{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی دخترشی و داری میمیری متیو ریدل

یه روز دیگه یه پدر خسته و سرگردون در اتاق عمل به امید اینکه بتونه یه بار دیگه چشمای دخترکشو ببینه. دکتر اومد بیرون اما برای اون پدر دکتر حکم یه پزشک رو نداشت حکم خداش بود که قراره سرنوشتشو تعیین کنه ، اومد بیرون و متیو رو به اتاق دعوت کرد .
( بفرمایید اقای ریدل ) عللمت دکتر +
+ ببنید دخترتون یه سرطان کمیاب داره که هنوز براش درمانی یافت نشده و بزودی قراره که اممممم .... چطوری بگم .. فوت کنه خواهشاً این چند روزه میدونم سخته و دردناک ولی به روی خودتون نیارید .

متیو : چشم ممنون خدانگهدار ( بغض )
رفت بالا سر دخترکش که به زودی مثل قاصدک قراره با یه نسیم ملایم از پیشش بره .
متبو : دخترکم جطوری بابای فدات بشه
ا/ت : بابایی ببخشید
متیو : چرا بابایی فدات بشه ؟
ا/ت : اخه قرار شد بعد مامان پیشت بمونم و زدم زیر قولم ببخشید ( گریه )
متیو : عزیزک بابا نگران نباش تو همیشه خوش قول بودی الانم همینطور
ویو نویسنده : 5 سال پیش دلبرک متیو زیر خاک رفت و تمام فکر و ذهنش موند پیش دخترکش اما الانم اونم داره میره .....


ا/ت : بابایی بغلم کن من میخپام تو بغل تو برم پیش مامان
متیو : بیا بغلم
متیو ا/ت رو در اغوش کشید و خوابید و سرشو کذاشت روی شونه متیو
متیو : خوب لالا کنی کوچولو
خدایا اون چه گناهی داشت (عربده و با گریه )
چی !؟
ممنونم که ازم گرفتیش
و دخترشو بردن و متیو خودشو به تخت بیمارستان که با یه لحاف سفید جسمی مظلوم رو پوشیده بود روش بود
متیو با داد و گریه گفت : ا/تم خیلی خوش قوله نبرینش نهههههه
دیشب تا صبح داشتیم فیلم میدیدم واسه همین خوابش میاد و سردشه الان میرم براش پتوی بچگیاش که مادرش موقعه خواب روش میکشید و براش لالایی میخوند رو میارم و بیدار میشه .
(2سال بعد )
میگم دلبرکم دخترمون تورو خیلی بیشتر از من دوست داشت الان پیش تو و لی من تنهام میگن دختر ها بابایی هستم و دخترمون بیشتر تورو دوست داشت .
باید برم خونه شام درست کنم الان دوتاتون میاین بازم غر میزنین چرا غذا اماده نیست .
به دست‌پخت خودت نمیشه ها ولی منم یه چیزایی بلدم .
من برم دیگه ا/ت بابا نترسی ها اخه همیشه وقتی شب میشد از کنارم تکون نمیخوردی ولی الانم نگران نباش مامانی پیشته و با مامانت غروب افتاب رو تماشا میکنید .
خداحافظ قاصدک هایی که همراه با ارزو هایم پر پر شدید .
( پایان )
دیدگاه ها (۲)

پدیده ی هاگواتز 10

پدیده ی هاگواتز ۹

سناریو پسرای اسلیترین

part43صب با نور خورشید بیدار شدم یه کشی به بدنم دادمو به سمت...

عشق مافیا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط