{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بازی عاشقانه قسمت چهارم

(بازی عاشقانه قسمت چهارم)
جونی بود.این پسره ول کن من نبود.گفت میای بریم باهم شام بخوریم؟گرسنم بود ولی نمیخواستم باهاش برم بیرون.گفتم راستش من باید برم خونه.بمونه برای یه وقت دیگه.گفت نمیشه...لطفا بیا.لطفاااااااااا.گفتم اخه...حرفمو قطع کرد وگفت نارشا...لطفا...من بخاطر تو هنوز شام نخوردم.ناچار گفتم باشه.دیگه مجبور شدم...هوا هم سرد بود جونی هم داشت ازم خواهش میکرد.منو به سمت ماشینی که کنار خیابون پارک بود راهنمایی کرد ودر جلو رو برام باز کرد.سوار شدم وجونی درو بست وخودش هم سوار شد.خم شد وکمربند منو بست.سرش که به رو به روی من رسید لبخندی زد ودوباره برگشت سرجاش وکمربند خودشو بست.وحرکت کرد.یکم نگران شدم.کجا میریم؟من با این؟من چیز خاصی درموردش نمی دونم.پشت چراغ قرمز که رسیدیم گفتم کجا میریم؟گفت چی میخوری؟گفتم برام فرقی نداره.گفت یه رستوران هست.میریم اونجا.سکوت کردم تا جونی وایستاد .سرمو بلند کردم رو به روی یه رستوران محلی بودیم.هردو پیاده شدیم.رستوران های محلی رو دوست داشتم.ادم حس صمیمی بودن پیدا میکرد.جونی کنار من ایستاد وباهم وارد رستوران شدیم.به محض ورود ما یه خانم تقریبا پیر اومد جلوی جونی ایستاد وکلی جونی رو تحویل گرفت وبهش میگفت به به پسرم بقیه کو؟اونا نیومدن؟جونی گفت نه خانم....من با دوستم اومدم.خانومه یه نگاهی به من کرد.خداااا ما کی شدیم دوست؟پر رو...رو به جونی گفت پسرم دوست دخترته؟جونی به من نگاهی کرد ولبخندی زد و گفت نه خانم..فقط دوستمه.خانومه با لبخند رو به من گفت امروز یکم شلوغه اینجا ببخشید.اگه زنگ زده بودین خیلی خوب میشد..ولی یه میز هست که خیلی خوبه.نمیدونم چرا این حرفا رو ...روبه من میگفت..سرمو انداخته بودم پایین....جونی یهو دستشو انداخت دور گردنم وگفت بریم.سعی کردم ازش جدا شم.ولی اون یه مرد بود واز من قوی تر...میخواستم همون موقع یه لگد بزنم تو شکمش که بشه خزنده.ولی خوب چاره چیه.....چه زودم پسر خاله میشه....به سمت یه میز رفتیم.شکر خدا اونجا ولم کرد.نشستم واونم رو به روی من نشست.وگفتببخشید ولی من اینجا رو دوست دارم.میدونم نباید یه خانم رو اورد اینجا ولی خوب....حرفشو قطع کردم وگفتم من اینجور جاها رو دوست دارم.با لبخند وچشای گرد رو به من گفت واقعا!!؟؟گفتم اره.چرا اینطوری شد؟؟قیافش شبیه بچه گربه است...غذا رو سفارش داد.داشتم اطرافمو نگاه میکردم.ولی حواسم بود جونی داشت به من نگاه میکرد.سرمو انداختم پایین.گفت چیزی هم مینوشی؟سرمو بلند کردم وگفتمسوجو ولی زیاد نمیتونم بخورم.غذاهارو اوردن.غذاهارو تا جایی که تونستیم خوردیم.بین غذا گاهی وقتا با جونی حرف میزدیم .بهم نزدیک تر شده بودیم.جونی هم پسر خوبی بود.ولی فقط فقط برای یه دوست عادی.مثل جونگهه...پول غذا روهم جونی پرداخت کرد.از رستوران اومدیم.بیرون.جونی گفت شب خوبی بود.لبخندی زدم وحرفشو تایید کردم.گفت قول بده.گفتم که چی؟گفت تو قول بده تا بگم.گفتم خوب تا نگی منم قول نمیدم.بدجور کنجکاو شدم.چرا باید قول بدم؟....جونی هم هیچی نگفت سوار ماشین شدیم.اسرار کرد منو برسونه خونه منم ادرس دادم.روبه روی خونه وایستاد.وقتی میخواستم پیاده بشم گفتم باشه قول.لبخندی زد وگفت یه سر خونه ی ما هم بیا.گفتم اه راستش..گفت قول دادی.گفتم باشه.گفت دوستیم نه؟!گفتم....اره.گفت پس جواب تماسامو بده.گفتم باشه....بابت امشب هم ممنونم.گفت کاری نکردم.پیاده شدم وگفتم شب بخیر درو بستم ورفتم داخل.جونی هم تا زمانی که نرفته بودم داخل. نرفت.تقریبا ساعت12 بود.لباسامو عوض کردم وخوابیدم..
======
چطوره؟کامنت پلیز
دیدگاه ها (۹)

کیو جونگ

کیویی

بیب من برمیگردمپارت: 69گوشی رو کنار گذاشت و باهام چشم تو چشم...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_311نمیدونم چقدر خوابید...

درمانگر عشق. پارت۱۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط