تنفر قبل از عشق فصل پارت
تنفر قبل از عشق فصل ۴ پارت ۳
دامیان:خودم میتونم بخورمممم
آنیا:اَه لج نکن دیگه پسر کوچولوی مامانی بگو عاااااااااا
دامیان:مگه من دوسالمه چی داری میگیییییی؟
آنیا:ببین یا دهنتو باز میکنی یا خودم این سوپ و با همین کاسش میکنم تو حلقت
دامیان:آخه...
آنیا:قطار اومدددددد بگو عااااااااا
دامیان:نمیخوام
آنیا کاسه سوپ و گرفت بالا و داشت بزور میکردش تو دهن دامیان
دامیان:کاسه تو دهنم جا نمیشه که
آنیا:پس به زور میکنمش تو حلقت
دامیان:آقا من اصلا غلط کردن میخورم میخورم بیا....عااااااااااا
آنیا قاشق سوپ و کرد تو دهن دامیان
آنیا:چطوره؟
دامیان کل کل سوپ از ت. دهنش ریخت
آنیا:وای خیلی بد بودددددد داری بالا میاری؟
دامیان:حداقل یه فوت میکردی خیلی داغه سوختم...اصلا حس چشاییم از کار افتاد
آنیا:آها...خب بیا
بعد قاشق و فوت کرد دادش به دامیان
آنیا:چطوره؟
دامیان:....
انیا:بده؟
دامیان:...
آنیا:سکوت نشانه رضایت است؟
دامیان:مزه بهشت میده...انگار دارم پرواز میکنم
آنیا:خوبهههههههههههههه؟
دامیان:خیلی خوبه...راستش داشتم خودمو برای مرگ آماده میکردم
آنیا:...خب مگه مریضی میگی برات سوپ درست کنم؟
دامیان:آره دیگه مریضم
آنیا:نه منظورم اون نبود...
دامیان خندید
آنیا:نخند
دامیان بیشتر خندید
و اتیا همش داشت سرش غر میزد و ملیندا داشت از پشت در گوش میکرد
ملیندا:(واقعا...چند سال بود که لبخند و روی لبای دامیان ندیده بودم؟)
دامیان:خودم میتونم بخورمممم
آنیا:اَه لج نکن دیگه پسر کوچولوی مامانی بگو عاااااااااا
دامیان:مگه من دوسالمه چی داری میگیییییی؟
آنیا:ببین یا دهنتو باز میکنی یا خودم این سوپ و با همین کاسش میکنم تو حلقت
دامیان:آخه...
آنیا:قطار اومدددددد بگو عااااااااا
دامیان:نمیخوام
آنیا کاسه سوپ و گرفت بالا و داشت بزور میکردش تو دهن دامیان
دامیان:کاسه تو دهنم جا نمیشه که
آنیا:پس به زور میکنمش تو حلقت
دامیان:آقا من اصلا غلط کردن میخورم میخورم بیا....عااااااااااا
آنیا قاشق سوپ و کرد تو دهن دامیان
آنیا:چطوره؟
دامیان کل کل سوپ از ت. دهنش ریخت
آنیا:وای خیلی بد بودددددد داری بالا میاری؟
دامیان:حداقل یه فوت میکردی خیلی داغه سوختم...اصلا حس چشاییم از کار افتاد
آنیا:آها...خب بیا
بعد قاشق و فوت کرد دادش به دامیان
آنیا:چطوره؟
دامیان:....
انیا:بده؟
دامیان:...
آنیا:سکوت نشانه رضایت است؟
دامیان:مزه بهشت میده...انگار دارم پرواز میکنم
آنیا:خوبهههههههههههههه؟
دامیان:خیلی خوبه...راستش داشتم خودمو برای مرگ آماده میکردم
آنیا:...خب مگه مریضی میگی برات سوپ درست کنم؟
دامیان:آره دیگه مریضم
آنیا:نه منظورم اون نبود...
دامیان خندید
آنیا:نخند
دامیان بیشتر خندید
و اتیا همش داشت سرش غر میزد و ملیندا داشت از پشت در گوش میکرد
ملیندا:(واقعا...چند سال بود که لبخند و روی لبای دامیان ندیده بودم؟)
- ۹۹۲
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط