{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اسم فیک: عشق آبی

اسم فیک: عشق آبی
p15


رسیدم خونه...
ات: سلام... اینو گفتم و به طبقه ی بالا رفتم
ب: دختر کجا با این عجله؟ کجا بودی که جواب تلفن ما رو نمیدادی؟... بهت نگفته بودم هرجا هستی، در هر صورتی جواب تلفن منو و مامانتو بده؟
ات: بابا به خدا خستم انقد گیر نده، جایی بودم کار داشتم، ببخشید
م: با بابات درست صحبت کن
ات: چیزی نگفتم که مامان، گفتم ببخشید... سریع به سمت اتاقم رفتم که بحث بیش از این ادامه پیدا نکنه
در اتاق رو بستم و بهش تکیه دادم... نفس نفس میزدم و ضربان قلبم تند تند میزد
نمیدونستم اصلا کارم درسته یا نه دیگه میخواستم اون چیزی باشم که خودم میخوام، نه اون چیزی که بقیه میخوان
برای گوشیم پیام اومد...
شی‌ووک: اوکی شد، فردا بیا کمپانی برای یه سری کارا
ات: با لبخندی به گوشیم نگاه کردم، لبخندی پر از استرس... رو تخت دراز کشیدم و به آیندم فکر میکردم، نمیدونستم چی در انتظارمه ولی شاید این تنها راهم باشه، ریسک بزرگی کرده بودم ولی شاید بهش می ارزید...


ویو فردا

با صدای زنگ گوشیم از خواب پاشدم، یه آرایش لایت کردم و کت و شلوار مشکیم رو پوشیم.... به کراوات مشکیم نگاه کردم... بپوشمش؟!... خیلی رسمی نمیشه؟... البته قشنگهاا.... خیلی دودل بودم که یهو یاد چند وقت پیش افتادم...موقع هایی که نمیدونستم دقیقا چه لباسی بپوشم با آندیا تماس تصویری میگرفتمم... خیلی دلم براش تنگ شده بود ولی هیچ وقت فک نمیکردم بخواد اینطوری پشتم رو خالی کنه... توی این چند وقته حتی یه بارهم بهم زنگ نزده بود:)
از فکر اومدم بیرون؛ کراواتمو برداشتم و پوشیدمش... عطرمو زدم و بعدش از پله ها پایین رفتم
ات: سلام صبح بخیررر
م: سلام، بیا صبحونه
ات: صندلی رو کشیدم غقب تا بشینم ... بابا کجاست؟ رفته شرکت؟
م: آره زودتر رفت
ات: اوکی، خواستم بگم از این به بعد من خودم میرم به آجوشی بگید دیگه دنبال من نیاد
م: اینو به بابات بگو نه من
ات: حالا شما به بابا بگو، بابا حرف تورو بیشتر قبول میکنه تا من
م: آره ولی توی این یه مورد قبول نمیکنهاا
ات: خدایا... مامان من دیگه بزرگ شدم... نیازی به مراقبت ندارم؛ اگر هم این کارا برای مراقبتت نیست پس دیگه حرفی نمیمونه، چون من برعکس بابا اصلا حوصله تجملات که باعث تو مرکز توجه بقیه بودن بقیه میشه رو ندارمم
م: باش من بهش میگم که دیگه نمیخوای با راننده بری ولی خودت بعدا دلیلاتو بهش بگو
ات: مامان! چیزی شده؟ احساس میکنم کاری کردم خبر ندارم...
م: دیشب با بابات بد صحبت کردی
ات: من که عذرخواهی کردم دیگه این کارا برای چیه آخه؟ ای بابا! یهو گوشیم زنگ خورد؛ شی ووک بود... الو... بگو
شی ووک: میاید؟
ات: آره، دارم میام
شی ووک: اوکی؛ رسیدی بیا طبقه ی 22 فقط اونجا رسیدی یه جوری رفتار کن که منو نمیشناسی
ات: آخی، برات مشکل پیش میاد؟ باید زودتر به فکر میبودی البته من کارمو خوب بلدم نگران نباش! صدای گوشیمو کم کردم و خودم هم آروم حرف زدم جوری که مامانم حرفای شی ووک و خودمو نشونه... اینو گفتم و تلفن قطع کردم... مامان من دارم میرم، خدافظ
م: کی بود که یهو اینطوری آروم حرف زدی؟
ات: هوووف... دوستم بود، آندیا
م: من که میدونم آندیا نبوده ولی باشه برو... خدافظ مراقب خودت باش
ات: از خونه اومدم بیرون... کفش پاشنه بلند سفیدم رو پوشیدم ...خیلی به کتم میومد... لبخندی زدمو سوار ماشین شدم....
به ساعت نگاه کردم... یعنی همیشه صبحا نیم ساععت وقتم سر بحث با مامانم از دست میره ... ماشین رو روشن کردم و به سمت کمپانی رفتم...


*شرط ها برای پارت بعد
۳٠ تا لایک
۱۵ تا کامنت
۵ تا بازنشر


(بچه ها حقیقتا حمایت ها خیلی کمه.... پس از این به بعد مجبورم که شرط بذارم🫶🫠)
دیدگاه ها (۳)

استایل ات توی فیک عشق آبیی:))))💙🤍 قشنگه؟؟ نظرتونو بهم بگیددد...

اسم فیک: اون واسه منه p57تهیونگ: ات من مردارو خوب میشناسم می...

سلاممم دوستانمم:))) امیدوارم حال همتون خوب باشه🫀🫠من ازتون با...

تک پارتی از شوگا ات : بسه دیگه شوگا : زنیکه عوضی و طبق معمول...

پارت ۸ 🔥

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط