{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۱۸

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۱۸
" در آغوش رویای آبی ات "

× سوجین..

زمزمه ی پدربزرگ توی سرم طنین میندازه..حالا بیا و جمعش کن!..
جونگ کوک شیطون و با برقی که توی چشم هاش جریان داشت آروم پچ زد.

+ گاومون زایید آبی کوچولو..

آبی کوچولو..
لقب دوست داشتنی که به خاطر چشم های آبی رنگم بهم داده..الان تازه متوجه عشقی که توی این کلمه جریان داره میشم..

_ خب ، ما قبلا هم اینکار رو کردیم..بار ها و بارها..

از اینکه شونم رو بالا انداختم و اینقدر بی خیال این حرف رو زدم تعجب کرد..

+ پس تو میخوای خیلی واضح حقیقت رو بگم؟..مطمئنی پشیمون نمیشی آبی کوچولو؟..

سرم رو بالا پایین کردم..یکم بیش از حد بیخیال شدم ولی ، دنیا دو روزه!
مگه نه؟..
البته شاید بعدش پدربزرگ فقط کوک رو دار بزنه و بعدش هم من رو خفه کنه..احتملا آخرش هم خودش رو..

+ من عاشق نوه‌تونم..

وقتی که کوک کمرم رو گرفت و به خودش چسبوند..وقتی که تازه این سه کلمه از دهنش خارج شد ، به آرامی آب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم نگاه زیرچشمی به پدربزرگ بندازم..
اون خونسرد بود..
یعنی..یعنی منظورم اینه که..اون باید عصبی میبود!..یعنی چی الان؟!..

× مبارک نوه ام که یه زمانی سینگل به گور بود..

با تعجب و چشم هایی که شاید بیشتر از این گرد نمیشن به پدربزرگ نگاه کردم..
احتملا شاخ درآورده بودم..
کوک من رو بیشتر به خودش کشید و کمی به سمتم مایل شد.

+ پدربزرگت دوماد خانوادش رو انتخاب کرده هااا..بگو ببینم..تو کی میخوای بگی دوسم داری؟

و من با اینکه صورتم رو کاملا در خلاف جهت صورتش نگه داشته بودم ، همچنان برق چشم هاش رو دیدم..تصور کردم..تجسم اون کهکشان مشکی که الان پر از ستاره ست اصلا کار سختی نبود..

_ دوست..دارم..
+ نشد دیگه..باید بهم نگاه کنی و بگی..
_ عه عه..پسره پررو..

پدربزرگ خیلی عادی مشغول کنار زدن عده ای از برف های جلوی در خونه بود..میدونستم گوش های تیزش داره به آخرین تلاش هام برای اعتراف نکردن میخنده ، اما حداقل یکم خجالتم کم شد..
از روی نیم رخم گفتم.

_ دوست دارم..آقای جئون!..

کوک بوسه به روی گونم زد.

_ ای جان..

کنترل کردن لبخندی که از روی ذوق و خوشحالی زده میشه واقعا کار سختیه..

× خیلی خب بفرمایین تو..آقای داماد!..
. . .

پدربزرگ لیوانی از شکلات داغ جلوی هرکدوممون گذاشت..
من و کوک کنار هم بودیم و پدربزرگ درست یه بازپرس مهربون ، جلومون نشسته بود.

× خب..تعریف نمی کنین داستان از چه قراره؟
+ من عاشق سوجینم..نفس هام به نفس هاش بنده..میخوام تا ابد کنار اون باشم..میخوام فقط مال اون باشم!..

پدربزرگ نگاهش رو با لبخند ملیحی از کوک کند و به سمت من دوخت..یه تای ابروش از سر لذت بالا رفت.

× و شما..خانوم جئون سوجین؟..

آب دهنم رو به آرامی پایین فرستادم...
دیدگاه ها (۲۳)

فالو شههه@joen_sojin2

زیبا فالو شه@paa.jeon

مامی منو فالو کنید زوددد😭💘(آیدیش خیلی مینگیلیهه🤏🏻😭)@rrmyrrmy...

فرشته فالوشه🫠💘@tiana_7171_hi

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۱۶" در آغوش رویای آبی ات "...

کوک شوهر کینه ایPart19

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط