_______________
_______________
☆COUSIN'S★
_______________
★CHAPTER:3☆
__________________________________________________________________
بعد از آن شب، چیزی در رفتار تهیونگ شکست؛ یا شاید هم فقط بیشتر خودش را پنهان کرد.
دیگر مثل قبل نگاهش نمیکرد. اگر هم نگاه میکرد، زود میگرفت. اگر هم لبخند میزد، نصفهنیمه و کوتاه بود، انگار از خودش میترسید. برای ینا، این سردی از هر دعوایی بدتر بود. چون دعوا حداقل تکلیف آدم را روشن میکرد، اما سکوت… سکوت آدم را از درون میخورد.
او چند بار خواست از تهیونگ بپرسد چه اتفاقی افتاده، اما هر بار عقب کشید. تا اینکه یک غروب، وقتی همهی مهمانها رفته بودند و خانه در سکوتی خستهکننده فرو رفته بود، ینا او را در حیاط پیدا کرد.
تهیونگ کنار باغچه ایستاده بود، دستهایش در جیبش، نگاهش به زمین.
ینا چند قدم جلو رفت و با لحنی که سعی میکرد آرام باشد، گفت:
«باید با هم حرف بزنیم.»
تهیونگ آهسته سر بلند کرد.
«الان؟»
«آره، الان.»
او چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد.
ینا نفسش را بیرون داد و ادامه داد:
«تو از اون شب به بعد، انگار یهو یخ زدی. اگه از من خوشت نمیاد، خب بگو. اگه هم مشکلی داری، بگو. این سکوتت داره دیوونم میکنه.»
چشمان تهیونگ برای لحظهای روی صورتش مکث کرد. بعد با صدایی گرفته گفت:
«من نگفتم ازت خوشم نمیاد.»
ینا خشکش زد.
«پس چرا اینجوری رفتار میکنی؟»
او خندید، اما نه از سر شادی.
«چون نمیدونم باید با خودم چیکار کنم.»
این جواب، بیشتر از هر چیز دیگری ینا را تکان داد.
«یعنی چی؟»
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد، بعد آرام گفت:
«یعنی بعضی چیزا رو اگه زیاد نگه داری توی دلت، یه جایی بالاخره میترکن.»
ینا نگاهش را از او نگرفت.
«منظورت منم؟»
او چیزی نگفت. همین سکوت برای ینا کافی بود تا قلبش محکم بکوبد.
«تهیونگ…»
اسمش را آهسته صدا زد.
«اگه چیزی هست، من حق دارم بدونم.»
تهیونگ با دستش موهایش را عقب داد و نگاهش را به سمت دیگری چرخاند.
«حق با توئه.»
بعد دوباره به او نگاه کرد؛ اینبار مستقیم، عمیق، بیپناه.
«ولی اگه بگم، دیگه نمیتونم وانمود کنم هیچ اتفاقی نیفتاده.»
ینا به سختی نفس کشید.
«شاید منم دیگه نخوام وانمود کنم.»
این جمله در هوا ماند.
تهیونگ انگار برای اولینبار واقعاً او را دید؛ نه بهعنوان دخترخالهاش، نه بهعنوان دختری که باید مواظبش باشد، بلکه بهعنوان کسی که قلبش را بههم ریخته بود.
صدایش پایینتر آمد.
«تو چرا انقدر راحت حرف میزنی؟»
ینا با تلخی خندید.
«راحت؟ من دارم از ترس میمیرم، فقط نمیخوام بیشتر از این تحملش کنم.»
تهیونگ قدمی به سمتش آمد، اما باز هم ایستاد. انگار هنوز چیزی مانعش بود.
«منم دارم میترکم، ینا.»
این اولین باری بود که اسمش را اینطور صمیمی و بیدفاع صدا میزد.
قلب ینا لرزید.
تهیونگ ادامه داد:
«از اون روزی که اسم اون پسره رو گفتن… هر بار تو رو میبینم، حس میکنم یه چیزی تو گلوم گیر میکنه. میخوام بگم به من نگاه کن، ولی نمیتونم. میخوام نزدیکت باشم، ولی میترسم. میترسم یه کاری کنم که دیگه نتونی حتی نگاهم کنی.»
ینا با چشمهایی که حالا کمی خیس شده بودند، زیر لب گفت:
«پس منم تنها نبودم…»
تهیونگ لبخند محوی زد.
«نه. هیچوقت تنها نبودی.»
و اینبار، سکوت بینشان دیگر سرد نبود.
فقط پر از چیزی بود که هنوز اسمش را نگفته بودند.
"ادامه دارد..."
"YENAیـــنــــا"
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
☆COUSIN'S★
_______________
★CHAPTER:3☆
__________________________________________________________________
بعد از آن شب، چیزی در رفتار تهیونگ شکست؛ یا شاید هم فقط بیشتر خودش را پنهان کرد.
دیگر مثل قبل نگاهش نمیکرد. اگر هم نگاه میکرد، زود میگرفت. اگر هم لبخند میزد، نصفهنیمه و کوتاه بود، انگار از خودش میترسید. برای ینا، این سردی از هر دعوایی بدتر بود. چون دعوا حداقل تکلیف آدم را روشن میکرد، اما سکوت… سکوت آدم را از درون میخورد.
او چند بار خواست از تهیونگ بپرسد چه اتفاقی افتاده، اما هر بار عقب کشید. تا اینکه یک غروب، وقتی همهی مهمانها رفته بودند و خانه در سکوتی خستهکننده فرو رفته بود، ینا او را در حیاط پیدا کرد.
تهیونگ کنار باغچه ایستاده بود، دستهایش در جیبش، نگاهش به زمین.
ینا چند قدم جلو رفت و با لحنی که سعی میکرد آرام باشد، گفت:
«باید با هم حرف بزنیم.»
تهیونگ آهسته سر بلند کرد.
«الان؟»
«آره، الان.»
او چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد.
ینا نفسش را بیرون داد و ادامه داد:
«تو از اون شب به بعد، انگار یهو یخ زدی. اگه از من خوشت نمیاد، خب بگو. اگه هم مشکلی داری، بگو. این سکوتت داره دیوونم میکنه.»
چشمان تهیونگ برای لحظهای روی صورتش مکث کرد. بعد با صدایی گرفته گفت:
«من نگفتم ازت خوشم نمیاد.»
ینا خشکش زد.
«پس چرا اینجوری رفتار میکنی؟»
او خندید، اما نه از سر شادی.
«چون نمیدونم باید با خودم چیکار کنم.»
این جواب، بیشتر از هر چیز دیگری ینا را تکان داد.
«یعنی چی؟»
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد، بعد آرام گفت:
«یعنی بعضی چیزا رو اگه زیاد نگه داری توی دلت، یه جایی بالاخره میترکن.»
ینا نگاهش را از او نگرفت.
«منظورت منم؟»
او چیزی نگفت. همین سکوت برای ینا کافی بود تا قلبش محکم بکوبد.
«تهیونگ…»
اسمش را آهسته صدا زد.
«اگه چیزی هست، من حق دارم بدونم.»
تهیونگ با دستش موهایش را عقب داد و نگاهش را به سمت دیگری چرخاند.
«حق با توئه.»
بعد دوباره به او نگاه کرد؛ اینبار مستقیم، عمیق، بیپناه.
«ولی اگه بگم، دیگه نمیتونم وانمود کنم هیچ اتفاقی نیفتاده.»
ینا به سختی نفس کشید.
«شاید منم دیگه نخوام وانمود کنم.»
این جمله در هوا ماند.
تهیونگ انگار برای اولینبار واقعاً او را دید؛ نه بهعنوان دخترخالهاش، نه بهعنوان دختری که باید مواظبش باشد، بلکه بهعنوان کسی که قلبش را بههم ریخته بود.
صدایش پایینتر آمد.
«تو چرا انقدر راحت حرف میزنی؟»
ینا با تلخی خندید.
«راحت؟ من دارم از ترس میمیرم، فقط نمیخوام بیشتر از این تحملش کنم.»
تهیونگ قدمی به سمتش آمد، اما باز هم ایستاد. انگار هنوز چیزی مانعش بود.
«منم دارم میترکم، ینا.»
این اولین باری بود که اسمش را اینطور صمیمی و بیدفاع صدا میزد.
قلب ینا لرزید.
تهیونگ ادامه داد:
«از اون روزی که اسم اون پسره رو گفتن… هر بار تو رو میبینم، حس میکنم یه چیزی تو گلوم گیر میکنه. میخوام بگم به من نگاه کن، ولی نمیتونم. میخوام نزدیکت باشم، ولی میترسم. میترسم یه کاری کنم که دیگه نتونی حتی نگاهم کنی.»
ینا با چشمهایی که حالا کمی خیس شده بودند، زیر لب گفت:
«پس منم تنها نبودم…»
تهیونگ لبخند محوی زد.
«نه. هیچوقت تنها نبودی.»
و اینبار، سکوت بینشان دیگر سرد نبود.
فقط پر از چیزی بود که هنوز اسمش را نگفته بودند.
"ادامه دارد..."
"YENAیـــنــــا"
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
- ۹۳۳
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط