loveordislike
#love_or_dislike
#part5
صبح
ویو ات
صبح بلند شدم دیدم کوک نیست بلند شدم صورتم و شستم و با حوله خشک کردم رفتم پایین بی دندونو دیدم تو ظرف غذاش براش غذا گذاشتم و رفتم سر میز احوما غذا رو اورد
ات : ممنون اجوما
اجوما : خواهش میکنم
ات شروع میکنه به خوردن
و بعد اتمام غذا میره سمت تلفن خونه و شماره تلفن شرکت کوک رو میگیره
ات : سلام جونگکوک
کوک : سلام چیزی شده ؟
ات : نه میخواستم بگم ....
کوک : چیزی لازم داری ؟
ات : اره ...
کوک : چی ؟
ات : من لباس خونه و بیرون و اینا ندارم حتی لوازم روتین و اینچیزا ندارم
کوک : خب باشه امروز زود تر میام با هم بریم
ات : اوکی ساعت چند میای ؟
کوک : ساعت ۸ چند تا از لباسای و منو بپوش شلوار جین و یه تاپ
ات : اوکی خدافظ
کوک : خدافظ
ات خوشحالللل به سمت مبل و خودشو پرت میکنه رو مبل و دراز میکشه تقریبا ساعت ۳ ظهر بود و عمونجا خوابش برد (ناهارشو خورده ) ات بلند میشه میبینه ساعت ۶ عصره یه نیم ساعت میره حموم میاد بیرون و از شونه و سشوار کوک استفاده میکنه و
اینم نیم ساعت طول میکشه و بعد لباسای کوک رو میپوشه و یکم پی اس بازی میکنه و صدای یکی از بادیگاردا پشت در میاد
بادیگارد : خانم ... خانم
ات میره در باز میکنه
ات : بله ؟
بادیگارد : آقای جونگکوک منظورتون هستن
ات : اها باشه الان میام
ات میره پایین و سوار ماشین میشه
ات : سلام (خوشحال)
کوک : سلام بریم ؟(عادی)
ات : اره بریم
کوک و ات میرن و وارد یکی از پاساژها میشن
ات : بریم تو این لباس خونگی داره
کوک : بریم
ویو کوک
ات مثل بچه ها رفتار میکرد و واقعا
هم بچه بود هی میگفت (بریم این مغازه بریم اونیکی 🫵🏻) (حیحیحیحیح)
ات و کوک رسیدن به یه مغازه لباس مجلسی زنانه وارد شدن
ات این خوبه (یه لباس پوشیده )
کوک : نه زیاد پوشیده ست
ات : ایششش
کوک یه لباس نه زیاد باز نه زیاد تنگ نه زیاد پوشیده یا لخت به ات داد
برو اینو پرو کن ات رفت پرو کرد
و اومد بیرون
کوک : هوم خوبه همینو میخریم
اقا از همین مدل چند رنگ دیگه هم بیارین
فروشنده : چشم یه چند دقیقه ........
فروشنده چند رنگ از همون مدل اورد و کوک از هر رنگ یکی گرفت
و اومدن بیرون
ات : ممنون (خوشحال)
کوک : خواهش میکنم (لبخند)
کوک دستی به سر ات کشید و موهاشو تکون داد
سوار ماشین شدن و برگشتن خونه
ات یکی از لباسای خونه ای که تازه خریده بودو پوشید و به کوک گفت...
ات : جونگکوک
کوک : جان ؟
ات : به من یه اتاق جدا بده
کوک : نمیشه باید پیش من بخوابی
ات : اون دوشب بزور پیشت خوابیدم من اصلا عادت ندارم پیش یه مرد بخوابم ...
کوک : حالا عادت کن
کوک ات رو مثل یه بچه زیر بغلشو میگیره و رویه کولش میزاره و ات همش به کمر کوک مشت میزنه
(هیچی دیگه میرن اتاقشون و مثل همیشه کوک ات و بغل میکنه و میگه که ....)
کوک : ات (خوابالو)
ات : میدونم چی میخوای بخواب
ات سر جونگکوک و نوازش میکنه و .......
لالالالایییییی لالالالالااییییییی
یه ۱۰ تا کامنت 🤏🏻😅
کامنت هم نذاشتین فدا سرتون میزارم باز براتون 🫶🏻❤️
#part5
صبح
ویو ات
صبح بلند شدم دیدم کوک نیست بلند شدم صورتم و شستم و با حوله خشک کردم رفتم پایین بی دندونو دیدم تو ظرف غذاش براش غذا گذاشتم و رفتم سر میز احوما غذا رو اورد
ات : ممنون اجوما
اجوما : خواهش میکنم
ات شروع میکنه به خوردن
و بعد اتمام غذا میره سمت تلفن خونه و شماره تلفن شرکت کوک رو میگیره
ات : سلام جونگکوک
کوک : سلام چیزی شده ؟
ات : نه میخواستم بگم ....
کوک : چیزی لازم داری ؟
ات : اره ...
کوک : چی ؟
ات : من لباس خونه و بیرون و اینا ندارم حتی لوازم روتین و اینچیزا ندارم
کوک : خب باشه امروز زود تر میام با هم بریم
ات : اوکی ساعت چند میای ؟
کوک : ساعت ۸ چند تا از لباسای و منو بپوش شلوار جین و یه تاپ
ات : اوکی خدافظ
کوک : خدافظ
ات خوشحالللل به سمت مبل و خودشو پرت میکنه رو مبل و دراز میکشه تقریبا ساعت ۳ ظهر بود و عمونجا خوابش برد (ناهارشو خورده ) ات بلند میشه میبینه ساعت ۶ عصره یه نیم ساعت میره حموم میاد بیرون و از شونه و سشوار کوک استفاده میکنه و
اینم نیم ساعت طول میکشه و بعد لباسای کوک رو میپوشه و یکم پی اس بازی میکنه و صدای یکی از بادیگاردا پشت در میاد
بادیگارد : خانم ... خانم
ات میره در باز میکنه
ات : بله ؟
بادیگارد : آقای جونگکوک منظورتون هستن
ات : اها باشه الان میام
ات میره پایین و سوار ماشین میشه
ات : سلام (خوشحال)
کوک : سلام بریم ؟(عادی)
ات : اره بریم
کوک و ات میرن و وارد یکی از پاساژها میشن
ات : بریم تو این لباس خونگی داره
کوک : بریم
ویو کوک
ات مثل بچه ها رفتار میکرد و واقعا
هم بچه بود هی میگفت (بریم این مغازه بریم اونیکی 🫵🏻) (حیحیحیحیح)
ات و کوک رسیدن به یه مغازه لباس مجلسی زنانه وارد شدن
ات این خوبه (یه لباس پوشیده )
کوک : نه زیاد پوشیده ست
ات : ایششش
کوک یه لباس نه زیاد باز نه زیاد تنگ نه زیاد پوشیده یا لخت به ات داد
برو اینو پرو کن ات رفت پرو کرد
و اومد بیرون
کوک : هوم خوبه همینو میخریم
اقا از همین مدل چند رنگ دیگه هم بیارین
فروشنده : چشم یه چند دقیقه ........
فروشنده چند رنگ از همون مدل اورد و کوک از هر رنگ یکی گرفت
و اومدن بیرون
ات : ممنون (خوشحال)
کوک : خواهش میکنم (لبخند)
کوک دستی به سر ات کشید و موهاشو تکون داد
سوار ماشین شدن و برگشتن خونه
ات یکی از لباسای خونه ای که تازه خریده بودو پوشید و به کوک گفت...
ات : جونگکوک
کوک : جان ؟
ات : به من یه اتاق جدا بده
کوک : نمیشه باید پیش من بخوابی
ات : اون دوشب بزور پیشت خوابیدم من اصلا عادت ندارم پیش یه مرد بخوابم ...
کوک : حالا عادت کن
کوک ات رو مثل یه بچه زیر بغلشو میگیره و رویه کولش میزاره و ات همش به کمر کوک مشت میزنه
(هیچی دیگه میرن اتاقشون و مثل همیشه کوک ات و بغل میکنه و میگه که ....)
کوک : ات (خوابالو)
ات : میدونم چی میخوای بخواب
ات سر جونگکوک و نوازش میکنه و .......
لالالالایییییی لالالالالااییییییی
یه ۱۰ تا کامنت 🤏🏻😅
کامنت هم نذاشتین فدا سرتون میزارم باز براتون 🫶🏻❤️
- ۶.۶k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط