MY FAVORITE ENEMY
"MY FAVORITE ENEMY"
GHAPTER:1
PART:۷۸
"ویو جونگکوک"
ولی منتظر نموند و رفت .
حتی برایه انتقام از پدرمم که شده نمیره اویزون یه دختر بشم..
اونم جنا...دختر باعث و بانیه همه بدبختیام.
باید دونبال یه راهه دیگه برایه انتقام از پدرم باشم.
یه راهی که هدف قبلیمم شامل بشه..
خودم و از اب کشیدم بیرون
و با پوشیدن لباسام
به سمت اتاق کنترل رفتم...
تو این اتاق کل دوربینایه مدرسه هستش
و خوشبختانه مسئولش و میشناسم...
____
"ویو جنا"
با حوله موهام و خشک کردم و رو تخت دراز کشیدم..
عمو اینا داشتن می رفتن و من اصلا حوصله نداشتم برایه خدا حافظی برم.
___
*روز بعد*
با بی حصلگی به سمت غذا خوری رفتم.
ولی نگاهایه سنگین بقیه رو قشنگ حس میکردم.
چرا اینجوری نگام می کردن؟!
سینی و از مسئول اونجا گرفتم و برگشتم
با برگشتنم تعدادی از بچه ها روشون و بر گردوندن.
پشت میزی نشستم.
این نگاها و پچ پچا داشت ازینم می کرد.
یه دفعه هاکا با اون دوستایه بد تر از خودشون امدنم سمتم و چندتا عکس و جلو انداختن
به عکسا نگاه کردم..
و با دیدین عکسا یکییشون و ورداشتم
من و جونگکوک تو عکس بودیم..
و اتفاقی که دیروز افتاد..
کار خود جونگکوکه ..
ریلکس سرم و بالا اوردم.
جنا: خب؟!!
هانا دوتا دستاش و رو میز گزاشت و به جلو خم شد.
هانا:میدونستم یه هر**زه ایی که دنبال جونگکوک منی...ولی خوب گوش کن جونگکوک مال منه انقدر سعی نکن خودت و بندازی بهش...
از جام بلند شدم.
جنا:بزار یه چییزی و برات روشن کنم..اگه جونگکوک دوست داشت الان تو اون تصویر نبود...
وقتی برگشتم تهیونگ و دیدیم که با اخم و چندتا عکس تو مشتش داشت نگام می کرد.
و وقتی به سمتم امد فهمیدم که باز قراره شر کنه..
امد و اون عکسارو محکم رو میز کوبید و داد زد:
:اینا چیه؟؟؟
با دادش همه نگامون کردن..
خونسردیم و حفظ کردم
جنا: اونطور نیست که تو فکر میکنی..
ته: پس چطوریه؟؟هاا؟؟؟من بهت چی گفتم؟؟؟
جنا: میدونم چی گفتی..ولی..
ته:ولی تو مثل هر**زه ها بیشتر و بیشتر بهش نزدیک شدی....ارههه؟؟؟
برایه چند ثانیه حرفش تو سرم اکو شد...
"مثل هر**زه؟؟"
تهیونگ بهم گفت *هر**زه*؟؟
به سختی داشتم تلاش می کردم گریه نکنم .
GHAPTER:1
PART:۷۸
"ویو جونگکوک"
ولی منتظر نموند و رفت .
حتی برایه انتقام از پدرمم که شده نمیره اویزون یه دختر بشم..
اونم جنا...دختر باعث و بانیه همه بدبختیام.
باید دونبال یه راهه دیگه برایه انتقام از پدرم باشم.
یه راهی که هدف قبلیمم شامل بشه..
خودم و از اب کشیدم بیرون
و با پوشیدن لباسام
به سمت اتاق کنترل رفتم...
تو این اتاق کل دوربینایه مدرسه هستش
و خوشبختانه مسئولش و میشناسم...
____
"ویو جنا"
با حوله موهام و خشک کردم و رو تخت دراز کشیدم..
عمو اینا داشتن می رفتن و من اصلا حوصله نداشتم برایه خدا حافظی برم.
___
*روز بعد*
با بی حصلگی به سمت غذا خوری رفتم.
ولی نگاهایه سنگین بقیه رو قشنگ حس میکردم.
چرا اینجوری نگام می کردن؟!
سینی و از مسئول اونجا گرفتم و برگشتم
با برگشتنم تعدادی از بچه ها روشون و بر گردوندن.
پشت میزی نشستم.
این نگاها و پچ پچا داشت ازینم می کرد.
یه دفعه هاکا با اون دوستایه بد تر از خودشون امدنم سمتم و چندتا عکس و جلو انداختن
به عکسا نگاه کردم..
و با دیدین عکسا یکییشون و ورداشتم
من و جونگکوک تو عکس بودیم..
و اتفاقی که دیروز افتاد..
کار خود جونگکوکه ..
ریلکس سرم و بالا اوردم.
جنا: خب؟!!
هانا دوتا دستاش و رو میز گزاشت و به جلو خم شد.
هانا:میدونستم یه هر**زه ایی که دنبال جونگکوک منی...ولی خوب گوش کن جونگکوک مال منه انقدر سعی نکن خودت و بندازی بهش...
از جام بلند شدم.
جنا:بزار یه چییزی و برات روشن کنم..اگه جونگکوک دوست داشت الان تو اون تصویر نبود...
وقتی برگشتم تهیونگ و دیدیم که با اخم و چندتا عکس تو مشتش داشت نگام می کرد.
و وقتی به سمتم امد فهمیدم که باز قراره شر کنه..
امد و اون عکسارو محکم رو میز کوبید و داد زد:
:اینا چیه؟؟؟
با دادش همه نگامون کردن..
خونسردیم و حفظ کردم
جنا: اونطور نیست که تو فکر میکنی..
ته: پس چطوریه؟؟هاا؟؟؟من بهت چی گفتم؟؟؟
جنا: میدونم چی گفتی..ولی..
ته:ولی تو مثل هر**زه ها بیشتر و بیشتر بهش نزدیک شدی....ارههه؟؟؟
برایه چند ثانیه حرفش تو سرم اکو شد...
"مثل هر**زه؟؟"
تهیونگ بهم گفت *هر**زه*؟؟
به سختی داشتم تلاش می کردم گریه نکنم .
- ۲.۵k
- ۲۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط