「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 74
✦.................................
ببر خرخر آرامی کرد و سرش را به شانهی او مالید. نیکی هر دو دستش را دور گردن حیوان حلقه کرد و چند لحظه همانطور ماند؛ انگار برای اولین بار بعد از مدتها، احساس امنیت میکرد
در همان لحظه صدای قدمهایی از پشت سرش آمد، نیکی دست از نوازش ببر نکشید؛ پسری با شلوارک مشکی و پیراهن آبی از میان مسیر باغ بیرون آمد:
دوهیون چند متر آنطرفتر ایستاد نگاهش روی نیکی ثابت ماند، برخلاف همیشه که با غرور لبخند میزد این بار سکوت کرده بود.
نیکی فقط برای یک لحظه نگاه کوتاهی به او انداخت و دوباره مشغول نوازش ببر شد؛ انگار حضورش هیچ اهمیتی نداشت.
این بیتفاوتی بیشتر از هر حرفی به دوهیون فشار آورد.
دوهیون آهسته گفت:
دوهیون: حتی... سلام هم نمیکنی؟
نیکی بدون اینکه نگاهش کند، آرام جواب داد:
+ حرفی برای گفتن ندارم.
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد، دوهیون یک قدم جلو آمد؛ غرورش هنوز اجازه نمیداد راحت حرف بزند، اما این بار دیگر نتوانست پشت آن پنهان شود
دوهیون: فکر میکردم... بعد از این همه مدت، دیدنم حداقل یه واکنش ازت بگیره
نیکی فقط شانهای بالا انداخت
+ اشتباه فکر کردی.
دوهیون نگاهش را پایین انداخت و با خندهای تلخ نفسش را بیرون داد
دوهیون: میدونی... همیشه خیال میکردم وقت زیادی دارم.
سرش را بالا آورد و مستقیم در چشمهای نیکی نگاه کرد
دوهیون: هر بار خواستم حرف بزنم، گفتم بعداً... ولی حالا که ممکنه برای همیشه از دستت بدم فهمیدم اون بعداً هیچوقت نمیرسه.
نیکی این بار آرام دستش را از روی سر ببر برداشت و نگاهش را به او دوخت.
دوهیون با صدایی که دیگر خبری از غرور همیشگی در آن نبود، ادامه داد:
دوهیون: من دوستت دارم، نیکی.. نه از امروز نه از دیروز.. سالهاست... فقط خیلی دیر فهمیدم که باید بهت میگفتم.
نیکی حتی پلک هم نزد، انگار فقط یک جملهی کاملاً معمولی شنیده باشد، دستش همچنان روی یال شدو حرکت میکرد
+ حرفت تموم شد؟
دوهیون: جدی میگم.
+ منم جدی پرسیدم
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد، دوهیون لبخند تلخی زد
دوهیون: میدونم باور نمیکنی...
نیکی بالاخره نگاهش کرد
+ باور کنم؟
خندهی کوتاهی کرد
+ تو همون پسری نیستی که از بچگی هر روز باهام دعوا میکرد؟ موهامو میکشیدی دفترمو قایم میکردی هر بار هم آخرش به جون هم میافتادیم.
سرش را کمی کج کرد
+ تا جایی که یادمه، تو هیچوقت از من خوشت نمیومد
دوهیون آرام خندید
دوهیون: اتفاقاً مشکل همین بود...
نیکی چیزی نگفت. دوهیون نگاهش را پایین انداخت
دوهیون: بچه بودم... بلد نبودم چطور توجهتو جلب کنم.
لبخند محوی روی لبش نشست
دوهیون: هرچی بیشتر اذیتت میکردم... بیشتر دنبالم میاومدی که کتکم بزنی، بعد یه روز فهمیدم منتظرم که بیای سرم داد بزنی... بعد فهمیدم وقتی چند روز نمیبینمت... حوصلهی هیچچیزو ندارم
سرش را بالا آورد، غرور همیشگیاش برای اولین بار کنار رفته بود
دوهیون: نفهمیدم کی از دعوا کردن باهات... رسیدم به عاشق شدنت.
نیکی چند ثانیه فقط نگاهش کرد و هیچ جوابی نداد. دوهیون یک قدم دیگر جلو آمد
دوهیون: دوست دخترم... میشی؟
این بار نیکی با سرعت جلو رفت، یقهی پیراهن آبی او را مشت کرد و محکم به سمت خودش کشید. چشمهایشان فقط چند سانتیمتر با هم فاصله داشت
+ زده به سرت؟
صدایش پایین بود اما از خشم میلرزید:
+ من زن داداشتم، میفهمی یعنی چی؟
دوهیون بدون اینکه خودش را عقب بکشد، مستقیم در چشمهایش نگاه کرد
دوهیون: بخاطر اون نزدیک بود بمیری، هشت روز بیمارستان بودی... بعد هنوزم میخوای بهش وفادار بمونی؟
دست نیکی برای لحظهای شل شد
تصویر کوتاهی از جونگکوک در ذهنش گذشت؛ شبی که بیصدا کنار تخت بیمار ستانش نشسته بود، دستهایی که هنگام تب شدید پیشانیاش را نگه داشته بودند. نگاهی که وقتی فکر میکرد نیکی خواب است، دیگر آن سردی همیشگی را نداشت
فقط برای یک لحظه چیزی نامعلوم، خیلی آرام، گوشهی قلبش را فشرد، آنقدر کوچک که حتی خودش هم نتوانست اسمش را بگذارد
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 74
✦.................................
ببر خرخر آرامی کرد و سرش را به شانهی او مالید. نیکی هر دو دستش را دور گردن حیوان حلقه کرد و چند لحظه همانطور ماند؛ انگار برای اولین بار بعد از مدتها، احساس امنیت میکرد
در همان لحظه صدای قدمهایی از پشت سرش آمد، نیکی دست از نوازش ببر نکشید؛ پسری با شلوارک مشکی و پیراهن آبی از میان مسیر باغ بیرون آمد:
دوهیون چند متر آنطرفتر ایستاد نگاهش روی نیکی ثابت ماند، برخلاف همیشه که با غرور لبخند میزد این بار سکوت کرده بود.
نیکی فقط برای یک لحظه نگاه کوتاهی به او انداخت و دوباره مشغول نوازش ببر شد؛ انگار حضورش هیچ اهمیتی نداشت.
این بیتفاوتی بیشتر از هر حرفی به دوهیون فشار آورد.
دوهیون آهسته گفت:
دوهیون: حتی... سلام هم نمیکنی؟
نیکی بدون اینکه نگاهش کند، آرام جواب داد:
+ حرفی برای گفتن ندارم.
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد، دوهیون یک قدم جلو آمد؛ غرورش هنوز اجازه نمیداد راحت حرف بزند، اما این بار دیگر نتوانست پشت آن پنهان شود
دوهیون: فکر میکردم... بعد از این همه مدت، دیدنم حداقل یه واکنش ازت بگیره
نیکی فقط شانهای بالا انداخت
+ اشتباه فکر کردی.
دوهیون نگاهش را پایین انداخت و با خندهای تلخ نفسش را بیرون داد
دوهیون: میدونی... همیشه خیال میکردم وقت زیادی دارم.
سرش را بالا آورد و مستقیم در چشمهای نیکی نگاه کرد
دوهیون: هر بار خواستم حرف بزنم، گفتم بعداً... ولی حالا که ممکنه برای همیشه از دستت بدم فهمیدم اون بعداً هیچوقت نمیرسه.
نیکی این بار آرام دستش را از روی سر ببر برداشت و نگاهش را به او دوخت.
دوهیون با صدایی که دیگر خبری از غرور همیشگی در آن نبود، ادامه داد:
دوهیون: من دوستت دارم، نیکی.. نه از امروز نه از دیروز.. سالهاست... فقط خیلی دیر فهمیدم که باید بهت میگفتم.
نیکی حتی پلک هم نزد، انگار فقط یک جملهی کاملاً معمولی شنیده باشد، دستش همچنان روی یال شدو حرکت میکرد
+ حرفت تموم شد؟
دوهیون: جدی میگم.
+ منم جدی پرسیدم
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد، دوهیون لبخند تلخی زد
دوهیون: میدونم باور نمیکنی...
نیکی بالاخره نگاهش کرد
+ باور کنم؟
خندهی کوتاهی کرد
+ تو همون پسری نیستی که از بچگی هر روز باهام دعوا میکرد؟ موهامو میکشیدی دفترمو قایم میکردی هر بار هم آخرش به جون هم میافتادیم.
سرش را کمی کج کرد
+ تا جایی که یادمه، تو هیچوقت از من خوشت نمیومد
دوهیون آرام خندید
دوهیون: اتفاقاً مشکل همین بود...
نیکی چیزی نگفت. دوهیون نگاهش را پایین انداخت
دوهیون: بچه بودم... بلد نبودم چطور توجهتو جلب کنم.
لبخند محوی روی لبش نشست
دوهیون: هرچی بیشتر اذیتت میکردم... بیشتر دنبالم میاومدی که کتکم بزنی، بعد یه روز فهمیدم منتظرم که بیای سرم داد بزنی... بعد فهمیدم وقتی چند روز نمیبینمت... حوصلهی هیچچیزو ندارم
سرش را بالا آورد، غرور همیشگیاش برای اولین بار کنار رفته بود
دوهیون: نفهمیدم کی از دعوا کردن باهات... رسیدم به عاشق شدنت.
نیکی چند ثانیه فقط نگاهش کرد و هیچ جوابی نداد. دوهیون یک قدم دیگر جلو آمد
دوهیون: دوست دخترم... میشی؟
این بار نیکی با سرعت جلو رفت، یقهی پیراهن آبی او را مشت کرد و محکم به سمت خودش کشید. چشمهایشان فقط چند سانتیمتر با هم فاصله داشت
+ زده به سرت؟
صدایش پایین بود اما از خشم میلرزید:
+ من زن داداشتم، میفهمی یعنی چی؟
دوهیون بدون اینکه خودش را عقب بکشد، مستقیم در چشمهایش نگاه کرد
دوهیون: بخاطر اون نزدیک بود بمیری، هشت روز بیمارستان بودی... بعد هنوزم میخوای بهش وفادار بمونی؟
دست نیکی برای لحظهای شل شد
تصویر کوتاهی از جونگکوک در ذهنش گذشت؛ شبی که بیصدا کنار تخت بیمار ستانش نشسته بود، دستهایی که هنگام تب شدید پیشانیاش را نگه داشته بودند. نگاهی که وقتی فکر میکرد نیکی خواب است، دیگر آن سردی همیشگی را نداشت
فقط برای یک لحظه چیزی نامعلوم، خیلی آرام، گوشهی قلبش را فشرد، آنقدر کوچک که حتی خودش هم نتوانست اسمش را بگذارد
- ۴۶۶
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط