{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۳

پارت ۱۳
زنگ آخر که خورد، مدرسه کم‌کم خلوت شد.
آریانا هنوز برگه را داخل جیبش نگه داشته بود.
تمام راه با خودش فکر می‌کرد.
«برم... یا نه؟»
شاید فقط یک شوخی احمقانه بود.
اما اگر واقعاً قرار بود چیزی درباره‌ی جونگ‌کوک بفهمد...
کنجکاوی نمی‌گذاشت بی‌خیال شود.
چند دقیقه بعد...
پشت سالن ورزشی تقریباً خالی بود.
باد آرامی بین درخت‌ها می‌پیچید.
آریانا اطراف را نگاه کرد.
ـ کسی اینجاست؟
چند ثانیه سکوت...
بعد پسری از پشت دیوار بیرون آمد.
همان پسری بود که چند روز قبل جلوی ساختمان متروکه با جونگ‌کوک درگیر شده بود.
آریانا اخم کرد.
ـ تو اون نامه رو فرستادی؟
پسر لبخند تلخی زد.
ـ آره.
ـ چی می‌خوای؟
ـ فقط می‌خواستم بدونی... اون جونگ‌کوکی که همه می‌شناسن، واقعاً اون آدمی نیست که فکر می‌کنی.
آریانا با بی‌حوصلگی گفت:
ـ اگه اومدی پشت سرش حرف بزنی، من علاقه‌ای ندارم.
پسر پوزخندی زد.
ـ داری ازش دفاع می‌کنی؟
ـ نه.
ـ پس گوش کن.
چند لحظه سکوت کرد و بعد ادامه داد:
ـ همه فکر می‌کنن جونگ‌کوک قلدره...
ولی هیچ‌کس نمی‌دونه چرا این‌طوری شده.
آریاناچیزی نگفت.
پسر آهی کشید.
ـ یه زمانی اون اصلاً اهل دعوا نبود...
اما یه اتفاق، همه‌چیز رو عوض کرد.
درست وقتی خواست ادامه بده...
صدای آشنایی از پشت سرشان آمد.
ـ زیادی حرف می‌زنی.
هر دو برگشتند.
جونگ‌کوک آنجا ایستاده بود.
چهره‌اش آرام بود...
اما چشم‌هایش از همیشه سردتر به نظر می‌رسید.
پسر با دیدن او زیر لب گفت:
ـ فکر نمی‌کردم این‌قدر زود پیدام کنی.
جونگ‌کوک چند قدم جلو آمد.
ـ بهت گفته بودم دیگه سراغم نیا.
ـ من سراغ تو نیومدم...
سراغ حقیقت اومدم.
جونگ‌کوک فکش را روی هم فشار داد.
ـ برو.
پسر چند لحظه به آریانا نگاه کرد.
بعد فقط یک جمله گفت:
ـ اگه یه روز خواستی حقیقت رو بفهمی...
از خودش نپرس.
از مدیر مدرسه بپرس.
بعد از آنجا رفت.
سکوت سنگینی بین آریانا و جونگ‌کوک حاکم شد.
آریانا اولین کسی بود که حرف زد.
ـ اون چی می‌گفت؟
جونگ‌کوک بدون اینکه به او نگاه کند، جواب داد:
ـ به تو ربطی نداره.
ـ چرا همه می‌گن گذشته‌ت یه راز داره؟
جونگ‌کوک این بار مستقیم به چشم‌هایش نگاه کرد.
ـ هرچی شنیدی...
فراموشش کن.
آریانا با لجبازی گفت:
ـ اگه فراموش نکنم چی؟
جونگ‌کوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ چون هرکسی وارد گذشته‌ی من شده...
آخرش پشیمون شده.
این را گفت و از کنار آریانا رد شد.
آریانا همان‌جا ایستاد.
برای اولین بار...
به‌جای عصبانیت از جونگ‌کوک...
کنجکاو شده بود.
و همین کنجکاوی، قرار بود او را قدم‌به‌قدم به رازی نزدیک کند که زندگی هر دویشان را تغییر می‌داد...
پایان پارت ۱۳...
هر لایک و کامنت شما یعنی انگیزه بیشتر برای انتشار سریع‌تر پارت بعدی.🤍
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
دیدگاه ها (۲)

پارت ۱۲ | صبح روز بعد...هنوز زنگ نخورده بود که کل مدرسه فقط ...

خوشگله فالو شه @blueberry_leo

پارت ۱۰ آریانا با نگرانی به جونگ‌کوک نگاه کرد.ـ یعنی چی "دنب...

پارت ۱۱ سه پسر با تمسخر به آریانا نگاه کردند.یکی از آن‌ها خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط