آغوش ممنوعه🚫🫂🌌
آغوش ممنوعه🚫🫂🌌
#part13
سکوت کردم
چشامو بستم صدای بازو بسته شدن در اومد چشامو باز کردم نبود کجا رفت؟
گوشیمو برداشتم اون دکتره خواهرش بود ولی چطور داداشم میگفت که تک فرزند بود؟!
ینی توی ۲۰سال رفاقت میشه ندونه که رفیق جو جونیش آبجی داره؟
پس سعید دروغ گفته من باید تتوی این قضیه رو دربیارم کنجکاویم گل کرده بود زنگ زدم به داداشم بعد۳تا بوق جواب داد
نیما:بله
من:سلام داداش خوبی
نیما:سلام قربانت تو چطوری
من:منم خوب میگم ی سوال بپرسم
نیما:جانم؟
چی!
من:امم خوب میگم این سعید خواهر داره
نیما:نه چطور
من:مطمعنی یکم فک کن خواهری که دکتر باشه
نیما:اهان اونو میگی اره خواهر ناتنیشه
حالا چرا؟
من:هیچی همینجوری از روی کنجکاوی
نیما:هووفف توعم با اون کنجکاویت
خیل خوب کاری نداری
من:نه فعلا.
نیما:مواظب خودت باش تا بیام خدافظ
پس که اینطور خواهر ناتیش بوده
تو فکر بودم که از در وارد شد با ی پلاستیک پلاستیکو گذاشت رو میز و از داخلش دو پرس برنج در آورد اومد سمت من
سعید:دستتو بده به من بلند شو
خودم بزور بلند شدم و رفتم رو صندلی نشستم
سعید: بابا تو عجب لجی هستیا
بی توجه به حرفش غذارو کشیدم سمت خودم همین که درشو باز کردم بوی کباب تا مغزم رفت سعید اومد و روبروم نشست من موقع غذا هیچی نمیشنیدم
با کسیم شوخی نداشتم ولی نمیدونم
چرا کنار سعید اصلا حس راحتی نداشتم
ی نگا بهش کردم که... ..
#part13
سکوت کردم
چشامو بستم صدای بازو بسته شدن در اومد چشامو باز کردم نبود کجا رفت؟
گوشیمو برداشتم اون دکتره خواهرش بود ولی چطور داداشم میگفت که تک فرزند بود؟!
ینی توی ۲۰سال رفاقت میشه ندونه که رفیق جو جونیش آبجی داره؟
پس سعید دروغ گفته من باید تتوی این قضیه رو دربیارم کنجکاویم گل کرده بود زنگ زدم به داداشم بعد۳تا بوق جواب داد
نیما:بله
من:سلام داداش خوبی
نیما:سلام قربانت تو چطوری
من:منم خوب میگم ی سوال بپرسم
نیما:جانم؟
چی!
من:امم خوب میگم این سعید خواهر داره
نیما:نه چطور
من:مطمعنی یکم فک کن خواهری که دکتر باشه
نیما:اهان اونو میگی اره خواهر ناتنیشه
حالا چرا؟
من:هیچی همینجوری از روی کنجکاوی
نیما:هووفف توعم با اون کنجکاویت
خیل خوب کاری نداری
من:نه فعلا.
نیما:مواظب خودت باش تا بیام خدافظ
پس که اینطور خواهر ناتیش بوده
تو فکر بودم که از در وارد شد با ی پلاستیک پلاستیکو گذاشت رو میز و از داخلش دو پرس برنج در آورد اومد سمت من
سعید:دستتو بده به من بلند شو
خودم بزور بلند شدم و رفتم رو صندلی نشستم
سعید: بابا تو عجب لجی هستیا
بی توجه به حرفش غذارو کشیدم سمت خودم همین که درشو باز کردم بوی کباب تا مغزم رفت سعید اومد و روبروم نشست من موقع غذا هیچی نمیشنیدم
با کسیم شوخی نداشتم ولی نمیدونم
چرا کنار سعید اصلا حس راحتی نداشتم
ی نگا بهش کردم که... ..
- ۶۲
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط