مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۱۹
مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۱۹
" در آغوش رویای آبی ات "
_ خب..منم همینی که این گفت..در ضمن ، من هنوز کیم سوجینم..
× چه فرقی داره بچه؟
سری به نشان تاسف برای پدربزرگ تکون دادم..
واقع که!..چه راحت نوهشو فروخت..
× دختر مغرور..این پسره دوست داره اون وقت تو زورت میاد بهش یه نگاه بندازی..
سرم رو کمی به سمت کوک چرخوندم که بیخیال جرعه ای شکلاتش رو میخورد..
راست میگه!..
اون دوسم داره که توی این سرما وایستاد تا من رو ببینه..
_ احمق.
× این یعنی دوست داره..
به سمت پدربزرگ چرخیدم که فورا نگاهش رو ازم قاپید و شروع به خوردن شکلاتش کرد..
بعد از اینکه کمی مزه مزه اش کرد اون رو دوباره روی میز گذاشت..
× زبان عشق سوجین ، فحشه..یکم..متفاوته..هرچی حرف بدتر ، عشق بیشتر..
ای خدااا..
مردم پدربزرگ دارن ماهم پدربزرگ داریم..
+ پس ، موافقین همه به عمارت برگردیم؟..برای همیشه؟..
یکم فکر کردم..و بعد آروم سرم رو بالا پایین کردم..
× باید تاریخ ازدواج رو هرچه زودتر مشخص کنیم!
_ بابابزرگ!
کوک بلند قهقهه زد و پدربزرگ هم پشت بندش خندید..بیا..خوبی کن و اینطوری جواب ببین!..نچ نچ ، مطمئنم خدا میخواست ضایعم کنه روش نیومده این دوتا رو فرستاده..
× گلفروشی..
با به یاد آوردن گلفروشی سکوت بینمون جا خوش کرد.
+ بزرگ ترش رو بهتون میدم!
به کوک نگاه کردم..اشک خوشحالی داخل چشم هام حلقه زده بود..
_ واقعا؟!
+ آره سوجین..من برای خوشحالیت هرکاری میکنم..
لبخندی زدم و سعی کردم با تکون دادن سرم جلوی ریزش قطرات اشکم رو بگیرم..
_ ممنونم..
. . .
چمدون رو کشون کشون به بیرون از خونه بردم..با وجود اینکه چند لحظه ی پیش با قاطعیت به کوک گفتم از پسش برمیام ، الان فکر میکنم که از پسش برنمیام..
× سوجین بیا دیگهه..
بابابزرگ توی ماشین کوک جا خوش کرده بود و با لبخند به من نگاه میکرد..
کوک از پشت سرم اومد و دستش رو دور کمرم انداخت..
+ بریم؟..
_ ..بریم.
دست های همو گرفتیم و با خوشحالی به سمت ماشین قدم برداشتیم...
" در آغوش رویای آبی ات "
_ خب..منم همینی که این گفت..در ضمن ، من هنوز کیم سوجینم..
× چه فرقی داره بچه؟
سری به نشان تاسف برای پدربزرگ تکون دادم..
واقع که!..چه راحت نوهشو فروخت..
× دختر مغرور..این پسره دوست داره اون وقت تو زورت میاد بهش یه نگاه بندازی..
سرم رو کمی به سمت کوک چرخوندم که بیخیال جرعه ای شکلاتش رو میخورد..
راست میگه!..
اون دوسم داره که توی این سرما وایستاد تا من رو ببینه..
_ احمق.
× این یعنی دوست داره..
به سمت پدربزرگ چرخیدم که فورا نگاهش رو ازم قاپید و شروع به خوردن شکلاتش کرد..
بعد از اینکه کمی مزه مزه اش کرد اون رو دوباره روی میز گذاشت..
× زبان عشق سوجین ، فحشه..یکم..متفاوته..هرچی حرف بدتر ، عشق بیشتر..
ای خدااا..
مردم پدربزرگ دارن ماهم پدربزرگ داریم..
+ پس ، موافقین همه به عمارت برگردیم؟..برای همیشه؟..
یکم فکر کردم..و بعد آروم سرم رو بالا پایین کردم..
× باید تاریخ ازدواج رو هرچه زودتر مشخص کنیم!
_ بابابزرگ!
کوک بلند قهقهه زد و پدربزرگ هم پشت بندش خندید..بیا..خوبی کن و اینطوری جواب ببین!..نچ نچ ، مطمئنم خدا میخواست ضایعم کنه روش نیومده این دوتا رو فرستاده..
× گلفروشی..
با به یاد آوردن گلفروشی سکوت بینمون جا خوش کرد.
+ بزرگ ترش رو بهتون میدم!
به کوک نگاه کردم..اشک خوشحالی داخل چشم هام حلقه زده بود..
_ واقعا؟!
+ آره سوجین..من برای خوشحالیت هرکاری میکنم..
لبخندی زدم و سعی کردم با تکون دادن سرم جلوی ریزش قطرات اشکم رو بگیرم..
_ ممنونم..
. . .
چمدون رو کشون کشون به بیرون از خونه بردم..با وجود اینکه چند لحظه ی پیش با قاطعیت به کوک گفتم از پسش برمیام ، الان فکر میکنم که از پسش برنمیام..
× سوجین بیا دیگهه..
بابابزرگ توی ماشین کوک جا خوش کرده بود و با لبخند به من نگاه میکرد..
کوک از پشت سرم اومد و دستش رو دور کمرم انداخت..
+ بریم؟..
_ ..بریم.
دست های همو گرفتیم و با خوشحالی به سمت ماشین قدم برداشتیم...
- ۳۶۳
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط