{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اسم فیک: اون واسه منه

اسم فیک: اون واسه منه
p58


ویو فردا

ات: با خوردن نور داغ و تیزآفتاب تو چشام از خواب پریدمم. نورش داشت اذیتم میکرد جوری که حالم داشت بد میشد... ایییش آخه کی این موقع صبح پرده رو کشیده مثلا من مریضمااا.... به زور از روی تخت بلند شدم که یهو دل درد بدی گرفتم، دستمم رو به مییز گرفتم که نیفتم... که دستم به لیوان آب خورد و افتاد شکست.... نتونستم تعادلم رو حفظ کنم که نزدیک بود بیفتم...

ویو جونگکوک
صبح زود اومده بودم پیش ات، در رو آروم باز کردم ولی به صورتش نگاه کردم... هنوز خوابیده بود.... لبخندی زدم .... یعنی میتونم دوباره اون صورت کوچولو و اون لبای نرمش که دیوونم میکنن لمس کنمم؟:)
توی این فکرا بودم که دیدم چشاشو داره به زور باز میکنه... خواستم به سمتش برم ولی خودش با عصبانیت کیوتی از جاش پاشد... یهو دستش رو گرفت به میز، معلوم بود که حالش بده... خیلی نگرانش بودمم ولی از طرفی هم میترسیدم که نخواد منو ببینه... که یهو ذدستش به لیوان آب خورد و افتاد زمین... دیگه نتونستم تحمل کنم و بی معطلی به سمتش رفتم... داشت می افتاد که از کمرش گرفتم و دوتایی باهم افتادیم روی تخت
ات: به شدت تعجب کرده بودم و ضربان قلبم تند تند میزد... فاصله ی خیلی کمی باهم داشتیم و نفسامون به هم میخورد ..
جونگکوک: حالت خوبه؟؟ چی شدی یهو؟؟
ات: خوبم چیزی نشده
جونگکوک: دلم برات تنگ شده بود:)
ات: میخواستم بگمم دل منم برات تنگ شده... ولی نگاهمو به نشانه ی قهر بودن ازش گرفتمم... دلم میخواست نازمو بکشه:(
میشه از روم پاشییی؟ دلم درد میکنه...
جونگکوک: ای وای ؛ ب...ببخشید... من حواسم...
ات: اوکیه.... کاری داشتی؟
جونگکوک: ها؟... آها.. نه... یعنی چیزه ... میخواستم ببینم حالت خوبه یا نه...
ات: با این حرفش قند تو دلم آب شد....آره خوبم...
جونگکوک: ولی آخه گفتی دل درد داریی... چیزی نیاز نداری بیارم؟
ات: نه
جونگکوک: ام... برات کمپوت گرفتم، بخورشون... الان هم به یکی میگم بیاد این شیشه خورده هارو جمع کنه... تا اون موقع پایین نیا از روی تختت...
ات:....
جونگکوک: راستی ..امروز مرخص میشی
ات: باشه
جونگکوک: من دارم میرم...مراقب خودت باش..
ات: نمیخواستم از پیشم بره... پس دستشو گرفتم... نه... نروو...
جونگکوک: وا..واقعا؟... با.. باشه... هرچی تو بخوای:)
ات: ات.. تو داری چیکار میکنی دختر... یهو دستشو ول کردم... ی...یعنی میخواستم بگم که... پرده رو بکش بعد برو... نورش تو چشمامه
جونگکوک: آو.. آها... باشه.... با اون حرفش یه جورایی تموم امیدمم به ناامیدی تبدیل شد:(
ات: پرده رو کشید و بعد رفت... گوشیمو از روی میز بغلم برداشتم... دلمو زدم به دریا... میخواستم یه کار یهویی بکنم... نه ات ...آدم باش... تو الان اصلا نباید به کوکی اعتراف کنی... تو باهاش دعوا کردی... ولی آخه هم من اون دوست دارم... هم اون منو.... وارد صفحه ی چتم با جونگکوک شدم.... تایپ کردم « جونگکوک شی... خیلی وقته میخوام یه چیزی بهت بگم...»
نه این خوب نیست... پاکش کردمم.... خب.... من تاحالا به کسی اعتراف نکردم... چند دقیقه چشامو بستم... دوباره تلاش کردم... این دفعه میخواستم بون حاشیه برم سراغ اصل مطلب... میخواستم خودم باشم... همون حس واقعیه خودم....
«جونگکوک شی... من... من دوست دارم»
دستم رو به سمت دکمه ی ارسال پیام بردم... چشامو رو یهم فشار دادم و انگشتم رو روی اون دکمه زدمم... یکی از چشامو باز کردم..... وای... خجالت چیه اصلا... ضربان قبلم رو کاملا احساس میکردم ... تالاپ... تلوپ... تالاپ... تلوپ...
وای این چه کاریی بود من الان کردم.... سریع گوشی رو خاموش کردم و روی مبل جلوی تختم پرت کردم... متکا رو گذاشتم رو سرم و جیغ های خفه و آروم میکشدم... یهو در کوبیده شد... واییی کوکیهه؟؟
ب...بله؟؟
&: گفتن اینجا شیشه خورده ریخته اومدم جمع کنمم
ات: آ..آها... بله بفرمایید... ممنونم.. ازتون


*شرطا برای پارت بعد:
۳٠ تا لایک
۲٠ تا کامنت
۵ تا بازنشر

(ببینید چقد زیاد نوشتم با این چشای کورم🫠😂🫶✨... نه شوخی کردم.. چشام عالیه الان... ولی لدفا حمایت کنید از هر دوتا فیک که تند تند بذارمشون🎀)
دیدگاه ها (۴۵)

اسم فیک: اون واسه منه p59ویو جونگکوکسرمو از روی ناامیدی پایی...

تکپارتی درخواستی از جونگکوک وقتی عضو هشتمی و دوست داره🫠امروز...

استایل ات توی فیک عشق آبیی:))))💙🤍 قشنگه؟؟ نظرتونو بهم بگیددد...

اسم فیک: عشق آبیp15رسیدم خونه... ات: سلام... اینو گفتم و به ...

اسم فیک: اون واسه منهp50تهیونگ: ضربان قلبم تند میزد... تمام ...

که𐇽کشا𝇁⃘نِ چش݁ꨲمانشپارت:3این جمله ی آخرش رو خیلی آروم گفت که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط