونطور که کینتسوگی ( ظرف های ژاپنی که ترک هاش رو با طلا ترمیم میکنن) بدون ترک هاش ظرف بی ارزشی بیش نیست.
شرط توکامنت
p29
بیخیال هوانگ. تا دو دقیقه پیش که میگفتی این یه خراش ناچیز و کم اهمیته!
-من هوانگ رو میبرم دفتر، اما فردا با شما دوتا هم حرف دارم!
خانم سون درحالی که هوانگ رو به دفتر میبرد توضیح داد.
تهیونگ بعد از رفتن خانم سون بدو بدو سمت دستشویی رفت.
جونگکوک که نگران امگا شدن بود تهیونگ رو دنبال کرد.
در قفل بود.
جونگکوک در زد.
- تهیونگ؟ تهیونگ؟... نیاز داری صحبت کنی؟
تهیونگ با صدای گرفته لب زد:« ن... نه... »
-وایسا، داری گریه میکنی؟
«ب.. برو... »
- ازم توقع داری امگام که هالش ابیه و رایحش تلخه و داره گریه میکنه رو اینطوری ول کنم؟
صدای باز شدن قفل در اومد.
قبل از اینکه جونگکوک بتونه با انگشت های کشیدش اشک های امگا رو پاک کنه امگا با چشم های قرمز پف کردش تو بغل جونگکوک پرید و مثل یه کوالا بهش چسبید.
- هیش.. میفهممت تمشک کوچولوم... مجبور نیستی بهم بگی چی شده، ولی اگر حس کردی لازمه با کسی در میون بذاری، من اینجام، باشه؟
آلفا درحالی که کمر امگا رو نوازش میکرد گفت.
تهیونگ که سرش رو بین sine های آلفا پنهون کرده بود:« فقط...چرا..چرا همه میخوان کنترلم کنن؟ یعنی میدونی...اگر زشت بودم مطمئن میشدم که هرکسی که ازم خوشش میاد واقعا خوشش میاد...نه فقط به خاطر ظاهرم، از من خوشش میاد!! اما حالا همه دنبال badan و چهره ی منن.. کی واقعا من رو میخواد؟ از کجا بفهمم کی منه واقعی رو دوست داره؟ک....کی راست میگه، کی دروغ؟ اصلا از کجا باید بدونم توهم من رو به خاطر ظاهرم نمیخوای؟ اگر چهرم متفاوت بود، هنوز دوسم داشتی؟
- من از همون اول دیدمت، امگا.. برام مهم نیست ظاهرت چه شکلیه، من در همه حالت ستایشت میکنم؛ درست همونطور که مسیحیان، مسیح رو میپرستن، همونطور که یونانیان باستان، زئوس رو میپرستیدن.
« چطوری... چطوری باور کنم این حرف ها دروغ نیستن؟»
تهیونگ که سرش رو از sine های جونگکوک بیرون آورده بود پرسید.
- به چشمام نگاه کن امگا... به نظرت دروغ میگم؟
تهیونگ با چشم های شفاف و لرزونش به چشم های جونگکوک خیره شد.
تمام تلاشش رو کرد که کوچک ترین ردی از دروغ پیدا کنه، اما هیچ چیز جز صداقت تو اون جفت چشم های کشیده ی مشکیه جونگکوک نبود. تنها چیزی که توی اون چشم ها بود، انعکاس تصویر تهیونگ بود.
- میبینی تهیونگ؟ توی چشم های من، فقط میدونی انعکاس خودت رو ببینی.. چون تو حقیقته منی، من هرگز به حقیقتم دروغ نمیگم!
من نمیگم تو بی عیب و نقصی، تهیونگ.. اما با تک تک سلول های بدنم عاشق نقص های تو هستم، تمشک کوچولو.. نقص ها بد نیستن، تهیونگ.. نقص ها تورو کامل میکنن، تورو خاص میکنن، درست همونطور که کینتسوگی ( ظرف های ژاپنی که ترک هاش رو با طلا ترمیم میکنن) بدون ترک هاش ظرف بی ارزشی بیش نیست.
شرط توکامنت
- ۱۰.۶k
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط